اپیزود دوازدهم (بخش اول): قصارهای ۲۴ و ۲۵ - روح آزاد: عاشق ندونستن
اولین اپیزود از فصل دوم: روح آزاد — فصلی که به گفته محققان، تقریباً هر موضوع مهم کل کتاب همینجا مطرح میشه.
نیچه با داستان یان هوس و پیرزنی که با شوق هیزم ریخت روی آتشش شروع میکنه و میپرسه: چرا بشر عمداً خودش رو نادان نگه داشته؟ و جواب میده: چون جهل زیربنای هر دانشیست — «نه ضدش، بلکه تصفیهاش!»
بعد لحنش عوض میشه و هشدار میده: مراقب شهادت باشین! خودتون رو قربانی حقیقت نکنین! با مثال اسپینوزا و برونو نشون میده که قربانیشدن آخرش آدم رو تبدیل به «مسمومکننده ظریف» میکنه.
متن کامل اپیزود (Transcript)
اپیزود دوازدهم: قصارهای ۲۴، ۲۵ و ۲۶ - روح آزاد: عاشق جهل، فراری از شهادت، عبور از انسان متوسط
[موسیقی مقدمه پادکست]
مقدمه اپیزود: قلاب
(لحن داستانی) قلاب اپیزود دوازدهم: فکر کنین الان دقیقاً بدونین تو مغز هر آدمی که دوستش دارین چی میگذره. هر قضاوتی، هر دروغ کوچیکی، هر فکر پنهانی. میتونستین باهاش زندگی کنین؟
سلام، من احسان هستم. به اپیزود دوازدهم از پادکست «شَک» خوش اومدید. جایی که با هم جرأت میکنیم به مقدسترین باورها شک کنیم ، البته نه با خشم، با یه لبخند زیرکانه.
تو اپیزودهای قبلی، فصل اول کتاب «فراسوی نیک و بد» رو با هم تموم کردیم. دیدیم که نیچه چطور زبان رو زندان فکر میبینه، اراده آزاد رو توهم میدونه، و قوانین طبیعت رو تفسیر ما از جهان، نه خود جهان. و آخرش اعلام کرد که روانشناسی باید ملکه همه علوم بشه.
(ورق زدن کتاب)
حالا وارد فصل دوم شدیم. اسمش «روح آزاد» یا «ذهن آزاد»ه. و یه نکته مهم از محققان آکامپورا (ah-kam-POR-ah) و آنسل-پیرسون (AN-sell PEER-sun): این فصل جاییه که «تقریباً هر موضوع مهمی که در کل کتاب هست، همینجا مطرح میشه.». یعنی اینجاست که نیچه برنامهاش رو رو میکنه.
نیچه این فصل رو با یه سهگانه جالب شروع میکنه توی قصارهای ۲۴ و ۲۵ و ۲۶.
لمپرت، که اولین کسیه که کل «فراسوی نیک و بد» رو قصار به قصار تفسیر کرده، این سه تا رو با هم میخونه. میگه هر سه درباره یه سوالن: فیلسوف چه فرقی با بقیه آدمها داره؟ قصار اول میگه: فیلسوف بین آدمهایی زندگی میکنه که عاشق ندونستنن. قصار دوم میگه: اگه بخواد با فریاد زدن حقیقت این فاصله رو کم کنه، شکست میخوره. قصار سوم میگه: فیلسوف ذاتاً تنهاست، ولی همین تنهایی رو هم میشکنه.
[موزیک انتقال - ضربدار و پرانرژی]
بخش ۱: قصار ۲۴- «اوه، چه سادگی مقدسی!» یا عشق به جهل
پرده اول: یه پیرزن کنار آتش
سال ۱۴۱۵ میلادیه، شهر کنستانتس (KON-stants)، تو جنوب آلمان. یه مرد به اسم یان هوس (YAHN HOOS)، کشیش و اصلاحگر چک، داره از حقوق مردم دفاع میکنه و با فساد و ثروت روحانیون مبجنگه. مثلا میگه مردم عادی هم باید شراب عشای ربانی بخورن، نه فقط کشیشها. و حالا قراره سوزونده بشه. چرا؟ چون کلیسای کاتولیک این نظراتی که قدرت روحانیون رو کم کنه تحمل نمیکنه.
یه روایت معروف هست، که احتمالاً افسانهایه ولی انقد قوی بوده که وارد تاریخ فکری اروپا شده، که هوس داشت میسوخت و یه پیرزن دهاتی اومد و با کلی شوق و خلوص دینی، یه بسته هیزم گذاشت رو آتشی که اونو داشت میسوزوند. و پیرزن فکر میکرد داره کار خیلی خوب و خالصانهای میکنه! نمیفهمید داره هیزم میریزه رو آتش کسی که واسه حقوق خودش میجنگید!
هوس وقتی این صحنه رو دید، با لبخند گفت: «اوه، چه سادگی مقدسی!» به لاتین: «اُ سانکتا سیمپلیچیتاس! (OH SAHNK-tah sim-PLI-chi-tahs)»
البته بعضی محققا ریشه این عبارت رو به یه نویسنده کلیسایی تو قرن چهارم میلادی نسبت میدن. ولی مهم اینه که این جمله، چه واقعی چه افسانهای، وارد خون فرهنگی اروپا شد. و نیچه از همین قدرت نمادینش استفاده میکنه و این قصار رو با همین جمله شروع میکنه.
(نقل قول مستقیم) «اُ سانکتا سیمپلیچیتاس! در چه سادهسازی و جعل عجیبی انسان زندگی میکند! آدمی نمیتواند از تعجب به پایان رسد وقتی که یک بار چشم بر این شگفتی گشوده است!»
ولی نیچه داره کیو میگه؟ همه ما رو! نه فقط اون پیرزن سادهدل.
یه نکته ظریف اینه که نیچه با این شروع داره خودش رو با هوس یکی میکنه ، نه اینکه فقط ازش نقلقول بیاره. متفکر «آزاده» مثل هوسه که داره میسوزه، ولی از همون جایگاه میتونه دور و اطرافش رو هم ببینه و «روی سادهسازی عجیب و جعلی» مردم تأمل کنه. یعنی نیچه میگه: من هم دارم میسوزم ، ولی حداقل میبینم که چه اتفاقی داره میافته.
نیچه میگه ما همهمون داریم «هیزم میریزیم رو آتشی که داریم خودمون توش میسوزیم» ولی خبر نداریم.
پرده دوم: چرا جهل خوبه؟
بشر از همون اول تاریخ، عمداً یه کار مهم کرده: خودش رو نادان نگه داشته! ولی نه از سر تنبلی یا ضعف آ. از سر هوشمندی!
میگه این جهل عمدی به ما چی داده؟ یه زندگی «آزاد، بیدغدغه، سرخوشو سرحال، دلیر و شاد!»
مثلا یه آدم 40 ساله باهوش. کاملاً قادره حساب کنه که شاید ۳۰ سال دیگه وقت داره خوب زندگی کنه. واقعیت مرگ و گذر زمان رو میفهمه. ولی عمداً بهش عمیق فکر نمیکنه. صبح بیدار میشه، انگار ابدیه. ساعتها میشینه پای اینستاگرام. هیچوقت واقعاً نمیشینه با خودش روبهرو بشه که «زمانم داره تموم میشه». و نیچه میگه: آفرین! همین درسته. این ندونستنِ عمدی، همون چیزیه که بهت اجازه میده صبح از تخت بری بیرون.
این جهل نگهدارنده زندگیه. یه انتخاب ناخودآگاه و هوشمندانه از طرف بشره.
لحظه آها: ما خودمون این کار رو کردیم! به حواسمون یه «گذرنامه» دادیم که از همه چی سطحی رد بشن، بدون سوال. به فکرمون یه «اشتیاق الهی» دادیم واسه اینکه بپره، نتیجه غلط بگیره، و خوشحال باشه. اینا کلمههای خود نیچهست، «گذرنامه»، «اشتیاق الهی»، «پرشهای بیپروا». و نکته مهم اینه: وقتی میگه «همه چیز رو اطراف خودمون روشن و آزاد و سبک و ساده کردیم» داره تحسین میکنه، نه انتقاد. میگه آفرین به بشر که این کار رو کرده!
و اگه یادتون باشه، این حرف رو یه دفه نگفته. نیچه درست تو قصار اول همین کتاب پرسیده بود: «چه چیزی در ما واقعاً حقیقت رو میخواد؟ چرا ناحقیقت نه؟ و نادقیقی؟ حتی جهل رو نه؟» و تو قصار چهارم جسورتر رفت: «نادرستی یه قضاوت لزوماً دلیل ردش نیست، سوال اینه چقدر زندگیافزا و نوعپروره.» حالا این بخش داره جواب اون سوالها رو میده: جهل نه فقط بد نیست، زیربنای هر دانشیه.
(موزیک انتقال)
پرده سوم: اون جمله جادویی «نه ضدش، بلکه تصفیهاش»
حالا میرسیم به کلیدیترین ایده این قصار. جایی که نیچه یه انقلاب فکری ایجاد میکنه.
همه ما از بچگی یاد گرفتیم که: «دانستن» ضدِ «ندانستن» عه. روشنایی ضدِ تاریکیه. علم ضدِ جهله.
نیچه میگه: اشتباهه!
دانش روی «پایهای محکم و گرانیتی از جهل» بنا شده. «اراده به دانستن» فقط رو پایه یه اراده خیلی قویتر میتونه وجود داشته باشه: «اراده به ندانستن» (Wille zum Nicht-wissen)، «اراده به نادقیق بودن» (zum Ungewissen)، «اراده به ناحقیقت» (zum Unwahren).
(نقل قول مستقیم) «نه به عنوان ضدش، بلکه به عنوان تصفیهاش!» (Nicht als sein Gegensatz, sondern – als seine Verfeinerung!)
بیاین یه لحظه خودِ ساختار این جمله رو نگاه کنیم. یه ممحقق آلمانی به نام مارتین اندرس (MAR-teen EN-dres) یه تحلیل دقیق کرده که خیلی جالبه و به این جمله میگه «یه شکل بنیادین در نوشتن نیچه»
وقتی تو آلمانی میگی «نه … بلکه»، خواننده انتظار داره بعدش ضدِ اون چیز رو بشنوه. مثل فارسی: «نه سیاه، بلکه…» - انتظار داری بگه «سفید». ولی توی متن اصلی، نیچه بعد از نوشتن «بلکه» یه خط تیره میذاره! یه مکث. ذهن خواننده یه لحظه معلق میمونه. و بعد به جای «ضد»ش، میگه «تصفیهاش». یه چیزی که نه ضده، نه مشابه. یه چیز سومیه.
اندرس میگه این خط تیره حتی ریتم موسیقایی جمله رو هم میشکنه. جمله تا اونجا یه آهنگ منظم داره و بعد ناگهان قطع میشه. یعنی جمله داره همون کاری رو میکنه که معنیش داره توصیف میکنه: داره انتظار «ضد» رو میشکنه!
خود کلمه آلمانی تصفیه هم یه کلمه ظریفه. هم یعنی «تصفیه» و «دقیقشدن» و هم یعنی «نازکشدن» و «لاغرشدن». دو جهت مختلف. و اندرس تأکید میکنه که این ابهام عمدیه. یعنی ممکنه اراده به دانش واقعاً بر تفکر ضدش غلبه نکرده باشه، فقط لاغرتر و نازکترش کرده باشه! مثل کسی که فکر میکنه لاغر شده ولی فقط لباس تنگتر پوشیده. نیچه عمداً جواب قطعی نمیده و بلاتکلیفی رو وارد خود جمله کرده.
پس اراده به دانش، جهل رو کنار نزده، تصفیه کرده، انقباض داده، شکل عمیقتری بهش داده. ولی آیا واقعاً «عمیقتر» شده یا فقط «نازکتر»؟ نیچه میذاره خودت تصمیم بگیری.
و اینجا یه فیلسوف آلمانی به اسم مولر-لاوتر (MÜ-ler LAO-ter) یه سوال مهم پرسیده: اگه نیچه میگه ضدها وجود ندارن و همه چیز درجهست، پس خودش چطور هنوز از «ضدها» حرف میزنه؟ این سوال مثل یه قفله. اگه جوابش رو پیدا کنی، کل فصل باز میشه. و اندرس تحلیلش رو دقیقاً روی همین سوال بنا کرده.
جوابِ نیچه اینه: بله، میشه! ولی نه اینجوری که یکی «اصل» باشه و یکی دیگه «منفی»یش. هر دو درجه های به هم پیوسته ان. «جهل» یه شکل ضعیفتر از همون انرژیه که «دانستن» شکل تصفیهشدهاشه.
و به نظر من این در راستای اسم کتابه که میخواد مارو ببره فراسوی دوگانگی هایی مثل خوب و بد. بهمون بگه از این مبنای دودویی که کل علم و دانشمون روش بنا شده و کل عمرمون بهمون آموزش داده شده، فاصله بگیریم. خدا وجود دارد یا ندارد! این کار خوب است یا بد است! این نظریه درست است یا غلط است! یه لحطه به همه چیز مث یه طیف نگاه کن که هر چی میره جلو فقط تصفیه میشه یا حتی نازک تر یا کلفت تر، نه یه مجموعه از تضادها.
حالا چطور دانش بر پایه نادانی میتونه بنا بشه؟ به یه دندونپزشک متخصص عصب فکر کنین. اون آدم میدونه دقیقاً چطوری عصب دندون رو ترمیم کنه. ولی همزمان، داره خودش رو از هزارها پیچیدگی کیهانی «نادان» نگه میداره. روی یه مسئله خیلی محدود تمرکز کرده. این «ندانستن» عمدی اون، «دانستن» اون رو ممکن کرده. این جهلش به دانشش ساختار داده.
یه نکته مهم هم درباره ترکیب «اراده به ندانستن، اراده به نادقیقی، اراده به ناحقیقت» اینه که این سهگانه تصادفی نیست. همین سهتا تو قصار ۲۳۰ از همین کتاب و تو «دانش شاد» هم ظاهر میشن. نیچه داره یه سیستم میسازه، نه فقط یه ایده.
(موزیک کوتاه)
پرده چهارم: چرا هجیبندی مهمه - ترجمه و Nicht-wissen
یه نکته ترجمهای تو کلمه اراده به ندانستن هست که اغلب از دستش میدن ولی واسه فهم عمیقتر مهمه.
کلمه آلمانیش میشه «Wille zum Nicht-wissen» نیچه این نداستن، (نیشت ویسن) رو با یه خز تیره مینویسه مث اینکه بنیوسیم نه -خط تیره- دانستن. نه سرهم و نه حتی مث یه کلمه دوقسمتی لاتین که حرف اول هر دو قسمت بزرگه، و فقط با حرف اول بزرگ، که ینی این یه کلمس نه دو تا به هم چسبیده. اندرس نشون داده که این هجیبندی عمدیه که بگه این ندانستن یه کار فعاله که یه کارکرد داره، یه «نه-دانستن» پویا. یه انتخاب مداومه.
تو ویرایشای مختلف، این هجیبندی فرق میکنه. تو بعضی چاپها این کلمه سرهم نوشته شده. ولی اندرس بر اساس نسخههای اصلی استدلال میکنه که خط تیره عمدی بوده و همین تفاوت کوچیک، تفسیر رو عوض میکنه.
تو ترجمههای انگلیسی این فرق توی ترجمه خودشو نشون داده. زیمرن و کافمن میگن «will to ignorance»، اراده به جهل. و بعضی مترجمای دیگه هم سعی میکنن بُعد فعالانه و ارادی کلمه رو حفظ کنن. «جهل» یه حالته. «نه-دانستن» یه کنشه. و همین تفاوت واسه نیچه اهمیت داره.
تو فارسی هم همین فرق مهمیه. «جهل» منفعله. «ندانستن» فعاله. نیچه از «ندانستن» حرف میزنه، نه از «جهل».
پرده پنجم: آناگرام پنهان و دفتر خصوصی نیچه
اندرس یه نکته جالب تو دفتر خصوصی نیچه هم پیدا کرده که نوشته: «وقتی تصفیهای رخ میده، مرحله قبلی دیگه به عنوان مرحله احساس نمیشه ، به عنوان ضد احساس میشه. فکر کردن به ضدها آسونتره از فک کردن به درجه ها.»
یعنی ما خودمون «جهل» رو ضد «دانش» کردیم، چون فک به درجه ها سختتره. درک مبنای دودویی راحت تره
و اندرس یه بازی زبانی ریز هم پیدا کرده. دو تا کلمه کلیدی این قصار، «سادهسازی» که اولین مفهوم مهم این بحشه و «تصفیه» که آخرین مفهوم مهمشه، تو آلمانی با یه هفت حرف مشترک نوشته میشن، فقط چیدمانشون فرق داره! مثلا فقط لغویش شبیه مادر و مدار تو فارسی. نیچه داره میگه سادهسازی و تصفیه دو روی یه سکهان. یکی رو برگردون، اون یکی رو میبینی.
(موزیک انتقال)
پرده ششم: زبان دروغگوست و اخلاق یه بازیگر دوچهره
نیچه قبل از تموم کردن این قصار، دو تا نکته مکمل اضافه میکنه.
اولیش درباره زبانه. میگه زبان همیشه از «ضدها» حرف میزنه ، حتی جایی که فقط «درجه و ظرافتهای مختلف» داریم. تو فارسی هم همینه. میگیم «روز» و «شب» انگار دو تا چیز جدان، ولی طلوع و غروب چین؟ یه پیوستار بینهایت از شدت نور. زبان مجبورمون میکنه خط بکشیم وسط چیزی که خط نداره.
و دومیش خطرناکتره. میگه یه نوع ریاکاری اخلاقی اونقدر عمیق در ما فرو رفته که حتی وقتی ما آدمهای آگاه میخوایم حرف بزنیم، کلمهها رو تو دهنمون کج میکنه. نیچه بهش میگه «تارتوفگری» که از اسم تارتوف مولیرمیاد. همون ریاکار مذهبی که آنقدر نقش آدم پاک رو بازی کرد که دیگه خودش هم باور کرده بود. نیچه میگه اخلاق ما همینطوره. آنقدر «درستی» و «نادرستی» تو ما فرو رفته که حتی وقتی میخوایم صادقانه ببینیم، عینک اخلاق روی چشممونه.
و اینجا یه بازی زبانی پنهان هست. کلمهای که نیچه واسه این ریاکاری استفاده میکنه، معنی لغویش تو آلمانی میشه «گوشتوپوستشده» — و ریشهاش از آیه معروف انجیل یوحنا میاد: «و کلمه جسم شد.» بلافاصله بعدشم میگه «در گوشت و خون ما.» این تکرار تصادفی نیست! نیچه داره میگه ریاکاری اخلاقی مثل مسیح «تجسد» کرده ولی نه تجسد الهی، تجسد دروغ. دیگه فکری نیست. جسمانیه. تو خونمونه.
و حالا یه سند تاریخی جالب. محقق توماس بروبیِر (BROB-yer) یه نامه از نیچه پیدا کرده، نوشتهشده یه سال قبل از این کتاب. تو این نامه نیچه دقیقاً همین ریاکاری اخلاقی رو کنار اسم یه آدم میذاره ، «آبه گالیانی»، یه کشیش و متفکر ایتالیایی که جلوتر مفصل ازش حرف میزنیم. مینویسه: «آه از ریاکاری اخلاقی همه این آلمانیهای محبوب! اگه میتونستی یه آبه گالیانی برام پیدا کنی! این یه آدمه طبق ذوق من.»
یعنی نیچه تو ذهنش، ریاکاری اخلاقی و گالیانی رو کنار هم داشته و یه سال بعد هر دو رو تو همین قصارها کنار هم گذاشته. تصادفی نیست.
و بروبیِر یه ریشه دیگه هم پیدا کرده: نیچه این ایده ریاکاری اخلاقی رو از خوندن کتاب فیلسوف آلمانی اویگن دورینگ (OY-gen DÜ-ring) گرفته بوده. حتی تو یه یادداشت خصوصی نوشته: «عدالت و اخلاقِ حقوقِ برابر، ریاکاری تعبیرهای اخلاقی. رجوع کنید به دورینگ…»
(موزیک انتقال)
پرده هفتم: علم هم خطا رو دوست داره و ارتباط با قصار ۳۴
آخر قصار ۲۴ یه حرف ظریف میزنه که من خیلی جذبش شدم:
(نقل قول مستقیم) “حتی بهترین علم هم، خواه ناخواه، خطا را دوست دارد؛ زیرا علم زنده است، و چون زنده است، زندگی را دوست دارد”
یعنی هر چیزی که زندهست، باید جهل داشته باشه. جهل شرط حیاته. و برعکسش هم درسته: اگه بخوای همه خطاها رو حذف کنی، زندگی هم باهاش میره. نیچه بعدتر تو قصار ۳۴ همین کتاب صریحتر میگه: جهان اونطوری که ما درکش میکنیم پر از خطا و ظاهره و اگه بخوای همه ظاهرها رو حذف کنی، از زندگی چیزی باقی نمیمونه. «اراده به حقیقت مطلق» آخرش میشه ضدِ خودِ زندگی.
و ششصد سال قبل از نیچه، خیام چقدر قشنگ همین رو گفته:
(شعرخوانی) «آنان که محیط فضل و آداب شدند / در جمع کمال شمع اصحاب شدند / ره زین شب تاریک نبردند به روز / گفتند فسانهای و در خواب شدند»
حالا یه سوال پیش میاد: اگه اراده به دانستن اینقدر عمیق نیست، پس تهش چی نشسته؟ فیلسوف الکساندر نِهاماس (neh-HAH-mas) جواب جالبی داده. میگه این ارادهها مثل لایه لایه عن: لایه اول اراده به دانستن نشسته، همون که فکر میکنیم مهمترینه. ولی زیرش اراده به ندانستن عه، که در خدمت زندگیه. و زیر اون هم اراده به قدرته، عمیقترین لایه. یعنی وقتی میگیم «میخوام بدونم»، در عمق داریم نوعی قدرت رو دنبال میکنیم. و این مستقیماً قصار ۲۴ رو به قصار ۳۶ همین کتاب وصل میکنه، جایی که نیچه فرضیه معروف «اراده به قدرت» رو بسط میده.
پرده هشتم: چهار لایه زیرزمینی جهل
حالا بیایم این «اراده به ندانستن» رو عمیقتر باز کنیم. نیچه تو دفترهای خصوصیش یه نقشه چهارلایهای کشیده از اینکه ندانستن چطور کار میکنه:
لایه اول: ندانستن برای سلامتی. ذهنت بعضی چیزا رو نمیفهمه چون اگه بفهمه خراب میشه. مثل همون آدم چهلسالهای که گفتیم صبح بیدار میشه انگار ابدیه.
لایه دوم: فریبخوردنِ خوشایند. توهمهای اجتماعی رو قبول میکنیم چون خوشاینده. وقتی یکی بهت میگه «چه خوبی!» میدونی تعارفه، ولی خوشت میاد. عمداً فریب میخوری.
لایه سوم: فریبدادن. حالا خودت هم واسه دیگران سادهسازی میکنی. ماسک میزنی. نه حتماً از روی بدخواهی ، واسه اینکه زندگی اجتماعی کار کنه.
و لایه چهارم: سادهسازی. ترکیب اولی و سومیه. هم واسه خودت ساده میکنی هم واسه دیگران. و این میشه اون «سادهسازی» بزرگی که نیچه همون اول قصار ازش حرف زد : «اُ سانکتا سیمپلیچیتاس!»
میبینین؟ یه چرخهست. از خودم پنهان میکنم، از دیگران پنهان میکنم، و این دوتا با هم یه نظم قابل زندگی میسازن. و اگه دقت کنین، خیلی از سیاستمدارها و نویسندههای معروف دقیقاً روی همین چهار لایه موفق شدن هم خودشون رو فریب دادن، هم دیگران رو.
و حالا یادتون هست تو اپیزود چهارم نیچه گفت «ایمان به ارزشهای متضاد، تعصب اصلی متافیزیسینهاست»؟ اینجا داره میگه حتی همین تعصب هم روی پایه همین جهل ساخته شده ، همون جهلی که زندگی رو ممکن میکنه!
لحظه آها: پس نیچه نمیگه «برو همه حقیقت رو بفهم.» داره میگه بفهم که جهلت کاربردیه. بفهم که ندانستنت عمدیه. بخند بهش و ازش لذت ببر به جای اینکه خجالتش رو بکشی.
[موزیک انتقال]
بخش ۲: قصار ۲۵ - «مراقب شهادت باش!» یا باغ با توری طلایی
پرده اول: پیچش ناگهانی
حالا نیچه خودش تغییر لحن رو اعلام میکنه. میگه: «بعد از همچین مقدمهی بامزهای، حرف جدیای قراره شنیده بشه.»
تا الان با شوخی و خوشحالی از جهل حرف زد. حالا آمادهست یه هشدار مرگبار بده.
میگه: مراقب باشین، ای متفکرها و دوستداران معرفت! از شهادت دوری کنین و خودتون رو قربانیِ حقیقت نکنین!
از رنج ‘به خاطر حقیقت’ هم دوری کنین!
و حتی از دفاع از خودتون!
ینی حالا حتی اگه قربانی هم نشی، حتی اگه رنج هم نکشی، صرف دفاع کردن از موضع خودت هم خطرناکه ، چون همین که بشینی از موضعت دفاع کنی، ذهنت رو تنگ و سرسخت میکنه.
ببینیم اینا هر کدوم چه اشکالی داره.
شهادت چیکار میکنه؟ این قربانیشدن، «بیگناهی و خنثایی ظریف وجدان» رو ازت میگیره. در مقابل انتقادها لجبازت میکنه، هر حرف مخالفی مث پارچه قرمز جلوی گاو تحریکت میکنه. پس احمقت میکنه، مثل حیوون وحشیت میکنه، و به سطح غریزه پایینت میاره و فلجت میکنه، ذهنت رو روی یه موضع قفل میکنه.
پرده دوم: حقیقت نیاز به مدافع نداره!
نیچه میگه این فیلسوفا، با همه دفاعشون از حقیقت، انگار فکر میکنن «حقیقت» یه موجود بیپناه و ناتوانه که نیاز به محافظ داره! ولی نیچه میگه: حقیقت اونقد ضعیف و سادهلوح نیست که به «مدافع» نیاز داشته باشه، تازه اگرم نیاز داشت، دقیقاً به این «شوالیههای غمگینترین چهره» نیاز نداشت با اون قیافه های زارشون.
این یه طعنه دوطرفست. هم «حقیقت» رو از تخت میکشه پایین که آنقدر مظلوم و مقدس نیس که نیاز به خون مدافعش داشته باشه. هم «مدافع» رو، که اینقدر مهم نیست که بدون دفاعش، حقیقت بیافته. اونایی که مافیا بازی کردن میدونن، وقتی یکی یهو پا میشه ازیکی دیگه که داره اتهام میخوره دفاع کنه، خیلی وقتا بهش میگن تو چرا زبون یکی دیگه میشی اصن و تازه خودشو مشکوک تر میکنه.
و نیچه میگه: کل این تئاتر شهادت واسه حقیقت نیست، واسه «من» ه. واسه احساس قهرمانبودن.
و نیچه یه نکته صادقانه اضافه میکنه: «تا حالا هیچ فیلسوفی ثابت نکرده حق داشته.» و شاید این جسارت بیشتریه که به جای این همه تئاتر، یه علامت سوال کوچیک بذاری بعد از عزیزترین باورهات، حتی بعد از خودت. این ارزشش بیشتره.
پرده سوم: دونکیشوتهای فلسفه
نیچه یه توصیف طنزآمیز هم از این متفکرایی که دارن از حقیقت دفاع میکنن داد.
بهشون گفت «شوالیههای غمگینترین چهره» — «Ritter von der traurigsten Gestalt». این اصطلاح از دن کیشوت میاد. تو داستان اصلی سروانتس (ser-VAN-tes)، لقبش «شوالیه غمگین چهره» بود. ولی نیچه عمداً صفت عالی اضافه کرده: «غمگینترین»!
انگار میگه: شما حتی توی این تیاتر هم از اصلش بدتر شدین. دنکیشوت فقط غمگین بود. شما غمگینترینید.
و ادامه میده که این فیلسوف-شهیدها «لومپنهای فکرین. کسایی که یه گوشه وایستادن و تار عنکبوت روی روحشون تنیده شده. Eckensteher و Spinneweber.
کلمه اصلی “لومپنهای فکری “ که بکار میبره «اِکِناشتِیِر» (EK-en-SHTEY-er) هستش که یه مفهوم فرهنگیه تو برلین قرن توزدهم. اِکناشتاِهرا کارگرهای روزمزد رسمی برلین بودن. یه گوشه خیابون وایمیسادن با یه تسمه چرمی رو دوششون، منتظر که یکی یه باری بهشون بده حمل کنن. اینا زیر نظر پلیس بودن، شناسنامه داشتن، بازوبند برنجی شمارهدار میپوشیدن. و تو قرن نوزدهم حدود پانصد تا ششصد تا از اینا تو برلین بودن.
این شخصیت بعد از یه نمایش کمدی معروف تو همون سالا تبدیل شد به سمبل آدمی که یه گوشه وایستاده و منتظر فرصته. و پژوهشگری به اسم اولیور ایمل (O-li-ver IM-mel) تو یه مقاله اختصاصی نشون داده که تو فلسفه نیچه یه تضاد اساسی هست بین «رهنورد» و «گوشهایستا». رهنورد، یعنی کسی که بدون مقصد مشخصی در حرکته و همون روح آزاده که در حرکته. گوشهایستا، منتظر فرصته.
لحظه آها: پس وقتی نیچه به فیلسوف-شهیدها میگه «اِکِناشتِیِر روح»، داره میگه: شما یه گوشه وای سادین و منتظرین یه «فرصت قهرمانی» بهتون برسه. این فلسفه نیست، این انتظار واسه کار روزمزده!
حالا دفاع کردن از حرف مشکلش چیه؟ تصور کنین یه فیلسوف یه حقیقتی کشف کرده. حالا بره ازش دفاع کنه. چه اتفاقی میافته؟ مجبوره هی همون حرف رو تکرار کنه. مجبوره سادهش کنه تا بقیه بفهمن. مجبوره «طرفدار» اون حرف بشه. و کمکم خودش کوچیکتر از حرفش میشه. به خاطر همینه که نیچه میگه حتی صرف دفاع کردن از خودت خطرناکه ، چون ذهنت رو تنگ و سرسخت میکنه.
(شعر خوانی) سخت گیری و تعصب خامی است / تا جنینی، کار خون آشامی است
پرده چهارم: اسپینوزا و برونو - «گوشهنشینان اجباری»
اینجاست که نیچه دو تا مثال تاریخی هم میاره.
اولیش اسپینوزا، فیلسوف هلندی قرن هفدهم، که تو اپیزودهای قبل هم بهش اشاره کرده بود. اون از جامعه یهودی اخراج شد، سالها تو پنهانکاری. و دومی جوردانو برونو (jor-DAH-no BROO-no) فیلسوف ایتالیایی قرن شانزدهم. که زنده سوزوندش.
نیچه بهشون میگه این «گوشهنشین های اجباری»- «Zwangs-Einsiedler». این کلمه رو خوب ببینین. نیچه خودش این کلمه مرکب رو ساخته، با خط تیره بین دو کلمه ی «اجبار» و «تارک دنیا» یا «گوشهنشین». این خط تیره بینش هم عمدیه: «گوشهنشینِ اجباری»، نه «گوشهنشین» به معنای انتخابی و آزاد مث یکی که خودش رفته مدیتیشن میکنه. این دقیقاً ضدِ «گوشه نیشن خوب» عه که چند خط بعد توصیه میکنه. یه اسم میسازه که بلافاصله بگه: این تنهایی انتخاب نبود، اجبار بود.
این گوشهنشین های اجباری حتی با هوشمندترین لباس مبدل، و شاید بیاینکه خودشون بدونن، آخرش «به انتقامجویان ظریف و مسموم کننده تبدیل شدن! و منظورش از مسموم کننده، کسی نیست که مستقیم سم بریزه تو حلقمون. مثل آشپزیه که زهر رو قاطی غذای خوشمزه میکنه. سم کینه توی تفکرشون، توی فلسفشونه و ما رو مسموم میکنه.
بعد میگه: «برو اساس اخلاق و الهیات اسپینوزا رو حفاری کن!» اون سیستم اسپینوزا که همه چیز رو مثل ریاضی اثبات میکنه. با تعریف و قضیه و آخرش میزنه «ثابت شد!». ظاهراً خنثی و بیطرفه، ولی نیچه میگه یه کینه پنهان توشه!
(شعر خوانی) پای استدلالیان چوبی بود / پای چوبی سخت بی تمکین بود
پژوهشگری به نام دیوید ولنبرگ (DAY-vid WOL-en-berg) نشون داده که نیچه اسپینوزا رو عمدتاً از طریق کتاب کونو فیشر (KOO-no FISH-er) میشناخت و حتی یه خطای نقلقول پیدا کرد که نیچه عیناً از کتاب فیشر کپی کرده. و جالبیش اینه که نیچه اول عاشق اسپینوزا بود و توی یه نامه هیجانزده به دوستش نوشت: «من یه پیشرو دارم، و چه پیشرویی!» یعنی اسپینوزا رو هممسیر خودش میدید. ولی پنج سال بعد، وقتی این کتاب رو مینویسه، نظرش کاملاً عوض شده، حالا میبینه که زیر اون سیستم ریاضی سرد اسپینوزا، یه کینه پنهان نشسته.
و ولنبرگ یه نکته مهم داره که اغلب نادیده گرفته میشه. نیچه تو قصار ۳۰ همین کتاب میگه: «چیزی که برای آدم معمولی سمّه، ممکنه برای آدم قویتر غذا باشه.» پس وقتی نیچه به اسپینوزا میگه «مسموم کننده»، فحش نمیده، داره تشخیص میده. کینهای که اسپینوزا قاطی فلسفهاش کرد، خودش رو مسموم کرد. ولی کسی مثل نیچه که بفهمه این سم از کجا اومده، میتونه ازش یاد بگیره. سمِّ یه نفر، درسِ یه نفر دیگهست.
و این مستقیماً به یه مفهوم مهم وصل میشه که نیچه بعداً تو «تبارشناسی اخلاق» مفصل بازش میکنه: کینهای که آدم ضعیفتر از خودش قایم میکنه و میریزه توی اخلاق و فلسفهش. نیچه بهش میگه «رسانتیمان» (reh-san-tee-MAHN)، یه کلمه فرانسوی که یعنی کینه پنهان. دقیقاً همون کاری که میگه اسپینوزا کرد.
خب دوستان، بذارین اینجا یه نفس بگیریم.
تو این قسمت دیدیم نیچه دو تا حرف بزرگ زد.
اول تو قصار ۲۴ گفت: ما عاشق ندونستنیم — و این بدترین چیز نیست، بهترین چیزیه که داریم. دانش روی پایه جهل ساخته شده. نه ضدش، بلکه تصفیهاش. زبان بهمون دروغ میگه وقتی از «ضدها» حرف میزنه. و حتی بهترین علم هم خطا رو دوست داره — چون زندهست.
بعد تو قصار ۲۵ لحنش عوض شد. گفت خودتون رو قربانی حقیقت نکنین! و با مثال اسپینوزا و برونو نشون داد که این مسیر آخرش آدم رو تبدیل به مسمومکننده میکنه — کسی که کینهاش رو قاطی فلسفهاش کرده بدون اینکه خودش بفهمه.
ولی سوال مونده: از کجا بفهمیم کسی این مسیر رو رفته؟ نشانهاش چیه؟ و مهمتر از اون، نیچه به جاش چی پیشنهاد میده؟
من اول میخواستم هر سه قصار رو تو یه اپیزود بذارم ولی دیدم خیلی طولانی میشه و تصمیم گرفتم اپیزود 12 رو دو قسمتی کنم و اینا رو بذاریم واسه قسمت بعد.
خیلی ممنونم که تا اینجا با پادکست «شَک» همراه بودید. اگه نظری، سوالی یا انتقادی دارید، من تو اینستاگرام پادکست به آدرس shakpodcast منتظرتونم.
[موسیقی پایانی]
Works Cited
- Friedrich Nietzsche, Jenseits von Gut und Böse, KSA Band 5, De Gruyter, 1988 (متن آلمانی اصلی)
- Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Helen Zimmern, Marxists.org edition
- Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Judith Norman, Cambridge University Press, 2002
- Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Ian Johnston, johnstoniatexts
- Laurence Lampert, Nietzsche’s Task: An Interpretation of Beyond Good and Evil, Yale University Press, 2001
- Andreas Urs Sommer, Kommentar zu Nietzsches “Jenseits von Gut und Böse” (NK 5/1), De Gruyter, 2016
- Martin Endres, «»Nicht als sein Gegensatz, sondern – als seine Verfeinerung!«. Nietzsches ›subtiles‹ Schreiben in Jenseits von Gut und Böse», in Born and Pichler, eds., Texturen des Denkens, De Gruyter, 2013
- Wolfgang Müller-Lauter, Nietzsche: Seine Philosophie der Gegensätze und die Gegensätze seiner Philosophie, De Gruyter, 1971
- Leo Strauss, Seminar on Beyond Good and Evil, 1971–72, Leo Strauss Center, University of Chicago
- Alexander Nehamas, «Will to Knowledge, Will to Ignorance and Will to Power in Beyond Good and Evil», in Yovel, ed., Nietzsche as Affirmative Thinker, Martinus Nijhoff Philosophy Library vol. 13, Springer, 1986, pp. 90–108
- Joshua Landy, «Nietzsche, Proust, and Will-to-Ignorance», Philosophy and Literature 26, no. 1, 2002
- David Wollenberg, «Nietzsche, Spinoza, and the Moral Affects», Journal of the History of Philosophy 51, no. 4, 2013
- P.N. Furbank, «Galiani’s Strangeness», London Review of Books, vol. 14, no. 4, 1992
- Christine Battersby, «’Behold the Buffoon’: Dada, Nietzsche’s Ecce Homo and the Sublime», Tate Papers, no. 13, 2010 (یافته Hanswurst در Nachlass 1887)
- Cheng Guo, Cynismus bei Nietzsche: Eine systematische Auslegung seiner Umwertung aller Werte, De Gruyter, 2022
- Oliver Immel, «Der Wanderer und der Eckensteher», in Reschke, ed., Nietzsche — Radikalaufklärer, Akademie Verlag, 2004
- Matthew Meyer, «The Divine Hanswurst: Nietzsche on Laughter and Comedy», in Moland, ed., All Too Human: Laughter, Humor, and Comedy in Nineteenth-Century Philosophy, Springer, 2018
- Tom Stern, «Nietzsche, the Mask and the Problem of the Actor», in Stern, ed., The Philosophy of Theatre, Drama and Acting, Rowman and Littlefield, 2017
- David Kornhaber, «The Philosopher, the Playwright, and the Actor», Theatre Journal 64, no. 1, 2012
- Gary Shapiro, Nietzsche’s Earth: Great Events, Great Politics, University of Chicago Press, 2016
- Christa Davis Acampora and Keith Ansell-Pearson, Nietzsche’s “Beyond Good and Evil”: A Reader’s Guide, Continuum, 2011
- Werner Stegmaier, در Born, ed., Friedrich Nietzsche: Jenseits von Gut und Böse, Klassiker Auslegen Bd. 48, De Gruyter, 2014
- Beat Röllin، تحقیق روی نسخه خطی چاپی BGE (فصل «Masken»)، در Born and Pichler, Texturen des Denkens, 2013
- Alan White, «The Youngest Virtue», in Schacht, ed., Nietzsche’s Postmoralism, Cambridge, 2001
- Aaron Harper, «Nietzsche’s Thumbscrew: Honesty as Virtue», Journal of Nietzsche Studies 46, no. 3, 2015
- Daniel I. Harris, «Nietzsche on Honesty and the Will to Truth», Journal of the British Society for Phenomenology 51, no. 3, 2020
- John Holbo, «Nietzsche Wins the Internet in 1886», Crooked Timber (blog), July 28, 2015 (مشاهده تفاوت «traurigsten» با Cervantes توسط خوانندگان پست)
- Thomas H. Brobjer, «Nachweise aus Eugen Dühring, Cursus der Philosophie (1875)», Nietzsche-Studien 50, 2021
- Maudemarie Clark and David Dudrick, The Soul of Nietzsche’s Beyond Good and Evil, Cambridge University Press, 2012
- John J. Drummond, «Anger and Indignation», in Drummond and Rinofner-Kreidl, eds., Emotional Experiences, Rowman and Littlefield, 2018
- Georg Büchmann, Geflügelte Worte (مرجع ضربالمثلهای آلمانی — درباره اعتبار تاریخی عبارت «O sancta simplicitas»)
- نقلقولهای مستقیم با مقایسه متن آلمانی اصلی و ترجمه داریوش آشوری