اپیزود یازدهم: جملات قصار 20 تا 23 از فصل اول. «تو» تفکر نمیکنی، به یاد میاری!
اپیزود یازدهم: جملات قصار 20 تا 23 از فصل اول. «تو» تفکر نمیکنی، به یاد میاری!
تا حالا فکر کردین چرا اکثر متفکرا از حافظ شرقی تا کانت غربی - تقریباً سوالای مشابهی میپرسن؟ چرا همه آدما دنبال جواب «هستی»، «روح» و «علت نخستین» میرن؟
تو اپیزود یازدهم پادکست «شَک»، نیچه یه بمب میندازه: حتی زبانی که باهاش فکر میکنیم یه زندانه! گرامرِ فارسی، انگلیسی، آلمانی - همهشون از قبل تعیین کردن که ما چه سوالایی بپرسیم و چه جوابایی پیدا کنیم.
و بعدش میره سراغ دو تا از بزرگترین توهمهای بشر: «ارادهی آزاد» و «قوانین طبیعت». و در نهایت، یه علم جدید معرفی میکنه که قراره ملکهی همهی علوم بشه.
آنچه در این اپیزود میشنوید:
- زندانِ گرامر (قصار ۲۰): چرا فلسفههای هندی، یونانی و آلمانی اینقدر شبیه همن؟ آتاویسم فکری، فلسفهی پنهان زبان، و نقد لاک
- علتِ خود: بزرگترین تناقض (قصار ۲۱): بارون مونشهاوزن و توهم «خودم خودمو ساختم»! چرا هم ارادهی آزاد و هم جبرگرایی غلطن؟
- قانون طبیعت یا تفسیر طبیعت؟ (قصار ۲۲): فیلولوگ پیر، نقد علم مدرن، و تفسیر بدیل اراده به قدرت
- ملکهی علوم (قصار ۲۳): روانشناسی به مثابه مورفولوژی و نظریهی تکامل اراده به قدرت
با این اپیزود فصل اول کتاب فراسوی نیک و بد تموم میشه و بعد از یه استراحت کوتاه میریم سراغ فصل دوم.
اگر این اپیزود برایتان جالب بود، آن را با دوستانی که فکر میکنید «آماده دیدن دُم شیر هستند» به اشتراک بگذارید.
تا اپیزود بعدی: شک کنید، بپرسید، و جرأت داشته باشید.
متن کامل اپیزود (Transcript)
اپیزود یازدهم: زندانِ زبان - وقتی گرامر برات فلسفه میسازه
-–
[موسیقی مقدمه پادکست]
مقدمه اپیزود - قفسی که نمیبینیش
(لحن داستانی) قلاب اپیزود یازدهم: تا حالا فکر کردین چرا اکثر متفکرا از حافظ شرقی تا کانت غربی - تقریباً سوالای مشابهی میپرسن؟ چرا همه آدما دنبال جواب «هستی»، «روح» و «علت نخستین» میرن؟
سلام، من احسان هستم. به اپیزود یازدهم از پادکست «شَک» خوش اومدید. جایی که با هم جرأت میکنیم به مقدسترین باورها شک کنیم.
تو اپیزود قبلی، فهمیدیم که بدن ما یه «جامعهی سیاسی» از غرایزه و «ارادهی آزاد» فقط یه احساسِ برتریه. ولی نیچه هنوز کارش تموم نشده.
تو این اپیزود، نیچه قراره یه بمب بندازه: میخواد نشون بده که حتی زبانی که باهاش فکر میکنیم، یه زندانه! گرامرِ فارسی، انگلیسی، آلمانی - همهشون از قبل تعیین کردن که ما چه سوالایی بپرسیم و چه جوابایی پیدا کنیم.
و بعدش میره سراغ دو تا از بزرگترین توهمهای بشر: «ارادهی آزاد» و «قوانین طبیعت». و در نهایت، یه علم جدید معرفی میکنه که قراره ملکهی همهی علوم بشه.
بریم سراغ قصارهای ۲۰ تا ۲۳ - و بگم که با این اپیزود فصل اول کتاب فراسوی نیک و بد تموم میشه و بعد از یه استراحت کوتاه میریم سراغ فصل دوم.
و یه نکته هم بگم که احتمالا خودتون متوجه شدین. اونم اینکه روند این کتاب اینطوره که توی هر قسمت نیچه میاد و اون مفاهیمی که تو بخش های قبل معرفی کرده با یه نکته جدید بسط میده و اینکارو هی تکرار میکنه، ینی نمیاد یه دفه همه نکته های یه ایده رو یجا بده. هی خرده خرده میده بهمون. این روند با چیزی که ما امروز با پلتتفرم هایی مثل اینستاگرام برامون عادی شده فرق میکنه. پلتفرمهای جدید مارو عادت دادن که با هر پست جدید یه چیز کاملا جدید و خلاصه ببینیم که برامون یه لحظه آها ایجاد کنه و هورمونامونا بالا پایین کنه و هیجانمونو بچسبونه به سقف. در مورد خوبی ای بدیش نمیخوام حرف بزنم ولی خب روند این کتاب فرق داره و به نظر من روند درست یک کتاب مبنی هم همینه که با تکرار بهت فرصت فکر کردن بیشتر بده.
[موزیک انتقال - ضربدار و پرانرژی]
-–
بخش ۱: قصار ۲۰ - زندانِ گرامر
پرده اول: فیلسوفا زیر یه طلسم نامرئی
نیچه این بخش رو با یه مشاهدهی عجیب شروع میکنه. میگه: فکر میکنین مفاهیم فلسفی هر کدوم جداگانه و مستقل به وجود اومدن؟ نخیر!
(نقل قول مستقیم) «مفاهیم فلسفی… همه به یک نظام تعلق دارند، درست مثل تمام اعضای جانوران یک قاره.»
نیچه یه تشبیه جالب میزنه: میگه ایدههای فلسفی مثل جانورای یه جنگلن - جدا جدا نیستن، با هم به دنیا میان، از یه آب و خاک تغذیه میکنن و از یه ریشه تکاملی مشترک منشا میشن
حالا اگه بهش اینطوری نگاه کنیم و بپرسیم چرا فیلسوفای یونانی، هندی و آلمانی که هیچوقت همدیگه رو ندیدن، سوالای مشابهی پرسیدن؟
نیچه جواب میده چون این متفکرها همهشون زیر یه طلسم نامرئی هستن!
به یه ریل قطار فکر کن. فیلسوفا فکر میکنن دارن آزادانه قدم میزنن، ولی در واقع همهشون روی یه ریل ثابت حرکت میکنن. هر نسل فکر میکنه داره سرزمین جدید کشف میکنه، ولی نیچه میگه: نه عزیزم! تو داری برمیگردی به همون جایی که نیاکانت بودن - فقط یادت رفته!
(نقل قول مستقیم) «تفکرشان در واقع بسیار کمتر یک کشف است، بلکه بازشناسی است، یادآوری است، بازگشت و رسیدن به خانهای دور و کهن.»
و نیچه اینجا داره بازم با افلاطون بازی میکنه!
افلاطون ایده آل گرا، یه نظریهی معروف داشت به اسم «یادآوری». میگفت روح ما قبل از به دنیا اومدن، تو یه دنیای دیگه بوده و «حقایق ازلی» رو دیده. وقتی فلسفه میخونیم، داریم اون حقایق رو «به یاد میاریم».
خیلی رمانتیکه، نه؟ انگار همهمون یه گنج پنهان توی روحمون داریم که داریم به یادش میاریم و با ارزش تر میشیم!
ولی نیچه میگه: آره، ما داریم یه چیزی رو یاد میاریم - ولی نه حقایق ازلی رو! ما داریم عادتهای فکری نیاکانمون رو یادمون میاد. همون سوالایی که اجدادمون میپرسیدن، ما هم میپرسیم - چون همون زبان رو حرف میزنیم!
پس افلاطون یادآوری رو به یاد آوردن حقایق آسمانی میدونست ولی نیچه میگه یادآوری، به یاد آوردن عادتهای زبانی اجدادمونه.
میبینی چطور نیچه همون کلمه رو برمیداره و معنیش رو از آسمون میاره زمین؟
پرده دوم: آتاویسم - بازگشت به نیاکان
گفتیم فیلسوفا دارن «یادآوری» میکنن، دارن به گذشته برمیگردن. ولی نیچه برای این پدیده یه اسم علمی هم داره.
یه کلمه از زیستشناسی قرض میگیره: آتاویسم (Atavismus).
آتاویسم یعنی چی؟ یعنی وقتی یه ویژگی از نیاکان خیلی دور، یهو تو نسل جدید ظاهر بشه. مثلاً گاهی یه نوزاد با یه دُم کوچیک به دنیا میاد - این یه ویژگی از میلیونها سال پیشه که برگشته!
نیچه میگه فلسفه هم همینه! فلسفهورزی یه جور آتاویسمِ درجهیکـه. یعنی چی؟ یعنی وقتی یه فیلسوف فکر میکنه داره یه ایدهی نو کشف میکنه، در واقع داره یه ایدهی خیلی قدیمی رو از نو زنده میکنه - ایدهای که تو زبان و فرهنگ نیاکانش خوابیده بوده!
لحظهی آها: فرض کن یه بچهی ایرانی، یه بچهی آلمانی و یه بچهی هندی هر سه شروع کنن به فلسفه خوندن. نیچه میگه احتمالاً سوالای مشابهی میپرسن. چرا؟ چون زبانهاشون از یه ریشهی مشترک اومده: زبانهای هندواروپایی!
و اگه به تفکر مث اکوسیستم جانوری نگاه کنیم سوال مشابهش میشه که چرا مثلا خرس های ایران و کانادا با هم شباهت های زیادی دارن؟ یا اسب های دنیا انقدر با هم شبیهن. چون همه این جانوذها از ریشه های مشترکی تکامل پیدا کردن.
پرده سوم: فلسفهی گرامر
و حالا میرسیم به انقلابیترین ایدهی این قصار.
نیچه میگه: همهی زبانهای هندواروپایی یه «فلسفهی مشترک گرامری» دارن. منظورش چیه؟ منظورش اینه که قواعد گرامر، بدون اینکه بفهمیم، دارن فکر ما رو هدایت میکنن! وقتی گرامر زبانهای مختلف شبیه همه، فلسفههایی که ازشون درمیاد هم شبیه هم میشن.
این خیلی مهمه! نیچه داره میگه گرامر یه فلسفهی پنهان داره.
و تو اپیزود نهم و دهم اینو گفتیم که وقتی زبانت بهت میگه هر جمله باید فاعل داشته باشه (من، تو، او)، داره یه پیشفرض متافیزیکی بهت تحمیل میکنه - اینکه پشت هر فعلی، یه فاعل هست! پشت هر کاری، یه کننده هست! و دیدیم که «من میاندیشم» یه توهم گرامریه. حالا نیچه داره میگه اون فقط یه مثال بود. کل فلسفه زیر سلطهی گرامره!
یه مثال روزمره بزنم: وقتی میگیم «باران میباره»، گرامر فارسی مجبورمون میکنه یه فاعل بذاریم - «باران». ولی در واقع چی داره اتفاق میفته؟ فقط باریدنه! ما یه «چیز» به اسم «باران» ساختیم که قراره کارِ «باریدن» رو انجام بده. این یه تصمیم گرامریه، نه یه حقیقت دربارهی جهان!
پرده چهارم: شباهت خانوادگی فلسفهها
حالا نیچه یه سوال جالب میپرسه: چرا فلسفههای هندی، یونانی و آلمانی اینقدر شبیه همن؟
فکر کن: افلاطون تو یونان، متفکرای هندو تو هند، و کانت تو آلمان - هیچکدوم همدیگه رو ندیدن. ولی همهشون دنبال یه چیز بودن: یه «هستی حقیقی» پشت ظواهر! همهشون دنبال «روح» و «جوهر» گشتن!
چرا؟
نیچه میگه جوابش سادهست: چون زبانهاشون خویشاوندن!
سانسکریت، یونانی باستان و آلمانی همه از یه خانوادهی زبانی میان: هندواروپایی. و این زبانها گرامر مشابهی دارن - مثلاً همهشون ساختار فاعل-فعل-مفعول دارن، همهشون فعل «بودن» دارن (همون است، is، ist)، همهشون اسم و صفت رو از هم جدا میکنن..
و بعد نیچه یه قدم جلوتر میره و یه حرف جنجالی میزنه: میگه اگه بریم سراغ زبانهایی که گرامر متفاوتی دارن - مثل زبانهای اورال-آلتایی که فاعل توشون کمرنگتره - احتمالاً فلسفهی متفاوتی هم تولید میکنن!
یعنی چی؟ یعنی یه فیلسوف ترکزبان یا فنلاندیزبان ممکنه اصلاً سوال «من کیستم؟» رو به شکلی که افلاطون میپرسید نپرسه - چون زبانش اونطوری روی «من» تأکید نمیکنه!
یه نکتهی تاریخی مهم هم هست. نیچه اینجا از علم زبانشناسی زمان خودش استفاده کرده. اون موقع فکر میکردن زبانهای ترکی، مغولی، فنلاندی و مجاری همه از یه خانوادهان. ولی امروز زبانشناسا این فرضیه رو رد کردن و میگن شباهت هاش بخاطر تبادلات فرهنگی و زبانی بوده و نه ریشه مشترک.
ولی نکتهی فلسفی که نیچه بهش اشاره کرده همچنان درسته: زبانهای با ساختارهای متفاوت، میتونن الگوهای فکری متفاوتی تولید کنن. این ایده بعدها تو قرن بیستم خیلی جدی گرفته شد - بهش میگن «نسبیت زبانی» یا فرضیهی ساپیر-وورف.
اتفاقا به نظرم من این موضوع حتی تشبیه اولیه نیچه از تفکر به اکوسیستم جانوری رو عمیق تر میکنه. مثلا قبلا جانورشناسا فکر میکردن کفتار از خانوادهی سگهاست، ولی در واقع به گربهسانان نزدیکتره و چون تو محیطهای مشابه زندگی میکردن، شبیه هم شدن بدون داشتن ریشه مشترک. زبانها هم وقتی تو تماس باشن یا نیازهای مشابهی داشته باشن، ممکنه شبیه هم بشن - بدون اینکه از یه ریشه باشن. همونطور که محیط مشابه، حیوانات مشابه میسازه، فرهنگ و تماس مشابه، زبانهای مشابه میسازه.
پرده پنجم: ردِ لاک
نیچه این قصار رو با یه ضربه به جان لاک، فیلسوف تجربهگرای انگلیسی، تموم میکنه.
لاک تو کتاب معروفش «جستار دربارهی فهم بشری» (۱۶۸۹) گفته بود ذهن انسان مثل یه لوح سفید (tabula rasa) ه و همهی ایدهها از تجربهی حسی میان.
نیچه میگه: این خیلی سطحیه! ایدهها از تجربه نمیان - اونا از زبان میان! قبل از اینکه چیزی رو تجربه کنی، زبانت از قبل تعیین کرده که چطور اون تجربه رو دستهبندی کنی.
(ارتباط با فلسفهی معاصر) این ایدهی نیچه بعداً تو قرن بیستم خیلی تأثیرگذار شد. ویتگنشتاین با «بازیهای زبانی»، ساپیر-وورف با «نسبیت زبانی»، و حتی کواین با نقد تمایز تحلیلی/ترکیبی، همه به نوعی این مسیر رو ادامه دادن.
این قصار بخشی از دیدگاه گستردهتر نیچه به اسم نسبیگرایی شناختی یا پرسپکتیویسم هست. نیچه معتقده دانستههای ما همیشه از دیدگاهها و زمینههای فرهنگی-زبانیمون سرچشمه میگیرن. هیچ «دید از هیچجا» وجود نداره - همهی شناخت از یه چشمانداز خاص میاد.
نیچه میگه ایدههای فلسفی نه از عالم ازلی میان (برخلاف افلاطون) و نه از تجربهی حسی (برخلاف لاک) - بلکه از گرامر زبان و عادتهای فکری موروثی نیاکانمون میان.
یه نکته هم دلم نیومد اضافه نکنم و نظر شما رو نپرسم. نیچه وقتی میگه «مثل جانوران یک قاره»، منظورش بیشتر اینه که همهی مفاهیم فلسفی از یه ریشهی مشترک اومدن (گرامر و زبان). مثل اینکه همهی جانورای یه قاره از یه تاریخ تکاملی مشترک میان.
حالا تفسیر من اینه که میشه حتی بسطش داد به اینکه تفکرهای مختلف متعلق به یه اکوسیستم هستن، یه اکوسیستمی که همه قسمتاش به هم متصله و تغییر یکی روی همه اون اکوسیستم تاثیر میذاره.
این تشبیه تفکر به اکوسیستم جانوری برای من یه چیز فوق العاده جالبی بود که به نظرم نباید ساده از کنارش گذشت. باید واقعا تفکر رو مثل گونه های جانوری یک قاره دید.
مثل یه اکوسیستم جانوری، تفکر من یه چیز جدا نیست، هم تاثیرمیگیره از بقیه تفکرها و هم تاثیر میذاره رو بقیه تفکر ها. امروزه میدونیم که اگه یه گونه جانوری رو منقرض کنیم، کل اکوسیستم اون قاره دگرگون میشه
مثلا مائو تصمیم گرفت گنجشکها رو نابود کنه چون فکر میکرد دانههای کشاورزی رو میخورن. میلیونها نفر رو بسیج کرد که گنجشکها رو بکشن، لونهها رو خراب کنن، تخمها رو بشکنن. تقریباً موفق شدن!
ولی چی شد؟
گنجشکها فقط دانه نمیخوردن - ملخ هم میخوردن! وقتی گنجشکها نابود شدن، جمعیت ملخها انفجار کرد. ملخها محصولات رو نابود کردن و نتیجهش شد قحطی بزرگ چین که بین ۱۵ تا ۵۵ میلیون نفر تلفات داشت.
طبیعت به غیرمنتظرهترین شکل جبران کرد - با یه فاجعهی انسانی!
حالا مشابهش تو تفکر، استالین تصمیم گرفت علم ژنتیک مدرن رو سرکوب کنه. چرا؟ چون یه شبهدانشمند به اسم لیسنکو گفت ژنتیک «علم بورژوایی غربی» ـه!
چیکار کردن؟ دانشمندان ژنتیک رو اخراج کردن، زندانی کردن، بعضیا رو کشتن. کتابهای ژنتیک رو از دانشگاهها جمع کردن. یه نسل کامل زیستشناس با «علم جعلی» تربیت شد.
ولی چی شد؟
محصولات کشاورزی افت کرد، قحطیها بدتر شد و شوروی تو علوم زیستی دههها از غرب عقب افتاد.
یا میدونیم ک اگه بیایم و یه گونه جانوری جدید تو یه قاره معرفی کنیم، ممکنه گونه مهاجم باشه و گونه های بومی منطقه رو تحت تاثیر منفی قرار بده
مثلاً خرگوشهایی که به استرالیا بردن، کل اکوسیستم قاره رو زیر و رو کردن که هنوز هم دارن باهاش دست و پنجه نرم میکنن!
حالا همین اتفاق رو تو دنیای ایدهها ببین: وقتی مارکسیسم - یه تفکر غربی که تو آلمان متولد شده بود - وارد روسیه شد، مثل یه گونهی مهاجم عمل کرد. با تفکرهای بومی روسیه - ارتدوکسی، سنت دهقانی، استبداد تزاری - برخورد کرد و کل اکوسیستم فکری رو منقلب کرد»
[موزیک انتقال]
-–
بخش ۲: قصار ۲۱ - علتِ خود: بزرگترین تناقض
پرده اول: کشیدن خود از مرداب با موی سر!
حالا نیچه میره سراغ یکی از قدیمیترین مفاهیم فلسفی: علت خود یا causa sui. این اصطلاح لاتین یعنی «چیزی که علت وجود خودشه».
(نقل قول مستقیم) «علت خود بهترین تناقضِ ذاتیای است که تاکنون اندیشیده شده، نوعی تجاوز و انحراف منطقی.»
نیچه بهش میگه «تجاوز منطقی» (logische Nothzucht)! چرا؟ چون منطقاً محاله چیزی علت خودش باشه. برای اینکه چیزی علت خودش باشه، باید قبل از خودش وجود داشته باشه تا بتونه خودش رو به وجود بیاره - و این تناقضه!
این مفهوم از اسپینوزا میاد. اسپینوزا تو کتاب «اخلاق» (۱۶۷۷) خدا رو به عنوان «علت خود» تعریف کرد - یعنی چیزی که ذاتش مستلزم وجودشه. نیچه میگه این برای خدا شاید کار کنه، ولی وقتی انسانها ادعا میکنن ارادهشون «علت خود»ـه، دارن یه تناقض منطقی مرتکب میشن.
و بعد نیچه یه تصویر طنزآمیز میکشه. میگه این آدمایی که میخوان «مسئولیت کامل» اعمالشون رو قبول کنن - یعنی بگن «من از صفر خودمو ساختم، همه چی زیر سر خودمه» - دارن یه کار خندهدار میکنن. دارن ادعا میکنن که میتونن خودشون رو از موهاشون بگیرن و از مرداب بکشن بیرون! درست مثل بارون مونشهاوزن
پرده دوم: بارون مونشهاوزن کیه؟
بارون مونشهاوزن (Münchhausen) یه شخصیت افسانهای آلمانیه از قرن هجدهم. تو یکی از داستانهاش، ادعا میکنه که وقتی تو مرداب گیر کرده بود، خودش رو با کشیدن موهای سرش از مرداب بیرون کشید! توی کارتونای دهه شصتی هم خیلی ازین صحنه ها میدیدیم ما.
این البته از نظر فیزیکی محاله - نمیتونی خودت رو بلند کنی با کشیدن موی خودت. نیچه میگه ارادهی آزاد هم همینه: ادعای اینکه من میتونم خودم رو از هیچ به وجود بیارم و تصمیم بگیرم.
لحظهی آها: فکر کن. وقتی میگی «من تصمیم گرفتم»، فرض میکنی یه «منِ» مستقل وجود داره که قبل از تصمیم بوده و حالا داره تصمیم میگیره. ولی اون «من» از کجا اومده؟ از ژنتیک، تربیت، فرهنگ، زبان، تجربیات… تو اون «من» رو نساختی - اون «من» ساخته شد، و حالا داره تصمیم میگیره!
پرده سوم: نه ارادهی آزاد، نه ارادهی غیرآزاد!
حالا نیچه یه حرکت غیرمنتظره میزنه.
میگه خب، فهمیدی که «ارادهی آزاد» یه توهمه؟ آفرین! ولی کارت تموم نشده! اگه واقعاً میخوای روشنفکر باشی، باید یه قدم دیگه هم بری: باید «ارادهی غیرآزاد» رو هم از سرت بیرون کنی!
نیچه داره هم ارادهی آزاد رو رد میکنه، هم جبرگرایی رو! این خیلی مهمه و اغلب نادیده گرفته میشه.
خیلیا فکر میکنن نیچه یه جبرگراست - یعنی میگه همه چیز از پیش تعیین شده. ولی نه! نیچه میگه جبرگرایی هم همونقدر غلطه که ارادهی آزاد. چرا؟ چون هر دو از همون مفهوم «علت و معلول» استفاده میکنن، فقط برعکس هم.
ارادهی آزاد میگه: «من علتِ بدون علتم - خودم خودمو ساختم.» جبرگرایی میگه: «همه چیز علت داره، پس من هیچ اختیاری ندارم.»
نیچه میگه هر دو غلطن! چرا؟ چون هر دو فرض کردن «علت و معلول» یه چیز واقعیه که تو دنیا وجود داره. ولی نیچه میگه نه! علت و معلول فقط یه داستان قراردادیـه که ما ساختیم تا بتونیم با هم حرف بزنیم و دنیا رو توصیف کنیم. یه ابزار زبانیه، نه یه حقیقت متافیزیکی!
نباید علت و معلول رو مثل دو تا شیء فیزیکی تصور کنی که یکی هل میده و اون یکی حرکت میکنه. این یه تصویر خیلی سادهلوحانهست. نیچه بهش میگه «حماقت مکانیکی» - همون غلطی که فیزیکدانای زمانش مرتکب میشدن.
پرده چهارم: داستانهای قراردادی
این عبارت «داستانهای قراردادی» خیلی مهمه. نیچه میگه علت و معلول واقعی نیستن - ابزارهای مفهومیان که ما ساختیم تا دنیا رو توضیح بدیم.
نیچه اینجا از دیوید هیوم، فیلسوف اسکاتلندی، تأثیر گرفته. هیوم قبلاً نشون داده بود که ما هیچوقت «علیت» رو نمیبینیم - فقط توالی میبینیم! میبینیم توپ A به توپ B میخوره و بعد B حرکت میکنه. ولی خود «نیروی علّی» رو هیچوقت نمیبینیم - فقط فرض میکنیم!
نیچه این ایده رو میگیره و یه قدم جلوتر میبره. میگه به دنیای بدون آدم فکر کن - بدون هیچ ذهنی که نگاه کنه. تو اون دنیا «علت و معلول» وجود داره؟ «قانون» وجود داره؟
نیچه میگه نه! فقط چیزها هستن و اتفاقات. این ماییم که میایم و میگیم «این علتِ اون بود» یا «این قانون طبیعته». این برچسبها رو ما میزنیم، نه طبیعت!
و بعد یه اتفاق جالب میفته: فراموش میکنیم که خودمون ساختیمشون! فکر میکنیم این مفاهیم واقعاً تو دنیا وجود دارن، مستقل از ما.
(نقل قول مستقیم) «”ارادهی غیرآزاد” اسطورهشناسی است؛ در زندگی واقعی فقط ارادههای قوی و ضعیف وجود دارند.»
پرده پنجم: ارادهی قوی و ضعیف
این جایگزینِ نیچه برای بحث متافیزیکی ارادهی آزاد/غیرآزاده. به جای پرسیدن «آیا اراده آزاده یا نه؟»، باید بپرسیم: «این اراده قویه یا ضعیف؟»
ارادهی قوی چیه؟ کسی که غرایزش هماهنگن، که میتونه تصمیم بگیره و عمل کنه، که مقاومتها رو میشکنه.
ارادهی ضعیف چیه؟ کسی که غرایزش با هم در جنگن، که مدام تردید داره، که دنبال بهانه میگرده.
برایان لایتر، نیچهشناس معاصر، اسم اینو میذاره «نظریهی انواع» (Doctrine of Types): هر انسانی یه ساختار روانفیزیکی ثابت داره که تعیین میکنه چه نوع آدمیه.
پرده ششم: روانشناسی پشت موضعگیریها
نیچه در ادامه یه تحلیل روانشناختی فوقالعاده جالب میده که اغلب نادیده گرفته میشه. میگه آدمها به دو دلیل متفاوت و کاملاً متضاد دربارهی اراده موضع میگیرن:
دستهی اول - مغرورهای مسئولیتخواهن: اونایی که به ارادهی آزاد چنگ میزنن چون میخوان اعتبارِ موفقیتهاشون رو بگیرن. نیچه میگه «نژادهای خودپسند به اینجا تعلق دارن.» اینا میخوان بگن «من خودم این کارو کردم! شایستگیش مال منه!»
دستهی دوم - خودگریزان از گناهن: اونایی که به جبرگرایی چنگ میزنن چون میخوان از مسئولیت فرار کنن. نیچه میگه اینا «از یک تحقیر درونیِ نفس، میخوان خودشون را به جایی پرتاب کنند.» میخوان بگن «تقصیر من نیست! شرایط مجبورم کرد!»
این تحلیل روانشناختی خیلی تیزه. نیچه داره میگه موضعگیریهای متافیزیکی ما دربارهی اراده، ریشه در نیازهای روانیمون دارن، نه در استدلال خالص!
و بعد نیچه یه جملهی تند میزنه:
(نقل قول مستقیم) «جبرگرایی ارادهضعیفان خود را به طرز شگفتانگیزی آراسته میکند وقتی که خود را به عنوان “دین رنج بشری” (la religion de la souffrance humaine) معرفی میکند - این “سلیقهی خوب” آنهاست.»
این اشاره به اخلاق مسیحی-افلاطونی و جنبشهای سوسیالیستی زمان نیچهست که رنج رو مقدس میکردن و مجرم رو قربانی جامعه میدونستن. نیچه میگه این فقط یه توجیه برای ضعفه - یه لباس زیبا برای فرار از مسئولیت!
[موزیک انتقال - تمپوی پایین و تفکربرانگیز]
-–
بخش ۳: قصار ۲۲ - قانون طبیعت یا تفسیر طبیعت؟
پرده اول: فیلولوگ پیر
نیچه این بخش رو با یه لحن طنزآمیز شروع میکنه:
(نقل قول مستقیم) «مرا به عنوان یک فیلولوگ پیر که نمیتواند از بدجنسی دست بردارد ببخشید که انگشت روی هنرهای بد تفسیر میگذارم.»
فیلولوگ یعنی کسی که متنهای قدیمی رو دقیق مطالعه میکنه. کارش اینه که بفهمه نویسنده واقعاً چی گفته و تفسیرهای غلط رو شناسایی کنه. و این خود توصیفی نیچه تصادفی نیست! نیچه واقعاً یه فیلولوگ کلاسیک (Altphilologe) بود - تو ۲۴ سالگی استاد دانشگاه بازل شد و متخصص زبان و ادبیات یونان باستان بود.
حالا نیچه میخواد این مهارت رو روی فیزیک اعمال کنه! میخواد نشون بده فیزیکدانا دارن «فیلولوژی بد» انجام میدن - یعنی متن طبیعت رو غلط میخونن.
پرده دوم: متن در مقابل تفسیر
نیچه رو به فیزیکدانا میکنه و میگه: این «قوانین طبیعت» که شما با کلی غرور ازش حرف میزنین، فکر میکنین یه واقعیته؟ نه! این فقط تفسیر شماست و یه خطای انسان انگارانه. شما دارین متن طبیعت رو بد میخونین - دارین با ساده لوحی، «فیلولوژی بد» انجام میدین!
این جمله بمبه! نیچه داره میگه «قوانین طبیعت» که فیزیکدانا ازشون حرف میزنن، متن نیستن - تفسیرن!
ولی چرا این یه «خطای انسانانگارانه»س (anthropomorphic error) ؟
فکر کن: کلمهی «قانون» (Gesetz) از کجا میاد؟ از حقوق! از دادگاه! قانون یعنی یه قانونگذار هست مثل حکومت و یه شهروند که اطاعت میکنه.
وقتی میگیم «سنگ از قانون جاذبه اطاعت میکنه»، داریم یه استعارهی انسانی رو به طبیعت تحمیل میکنیم! سنگ اطاعت نمیکنه - سنگ فقط میافته! ولی ما چون به زبان قانون و اطاعت فکر میکنیم، این ساختار رو به کیهان هم تعمیم میدیم.
پس این میشه تفسیر ما از متن طبیعت. متن همون پدیدههای خام و بدون معناست. تفسیر همون چارچوب مفهومیایه که ما روی پدیدهها میکشیم.
وقتی نیوتن گفت «هر جسمی جسم دیگر را با نیرویی متناسب با حاصلضرب جرمهایشان جذب میکند»، داشت یه تفسیر میداد، نه اینکه یه متن رو میخوند!
پرده سوم: غریزههای دموکراتیک در علم
نیچه ادامه میده که این ایده که «همه چیز تابع قانونه» و «طبیعت هم مثل ما از قانون پیروی میکنه»، یه فکر خوشایندیه که پشتش یه چیزی قایمه. چی؟ یه جور دشمنی با هر چیز برتر و استثنایی! یه جور نفرت عوامانه از هر چیزی یا کسی که بخواد از بقیه بالاتر باشه.
و نیچه یه اسم جالب روش میذاره: آتئیسم دوم. یعنی چی؟ یعنی اول خدا رو حذف کردیم، حالا میخوایم هر نوع «برتری» رو هم حذف کنیم - حتی تو طبیعت!
نیچه داره میگه علم مدرن ناخودآگاه ارزشهای دموکراتیک رو تو توصیف طبیعت وارد کرده! وقتی میگیم «همه چیز تابع قانونه»، داریم ایدهی «برابری در برابر قانون» رو از سیاست به طبیعت منتقل میکنیم.
و بعد یه شعار سیاسی معروف رو میاره:
«نه خدا، نه ارباب!» (Ni dieu, ni maître)
این شعار از کجا میاد؟ از جنبشهای آنارشیستی و سوسیالیستی قرن نوزدهم. اوگوست بلانکی، انقلابی فرانسوی، در نوامبر ۱۸۸۰ یه روزنامه با این اسم تأسیس کرد. این شعار به نماد مبارزه با هر نوع سلطه - چه الهی چه انسانی - تبدیل شد.
نیچه این شعار سیاسی رو میاره تا یه نکتهی ظریف نشون بده: دانشمندان مدرن فکر میکنن خدا و ارباب رو حذف کردن و به «حقیقت عینی» رسیدن. ولی نیچه میگه نه! اونا فقط سلطه رو جابجا کردن - به جای خدا، «قانون طبیعت» رو گذاشتن. و این قانون طبیعت، بازتاب همون آرمانهای دموکراتیک و ضد-سلسلهمراتبی خودشونه!
و این در راستای همون نکته ایه که تو اپیزود پنجم و ششم اشاره کردیم که میگفت تفکر حاصل پیروزی یکی از خواسته های درونی مونه و ما میایم و اون فکر رو بیان میکنیم و با غرور حس میکنیم با منطق کامل بهش رسیدیم ولی یجایی پیش میاد که الاغ روی صحنه ظاهر میشه و معلوم میشه که واقعا این تفکر از کجا منشا شده.
موزیک
پرده چهارم: تفسیر بدیل - اراده به قدرت
حالا نیچه میگه باشه، شما طبیعت رو با عینک «قانون» میبینین. ولی بذارین من یه عینک دیگه بهتون نشون بدم!
یکی میتونه بیاد و همین پدیدهها رو طور دیگهای بخونه: به جای «قانونمندی»، بخونه اجرای بیرحمانهی قدرت. به جای اینکه ببینه «سنگ از قانون جاذبه اطاعت میکنه»، ببینه «زمین داره قدرتش رو به سنگ تحمیل میکنه»!
این همون ایدهی معروف نیچهست: اراده به قدرت. یعنی طبیعت میدان نبرد قدرته، نه دادگاهی که همه تابع قانون باشن!
ولی نیچه یه نکتهی ظریفتر هم میزنه. میگه حتی کلماتی مثل «استبداد» و «تحمیل قدرت» هم بالاخره خیلی انسانی به نظر میرسن!
این یعنی چی؟ یعنی حتی تفسیر خود نیچه هم یه نوع انسانانگاریه! ما نمیتونیم از زبان انسانی فرار کنیم. هر کلمهای که استفاده کنیم - چه «قانون» چه «قدرت» چه «استبداد» - یه مفهوم انسانی رو به طبیعت تحمیل میکنه.
و حالا یه نکتهی خیلی مهم: نیچه میگه حتی بدون «قانون»، طبیعت همچنان ضروری و قابل پیشبینی میمونه! چطوری؟
ببین، «قانون» یعنی یه قاعدهی بیرونی که طبیعت ازش پیروی میکنه. ولی نیچه میگه نه! نظم طبیعت از درون خودش میاد - از اینکه هر قدرتی در هر لحظه، تمام نتایجش رو بیرون میریزه. قدرت نمیتونه خودش رو نگه داره - باید ابراز بشه!
مثلا سیب از درخت میافته. فیزیکدان میگه «چون قانون جاذبه حکم میکنه». نیچه میگه «چون زمین قدرتش رو به سیب تحمیل میکنه». هر دو همون افتادن سیب رو پیشبینی میکنن! فقط تفسیرشون فرق داره.
این نشون میده که علم تجربی درست کار میکنه - پیشبینیهاش درستن. ولی توضیحش از اینکه چرا طبیعت اینطوریه، یه انتخاب تفسیریه، نه یه حقیقت مطلق.
پرده پنجم: قدرت در هر لحظه
پس طبیعت نظم داره، ولی نه به این دلیل که «قوانین» بر اون حاکمن. برعکس! دقیقاً چون هیچ قانونی وجود نداره و هر قدرتی در هر لحظه تمام نتایجش رو بیرون میریزه!
این خیلی مهمه و اغلب بد فهمیده میشه! نیچه نمیگه طبیعت آشوب مطلقه. میگه اون نظم و تکراری که میبینیم از «قوانین از پیش موجود» نمیاد - از این میاد که هر نیرو داره در هر لحظه تا آخرین پیامدش میره!
یعنی جهان «قانونمند» به نظر میاد، ولی نه به خاطر یه قانونگذار بیرونی یا یه نظم متافیزیکی. بلکه چون نیروها به طور مداوم و خودسرانه پیامدهای خودشون رو تحمیل میکنن - و این تکرار، الگو میسازه.
مثال بزنم: یه کوه چرا سر پاست؟
- تفسیر قانونمند میگه: چون قانون جاذبه و قانون مقاومت مواد.
- تفسیر نیچهای میگه: چون نیروی جاذبه داره میکشه پایین و نیروی انسجام مولکولی داره مقاومت میکنه - یه تعادل موقت بین دو اراده به قدرت! هیچ «قانونی» بهشون نگفته اینکارو بکنن - فقط هر نیرو داره تا آخرین نتیجهش میره.
تو اپیزود دهم گفتیم که از نظر نیچه، من یه اجتماع از نیروهاس که دموکراسی هم نیست. یه سری نیروها پیروز میشن و میشه من. اینجا میگه جهان هم همینطوره، یه اجتماع از نیروهاس که با هم در تقابلن و همه اینها در راستای همون نظریه اراده معطوف به قدرتشه.
و اینجا میتونیم به قسمت قبل هم در مورد اراده ربطش بدیم. من اراده میکنم پرواز کنم ولی خب مطمانا اونقدر آزاد نیستم که هر کاری بتونم بکنم چون نیروی جاذبه به قدرت عضله های من غلبه میکنه. ولی مجبور به پذیرش این تعادل نیروها هم نیستم و میتونم برم هواپیما بسازم، سوارش بشم و تعادل نیروهای جدیدی بسازم.
من خودم وقتی اینو خوندم، تشکیل کره زمین و حیات اومد توی ذهنم. حالا تا جایی که فعلا میدونیم.
زمین چطور شکل گرفت؟
۴.۵ میلیارد سال پیش، فقط یه ابر از گاز و غبار بود. هیچ «قانونی» ننشسته بود و نگفته بود «شما باید سیاره بشین!»
چی شد؟ نیروی گرانش شروع کرد به کشیدن ذرات به سمت هم - تا آخرین نتیجهش رفت! هر چی بیشتر جمع شدن، فشار و دما بالا رفت. نیروی حرارتی میخواست همه چیز رو منفجر کنه - اونم تا آخرین نتیجهش رفت! عناصر سنگینتر میخواستن بشینن وسط، سبکترا میخواستن برن بالا - هر کدوم تا ماکزیمم توانشون جنگیدن!
نتیجه چی شد؟ یه تعادل موقت به اسم «زمین». ولی این تعادل ثابت نیست! آتشفشانها، زلزلهها، حرکت قارهها - همه نشون میدن که این نیروها هنوز دارن میجنگن!
میبینی؟ هیچ «قانونی» به این نیروها نگفت چیکار کنن. فقط هر نیرو تا آخرین پیامدش رفت، و از برخورد این نیروها، چیزی به اسم «نظم» به وجود اومد. این همون چیزیه که نیچه میگه: طبیعت «قانونمند» به نظر میاد، ولی نه به خاطر قانون - به خاطر اینکه هر قدرتی داره تا ته میره!
و اینو که خوندم یه نکته اومد تو ذهنم. اگه یه سری نیروهای درونمو سرکوب کنم بدون اینکه مسیری براشون پیدا کنم، به یه تعادل ناپایدار میرسم - یه حالتی که هر لحظه ممکنه از هم بپاشه. پس نیچه میگه راهحل سرکوب نیست، والایشـه: پیدا کردن مسیرهای جدید برای همون نیروها. فروید بعداً همین ایده رو گرفت و تبدیلش کرد به یکی از مفاهیم کلیدی روانکاوی.
پرده ششم: پذیرش تفسیر بودن
و بعدش نیچه یه حرکت صادقانه میزنه:
(نقل قول مستقیم) «فرض کنید که این هم فقط تفسیر است - و شما به اندازهی کافی مشتاق خواهید بود که این اعتراض را مطرح کنید؟ - خب، به همان بهتر!»
نیچه داره میگه من ادعا نمیکنم تفسیرم «حقیقت مطلق»ـه. من فقط دارم نشون میدم که تفسیر شما هم حقیقت مطلق نیست - تفسیره! و اگه قراره تفسیر کنیم، بهتره تفسیری انتخاب کنیم که ارزشهای قویتری رو منعکس کنه.
نیچه قبول داره که تفسیر خودش هم یه تفسیره! و این صداقت فکریه نیچهست.
این قصار یکی از بهترین نمونههای پرسپکتیویسم (perspectivism) یا «دیدگاهبنیادی» نیچهست. نیچه معتقده:
- هیچ «حقیقت واحد» از طبیعت وجود نداره
- هر «واقعیت» که ادعا میشه، از یه دیدگاه خاص و با ارزشهای خاصی ساخته شده
- حتی تفسیرهای علمی از طبیعت، بازتاب خواستهها و آرمانهای ماست
وقتی بفهمیم همه چیز تفسیره، آزاد میشیم از توهم «حقیقت مطلق». دیگه نمیتونن بگن «این قانون طبیعته و باید قبول کنی!» میتونیم بپرسیم: «این تفسیر کیه؟ به درد کی میخوره؟ چه ارزشهایی پشتشه؟»
[موزیک انتقال - تمپوی بالا]
-–
بخش ۴: قصار ۲۳ - روانشناسی به مثابه ملکهی علوم
پرده اول: روانشناسی در گل مونده
حالا میرسیم به آخرین قصار فصل اول - و شاید مهمترینش. نیچه اینجا برنامهی فلسفیش رو اعلام میکنه:
(نقل قول مستقیم) «تمام روانشناسی تاکنون در پیشداوریها و ترسهای اخلاقی گیر کرده است: جرأت نکرده که به عمق برود.»
نیچه میگه روانشناسی تا الان یه علم ترسو بوده! چرا؟ چون نخواسته سوالای ناراحتکننده بپرسه. نخواسته ببینه پشت «خوب» و «بد» چی قایم شده.
پرده دوم: مورفولوژی و نظریهی تکامل اراده به قدرت
و حالا نیچه برنامهش رو اعلام میکنه. میگه باید روانشناسی رو به عنوان مورفولوژی و نظریهی تکامل اراده به قدرت بفهمیم - یه کاری که تا الان هیچکس حتی بهش نزدیک نشده!
اینجا دوتا کلمهی کلیدی داریم که ممکنه جدید باشه واسه بعضیا:
مورفولوژی (ینی شکلشناسی): این اصطلاح رو گوته در ۱۷۹۰ ساخت برای علم مطالعهی فرمها و ساختارهای ارگانیک. نیچه میگه روانشناسی باید شکلهای مختلف روان رو مطالعه کنه.
نظریهی تکامل هم از زیست شناسی گرفته شده: ینی روانشناسی باید تاریخی باشه - ببینه این شکلها چطور به وجود اومدن و تحول پیدا کردن.
و همهی اینا از چشمانداز «اراده به قدرت» - یعنی ببینیم هر ساختار روانی چطور بیان یه نوع اراده به قدرته.
پرده سوم: فیزیو-روانشناسی
(نقل قول مستقیم) «یک فیزیو-روانشناسیِ واقعی باید با مقاومتهای ناخودآگاه در قلب پژوهشگر بجنگد.»
فیزیو-روانشناسی یعنی روانشناسیای که ریشه در بدن داره. نیچه میگه روان از بدن جدا نیست - غرایز، سائقها، فیزیولوژی همه نقش دارن.
و بعد نیچه یه نکتهی ظریف میزنه. میگه این روانشناسی یه جور «قربانی» میطلبه - ولی نه اون قربانی که فکر میکنین!
تو سنت یسوعی، که قبلا گفتیم یه فرقه مسیحی افراطین، یه مفهوم هست به اسم «قربانی عقل» - یعنی مؤمن باید عقلش رو قربانی کنه و هر چی کلیسا گفت بپذیره، حتی اگه منطقش خلافش رو میگه.
نیچه میگه روانشناس جدید برعکس عمل میکنه! اون عقلش رو قربانی نمیکنه - دلش رو قربانی میکنه! آسایش اخلاقیش رو قربانی میکنه! توهمات انساندوستانهش رو قربانی میکنه!
عقل رو نگه میداره تا حقایق تلخ رو ببینه - حتی اگه این حقایق قلبش رو بشکنن.
این در زمان نیچه ایدهی جدیدی نبود که روانشناسی علمی باشه. هلمهولتز سرعت انتقال عصبی رو اندازه گرفته بود. فخنر روانفیزیک رو بنیانگذاری کرده بود. وونت اولین آزمایشگاه روانشناسی تجربی رو تأسیس کرده بود. ولی نیچه یه چیز متفاوت میخواست: نه فقط اندازهگیری، بلکه تبارشناسی - فهمیدن اینکه مفاهیم روانشناختی از کجا اومدن و به درد کی میخورن.
پرده چهارم: وقتی «خوب» از «بد» میاد
نیچه میگه روانشناس واقعی باید با یه حقیقت ناراحتکننده روبرو بشه.
میگه حتی فکر کردن به اینکه سائقهای «خوب» و «بد» به هم وابستهان، به یه وجدان قوی و سالم رنج و بیزاری میده. ولی بدتر از اون، فکر کردن به اینکه شاید همهی سائقهای خوب از سائقهای بد اشتقاق شده باشن!
این حرف بمبه! نیچه داره میگه ممکنه «خوبی» از «بدی» اشتقاق شده باشه! ممکنه نوعدوستی یه شکل تبدیلشدهی خودخواهی باشه. ممکنه عدالت یه شکل تبدیلشدهی انتقام باشه.
این همون کاریه که نیچه یه سال بعد تو کتاب «تبارشناسی اخلاق» انجام میده. مثلاً نشون میده که «وجدان بد» از درونی شدن غریزهی پرخاشگری به وجود اومده. یا «گناه» از رابطهی طلبکار-بدهکار.
پرده پنجم: عواطف شرطگذار زندگی
فکر کن یکی بیاد و بگه نفرت، حسد، طمع، سلطهجویی - اینا «بد» نیستن! اینا شرایط ضروری زندگیـن! بدون اینا زندگی پیش نمیره! و اگه میخوای زندگی قویتر بشه، باید اینا رو هم تقویت کنی!
کسی که این حرف رو میشنوه دریازدگی میگیره!
و این استعاره عالیه! وقتی این حقیقت رو میفهمی، حالت به هم میخوره. زمین زیر پات تکون میخوره. همه چیزی که فکر میکردی «خوب» و «بد»ـه، معناش عوض میشه.
(موزیک)
پرده ششم: سفر دریایی فراتر از اخلاق
نیچه برای توصیف این ماجراجویی فکری، از استعارهی یه سفر دریایی خطرناک استفاده میکنه. میگه باید شجاعت داشته باشیم که بزنیم به دل دریای ناشناخته روان و ازین ساحل امن اخلاقمون فاصله بگیریم. ولی این سفر بدون هزینه نیست! تو این مسیر، باورهای اخلاقی خودمون له میشن و خُرد میشن. ممکنه چیزایی ببینیم که دلمون نمیخواد ببینیم.
و نیچه میگه: ولی چه اهمیتی داره! هرگز قبل از این، دنیای عمیقتری از بینش جلوی ماجراجویان جسور باز نشده بود!
پرده هفتم: ملکهی علوم
و نیچه این قصار و کل فصل اول رو با یه اعلامیهی بزرگ تموم میکنه:
(نقل قول مستقیم) «روانشناس که چنین “قربانی میدهد”… دستکم حق دارد بخواهد که روانشناسی دوباره به عنوان ملکهی علوم شناخته شود»
میگه اون روانشناسی که همچین «قربانی» بزرگی رو میده - ینی دلش رو قربانی میکنه، نه عقلش رو - حق داره بخواد که روانشناسی دوباره ملکهی علوم بشه! بشه اون علمی که بقیهی علوم در خدمتش باشن.
و اینجا اشاره تاریخیش به قرون وسطاس. تو قرون وسطی، الهیات «ملکهی علوم» بود. همهی علوم دیگه خدمتگزار الهیات بودن - ریاضی، طب، حقوق، همه باید با الهیات سازگار میبودن. نیچه میگه حالا باید روانشناسی ملکه باشه!
چرا؟ چون همهی سوالات دیگه - سوالات متافیزیکی، اخلاقی، معرفتشناختی - در نهایت سوالات روانشناختی هستن:
- «چرا این باور رو داریم؟»
- «به درد کی میخوره؟»
- «از چه غریزهای تغذیه میکنه؟»
- «چه نوع آدمی این باور رو میسازه؟»
کلارک و دادریک، دو نفر از نیچهشناس های معاصر، یه تفسیر جالب دارن. میگن وقتی نیچه اسم کتابش رو گذاشته «فراسوی نیک و بد»، کلمهی آلمانی که استفاده کرده یعنی هم «فراسو» و هم «روح». یعنی کل پروژهی نیچه دربارهی شناخت روح انسانـه!
و سوالش اینه: روح انسان چه ساختاری داره؟ از کجا اومده؟ چطور شکل گرفته؟ جواب نیچه: همهش برمیگرده به اراده به قدرت. روانشناسی یعنی فهمیدن اینکه هر باور، هر ارزش، هر «حقیقت» از کدوم نیروی درونی تغذیه میکنه.
[موزیک انتقال]
-–
بخش ۵: جمعبندی فصل اول
نیچه تو این چهار قصار چی گفت؟
- (قصار ۲۰:) زبان زندان فکره
- (قصار ۲۱:) ارادهی آزاد و جبرگرایی هر دو غلطن
- (قصار ۲۲:) قوانین طبیعت تفسیرن، نه متن
- (قصار ۲۳:) روانشناسی باید ملکهی علوم بشه
پرده دوم: پل به آینده
و این چهار قصار آخر فصل اول یه زنجیرهی تبارشناختی میسازن که نیچه بعداً توسعه میده:
۱. گرامر ← فاعل میسازه ← ما باور میکنیم «منِ» ثابتی وجود داره
۲. فاعل ← ارادهی آزاد میسازه ← ما میخوایم این «من» علت خودش باشه که تناقضه!
۳. علت و معلول ← قانون طبیعت میسازه ← ما نظم دموکراتیک رو به کیهان تحمیل میکنیم
۴. روانشناسی ← همهی اینا رو افشا میکنه ← نشون میده همهشون از اراده به قدرت میان
این زنجیره پل میزنه به کارهای بعدی نیچه:
«تبارشناسی اخلاق» (۱۸۸۷) نشون میده که «وجدان بد» از کجا اومده، «گناه» چطور ساخته شده، و چرا اخلاق بردگی بر اخلاق اربابی غلبه کرد.
«غروب بتها» (۱۸۸۸) نقد «علت خود» رو ادامه میده و ارادهی آزاد رو «کثیفترین جعل الهیاتی» مینامه.
«چنین گفت زرتشت» ایدهی «اراده به قدرت» رو به صورت شاعرانه بیان میکنه: «هرجا چیز زندهای یافتم، اراده به قدرت یافتم.»
پرده سوم: چی یاد گرفتیم؟
(لحن صمیمی)
خب دوستان، تو این یازده اپیزود با هم از فصل اول «فراسوی نیک و بد» گذشتیم. نیچه چی به من یاد داد؟
۱. شک به همه چیز - حتی به خود شک کردن رو! حتی به «حقیقت» به عنوان یه ارزش شک کنم.
۲. یاد داد پشت هر باور یه غریزه قایمه - متفکرا فکر میکنن دارن استدلال میکنن، ولی در واقع دارن غرایزشون رو توجیه میکنن.
۳. یاد گرفتم زبان زندانه - حتی سوالایی که میپرسیم از قبل توسط گرامر تعیین شدن.
۴. و اینکه علت و معلول داستانه - ابزارهای مفهومیان که ساختیم، نه حقایق جهان.
پس جای پرسیدن «چی خوبه؟»، باید بپرسم «این باور از کجا اومده و به درد کی میخوره؟»
(لحن امیدوارانه)
شاید الان حس کنین همه باورامون خراب شد. همهی چیزایی که بهشون اطمینان داشتیم. ولی نیچه نمیخواد ما رو تو نیهیلیسم و پوچ گرای ول کنه. اون میخواد جا باز کنه برای چیز جدید - برای «روح آزاد»، برای کسی که میتونه ارزشهای خودش رو بسازه.
کتاب «فراسوی نیک و بد» ادامه داره. فصلهای بعدی دربارهی «روح آزاد»، «فضیلت»، و خیلی چیزای دیگه حرف میزنن و بعد از یه استراحت کوتاه واسه هضم مطالب فصل اول، ادامه کتاب رو با هم میخونیم.
و با این سوال فصل یک رو تموم میکنم که:
اگه همه چیز تفسیره، تفسیر تو چیه؟ چه داستانی میخوای از زندگیت بسازی؟
-–
خیلی ممنونم که تو این سفر با پادکست «شَک» همراه هستین. اگه نظری، سوالی یا انتقادی دارید، من در اینستاگرام پادکست به آدرس shakpodcast منتظر شنیدن صداتون هستم.
[موسیقی پایانی]
-–
Works Cited
Clark, Maudemarie, and David Dudrick. The Soul of Nietzsche’s Beyond Good and Evil. Cambridge University Press, 2012.
Leiter, Brian. Nietzsche on Morality. 2nd ed., Routledge, 2015.
Leiter, Brian. Moral Psychology with Nietzsche. Oxford University Press, 2019.
Clark, Maudemarie. Nietzsche on Truth and Philosophy. Cambridge University Press, 1990.
Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Helen Zimmern. Project Gutenberg. https://gutenberg.org/files/4363/4363-h/4363-h.htm
“Friedrich Nietzsche.” Stanford Encyclopedia of Philosophy. https://plato.stanford.edu/entries/nietzsche/
“Nietzsche’s Moral and Political Philosophy.” Stanford Encyclopedia of Philosophy. https://plato.stanford.edu/entries/nietzsche-moral-political/
Nietzsche Source, Jenseits von Gut und Böse. http://www.nietzschesource.org/texts/eKGWB/JGB
“Ural-Altaic languages.” Wikipedia. https://en.wikipedia.org/wiki/Ural-Altaic_languages
“Experimental psychology.” Wikipedia. https://en.wikipedia.org/wiki/Experimental_psychology
Moore, Gregory. Nietzsche, Biology and Metaphor. Cambridge University Press, 2002.
Emden, Christian. Nietzsche’s Naturalism: Philosophy and the Life Sciences in the Nineteenth Century. Cambridge University Press, 2014.
“On the Genealogy of Morals.” EBSCO Research. https://www.ebsco.com/research-starters/literature-and-writing/genealogy-morals-friedrich-nietzsche
Kirby Yardley, “(020-023) Nietzsche’s ‘Beyond Good and Evil’, One Paragraph at a Time.” Medium.
Wilk Mayhem, “Aphorism 20-23, Nietzsche’s ‘Beyond Good and Evil’: Understanding Nietzsche.” Medium.
نقل قولهای مستقیم با برداشت از ترجمهی داریوش آشوری و مقایسه با متن آلمانی اصلی