← بازگشت به صفحه اصلی

اپیزود دوازدهم (بخش دوم): قصارهای ۲۵ و ۲۶ از فصل دوم, سفر به درون

۷ آپریل ۲۰۲۶

مدت: 00:31:00

بخش دوم اپیزود دوازدهم از فصل دوم: روح آزاد

نیچه می‌گه هیچ‌کس به اندازه آدم خشمگین دروغ نمی‌گه. چرا؟ چون دروغش عمدی نیست, خودفریبیه. وقتی با خشم اخلاقی نگاه می‌کنی, ذهنت یه عینک مخفی می‌زنه و اونچه واقعاً هست رو نمی‌بینی.

تو این قسمت نیچه می‌گه از شهادت فرار کن, ماسک بزن, باغت رو با توری طلایی بساز. ولی همیشه پنهان نمون, برو پایین بین مردم عادی, نه واسه تدریس, واسه یادگرفتن. و سینیک‌ها رو معرفی می‌کنه به عنوان میانبری برای شناخت انسان, آدم‌هایی که بدون تلخی حرف رک می‌زنن.

متن کامل اپیزود (Transcript)

نمایش متن

اپیزود دوازدهم: قصارهای ۲۴، ۲۵ و ۲۶ - روح آزاد: عاشق جهل، فراری از شهادت، عبور از انسان متوسط

[موسیقی مقدمه پادکست]

مقدمه اپیزود: قلاب

(لحن داستانی) قلاب اپیزود دوازدهم: تا حالا شده با یه استاد جامعه شناسی حرف بزنین و ….؟

[موسیقی مقدمه پادکست]

سلام، من احسان هستم. به قسمت دوم اپیزود دوازدهم از پادکست «شَک» خوش اومدید.

تو قسمت قبل، وارد فصل دوم «فراسوی نیک و بد» شدیم ، فصل «روح آزاد.» و سه‌تا قصار رو شروع کردیم: ۲۴، ۲۵ و ۲۶.

تو قصار ۲۴ دیدیم که نیچه یه حرف بزرگ زد: ما عاشق ندونستنیم و این بدترین چیز نیست، بهترین چیزیه که داریم. دانش روی پایه جهل ساخته شده. نه ضدش، بلکه تصفیه‌اش. و حتی بهترین علم هم خطا رو دوست داره، چون زنده‌ست.

بعد تو قصار ۲۵ نیچه لحنش عوض شد و یه هشدار مرگبار داد: خودتون رو قربانی حقیقت نکنین! حتی از دفاع کردن از خودتون بپرهیزین! دیدیم که به این فیلسوف‌های شهیدطلب گفت «شوالیه‌های غمگین‌ترین چهره» و «لومپن‌های فکری.» و با مثال اسپینوزا و برونو نشون داد که گوشه‌نشینی اجباری آخرش آدم رو تبدیل به مسموم‌کننده می‌کنه، کسی که کینه‌اش رو قاطی فلسفه‌اش کرده.

حالا تو این قسمت، ادامه می‌دیم. نیچه می‌خواد بگه از کجا بفهمیم یه متفکر این مسیر رو رفته. نشانه‌اش چیه. و بعدش چه باید کرد آماده‌اید؟

(موزیک انتقال)

پرده پنجم: «تلپلی اعتراض اخلاقی»، آخرین نشانه

خب آقای نیچه، ما حالا از کجا بفهمیم یه متفکر این مسیر رو رفته و مسموم کننده شده؟ می‌گه یه نشانه خطاناپذیر داره… این که فیلسوف طنز فلسفیش رو از دست داده: وقتی متفکر شروع می‌کنه از سرِ عصبانیت بگه «این اخلاقاً غلطه! این ظلمه!» ، نه از سر فکر، از سر احساس. یادتون هست اسپینوزا و برونو رو؟ همین اتفاق براشون افتاد. طرد شدن، عصبانی شدن، و کم‌کم اون عصبانیت رفت تو فلسفه‌شون. دیگه داشتن از سر کینه فلسفه می‌نوشتن، نه از سر کنجکاوی. نیچه می‌گه نشانه‌اش هم اینه: طنزشون رفته بود. فیلسوفی که دیگه نمی‌تونه بخنده، دیگه فیلسوف نیست.

(شعر خوانی) نصیحتگوی رندان را، که با حکم قضا جنگ است / دلش بس تنگ میبینم، مگر ساغر نمیگیرد

نیچه این اعتراض رو «زمخت» می‌دونه، نه احمقانه، بلکه بی‌ظرافت. تصور کنین کسی که وقتی می‌رقصه انگار هندوانه حمل می‌کنه. فلسفه رو داره با پای سنگین می‌رقصه.

چرا؟ چون طنز و شوخ‌طبعی فلسفی، نیاز داره که آدم «فاصله» داشته باشه از باورهاش. وقتی اعتراض اخلاقی می‌کنی، یعنی باورت اون‌قدر «تو» شده که دیگه نمی‌تونی ازش فاصله بگیری. و فاصله، شرط طنز و شرط فلسفه هر دوشه. و البته تو پیش گفتار هم نیچه اشاره کرد که اگر حقیقت یه زن باشد چه؟ پس با زمختی و بدون ظرافت اصلا نمیشه نزدیک حقیقت هم شد.

پرده ششم: شهادت، یه نمایش مسخره

خب حالا وقتی طنز فلسفی رفت، چه چیزی جاش میاد؟ نیچه می‌گه: تئاتر. متفکر تبدیل می‌شه به بازیگر.

می‌گه وقتی فیلسوف خودش رو قربانی حقیقت می‌کنه، چیزی رو از پرده بیرون میاره: اون شعاردهنده و بازیگری که ته ذهنش قایم بوده! یعنی وقتی فیلسوف می‌ره جلو دادگاه یا سر دار، چیزی که داری می‌بینی فلسفه نیست، نمایشه. اون بخشی از فیلسوفه که می‌خواد دیده بشه، ستایش بشه، قهرمان بشه. همون طور که تو ایپزودای قبل گفتیم، اینجاس که الاغ روی صحنه ظاهر میشه.

و بعد نیچه یه تشبیه جالب از تئاتر یونان باستان میاره.تو یونان قدیم، بعد از سه تا نمایش تراژدی جدی، یه نمایش کوتاه مسخره و شوخی بازی می‌کردن، مثل اینکه بعد از سه تا فیلم سنگین و غمگین، یه فیلم کمدی کوتاه بذارن تا تماشاگر نفس بکشه.

و تو یونان، این نمایش‌های مسخره رو همون نویسنده‌های تراژدی می‌نوشتن، نه کمدی‌نویس‌ها. یعنی فقط کسی حق داشت مسخره بنویسه که اول تراژدی واقعی آفریده باشه.

و حالا حرف اصلی نیچه: هر فلسفه واقعی خودش یه تراژدی طولانی بوده، رنج کشیدن، کلنجار رفتن با حقیقت، تنهایی. فیلسوف راستین هم تراژدی رو زندگی کرده و هم می‌تونه آخرش بهش بخنده. ولی فیلسوف-شهید؟ اون فقط نمایش مسخره آخر رو بازی می‌کنه، بدون اینکه تراژدی واقعی پشتش باشه. مثل کسی که فقط کمدی آخر رو بازی می‌کنه ولی هیچ‌وقت اون سه تا فیلم سنگین رو نساخته.

پرده هفتم: «فرار به درون پنهانی» ، نه فقط تنها بودن!

خب پس نیچه می‌گه نرو قربانی بشو، نرو دفاع کن. پس چیکار کنم؟

(نقل‌قول مستقیم) «کنار بروید! به درون پنهان بگریزید! ماسک‌هایتان و ظرافتتان را داشته باشید، تا کسی اشتباهتان بگیرد ، یا دستِ‌کم کمی از شما بترسد!»

و بعدش می‌گه: «تنهایی خوب را انتخاب کنید، تنهایی آزاد، بی‌پروا، سبک.»

نیچه تو این قصار دو تا کلمه مختلف استفاده می‌کنه که تو ترجمه اغلب قاطی می‌شن. یکی درون «پنهان» ، که ینی مثل جاسوسی که مبدل می‌پوشه و بین مردم راه می‌ره ولی کسی نمی‌شناستش. یکی دیگه «تنهایی» خوب ینی مثل کسی که رفته بالای کوه و تنهاست.

نیچه هر دو رو توصیه می‌کنه ولی می‌گه فرقشون رو بدونین! «فرار به درون پنهان» یعنی استراتژی: ماسک بزن، مبدل بپوش، بین آدم‌ها باش ولی واقعیتت رو نشون نده. «تنهایی خوب» یعنی محیط: آدم‌های درست رو انتخاب کن، بقیه رو ول کن.

و این مستقیماً به یه بحث مهم وصل می‌شه که الان بازش میکنیم. اشتراوس و لمپرت (LAM-pert) می‌گن نیچه خودش همین کار رو با نوشتنش می‌کنه ، چیزهایی می‌نویسه که همه بخوننش، ولی فقط خواننده دقیق معنی واقعیش رو می‌فهمه. یه جور نوشتن رمزدار.

پرده هشتم: باغ با توری طلایی، آرمان اپیکوری

بعد می‌رسیم به یکی از زیباترین تصویر سازیهای نیچه.

(نقل قول مستقیم) «باغ را فراموش نکنید! باغ با توری طلایی! و آدم‌هایی داشته باشید که مثل یه باغ باشند ، یا مثل موسیقی روی آب‌ها ، شب هنگام که روز دارد تبدیل به خاطره می‌شود.»

و می‌گه «تنهایی خوب، آزاد، بی‌پروا، سبک‌سرانه» رو انتخاب کنین. و باغتون رو فراموش نکنین!

این «باغ با توری طلایی» چیه؟

اول از همه، اشارش به فلسفه اپیکوره. به مدرسه اپیکور تو آتن باستان میگفتن «باغ» یا کِپوس. اپیکور و شاگرداش توی یه باغ دور هم جمع می‌شدن، از سیاست و اجتماع کناره می‌گرفتن، و با دوستای انتخابی زندگی می‌کردن. «خوشبختی» اپیکوری نه لذت خام، بلکه اون آرامش (آتاراکسیا) و دوستی عمیق بود. اگه یادتون باشه تو اپیزود ششم دیدم که خود نیچه به اپیکور میگه «خدای باغ».

ولی تو لایه بعدی، گری شاپیرو(GAR-ee sha-PEER-oh) تو تحقیقاتش درباره «زمین‌-زیبایی نیچه» نشون می‌ده که این باغ برای نیچه یه تصویر زمینی‌شده از بهشته. هممون میدونیم تو انجیل، باغ عَدَن جایی بود که از اون بیرون انداخته شدیم. نیچه می‌گه: باغ رو اینجا، روی زمین، بساز. بدون خدا، بدون گناه، بدون ترس.

و حالا توجه کنین به این «توری طلایی»، نه دیوار، بلکه یه توری! یعنی می‌بینی بیرون چیه ولی تو این تویی و بیرون هم نمی‌تونه تو بیاد. یه فاصله انتخابی با جهان.

حالا نیچه برمی‌گرده به همون اسپینوزا و برونو و توضیح می‌ده چرا مسموم کننده شدن.

می‌گه «هر جنگ طولانی که آشکار نباشه، چقدر ما رو مسموم و حیله‌گر و بد می‌کنه!»

یعنی مشکل فقط قربانی شدنِ آشکار نیست. مشکل اون جنگ پنهانی هم هست. فکر کنین به آدمی که سال‌هاست تو دلش کینه داره ، نمی‌ره دعوا کنه، ولی آروم آروم زهرش رو می‌ریزه. خندیدن به کسایی که بهش ظلم کردن. انتقام تدریجی از پشت. خوشحالی از شکست دشمنان. این آدم شاید از بیرون سالم به نظر برسه، ولی روحش مسموم کننده شده.

نیچه می‌گه فیلسوف که به این مسیر بیفته، دیگه فیلسوف نیست. و نشانه‌اش رو هم قبلاً گفتیم: وقتی از سر عصبانیت شروع می‌کنه به اعتراض اخلاقی، یعنی طنزش رفته.

[موزیک انتقال تمپوی پایین و تفکربرانگیز]


بخش ۳: قصار ۲۶َ، «زبان به سلامتِ ذوق خوبم!» یا فرود به دنیای آدم‌های معمولی

پرده اول: قلعه و پنهانی، غریزه اول

خب تا اینجا نیچه گفت ماسک بزن، باغت رو بساز، تنهایی خوب رو انتخاب کن که اگه بنیشو داری بتونی حودتو تو مسیر «انسان برگزیده» (auserlesene Mensch) پرورش بدی. و دقت کنین: این «انسان برگزیده» همون «اَبَرانسان» معروف نیچه نیست. اَبَرانسان آرمان آینده‌ست. اینجا نیچه از آدمی حرف می‌زنه که الان هست، فیلسوف، متفکر آزاد، که هنوز انسانه و نقص داره. و ضمنا نمی‌گه هر کسی با تمرین می‌تونه «انسان برگزیده» بشه، این یه برنامه خودیاری نیست. اینا اگه استعدادشو داری ، ابزارهای حفظ و پرورش هستن ، نه ابزار تبدیل‌شدن از صفر

می‌گه هر آدم استثنایی غریزتاً دنبال «قلعه و پنهانی» خودشه. جایی که از «جمعیت، انبوه مردم، اکثریت بزرگ» آزاد باشه. جایی که بتونه «قاعده آدم‌بودن» رو فراموش کنه، چون خودش استثناست.

پس گفته بود تنهایی خوب رو انتخاب کن ولی نیچه اینجا یه چرخش میکنه. می‌گه گاهی یه غریزه قوی‌تر از فرار، متفکر رو می‌کشه به سمت همون جمعیت. نه واسه اینکه مثل اونا بشه، حتی نه واسه اینکه بهشون چیزی یاد بده ، بلکه واسه اینکه بشناستشون و یاد بگیره. لمپرت می‌گه این فرق مهمیه با زرتشت: زرتشت از کوه پایین اومد تا تدریس کنه. فیلسوف اینجا پایین میاد تا یاد بگیره.

پرده دوم: «سبز و خاکستری از انزجار» ، مجبوری رنج بکشی

(نقل‌قول مستقیم) «هر کس که در معاشرت با آدمیان، گاه در همه رنگ‌های رنج نمی‌درخشد ، سبز و خاکستری از انزجار، دلزدگی، همدردی، تیرگی و تنهایی، بی‌گمان آدمی با ذوق والا نیست.»

این توصیف خیلی جسمانیه. و این قسمت «سبز شدن از انزجار» (grün vor Ekel) رو خوندم یاد اون اموجی معروف افتادم که همه جا هم هست صورتش سبزه.

و اگه این رنج رو داوطلبانه قبول نکنه و همیشه پنهان بمونه ، نیچه می‌گه خب معلومه: این آدم واسه معرفت ساخته نشده و بنیش رو نداشته.

لحظه آها: معرفت واقعی با راحتی جور در نمیاد. کسی که فقط توی کتابخونه بشینه و از پنجره به دنیا نگاه کنه، نمی‌تونه انسان رو بشناسه.
و داشتم فک میکردم و دیدم این مشکل خیلی از قشر کتابخون ما هم هست. میرن تو خلوت خودشون، کتاب میخونن و افتخارهم میکنن که یا معاشرت نمیکنن با کسی یا با آدمای کمی معاشرت میکنن. اینا با نگاه کردن به بیرون، از معرفت دور میشن و یه دفه میبینن نظراتشون با اینهمه مطالعه، نه تنها از بطن جامعه دور شده، بلکه راه اشتباهی هم دارن میرن. ولی خب بعضیاشون بجای اصلاح مسیر، خودشونو با این جمله آروم میکنن، که ما میفهمیم و بقیه حالیشون نیست. پس باید بعضی وقتا از کتابخونه بیایم بیرون و بریم با مردم معاشرت کنیم

جالبه که بزرگ‌ترین نویسنده خودمون هم همینکارو کرد. سعدی سی سال رفت بین مردم، با درویش نشست، با بازاری حرف زد، اسیر شد، خدمتکار شد و گلستان رو از همین تجربه‌ها ساخت.

(شعرخوانی) «با هر طایفه‌ای بنشستم و از هر خرمنی خوشه‌ای بچیدم.»

نیچه ۶۰۰ سال بعد داره همین رو می‌گه: برو پایین، یاد بگیر.

پرده سوم: «زبان به سلامتِ ذوق خوبم!» ، فرود به درون

یادتون هست تو قصار قبلی نیچه گفت شهادت فیلسوف بازیگری‌ه؟ حالا اینجا یه چرخشم به این قسمت می‌ده. می‌گه بله، فیلسوف باید بازیگری کنه ولی نه روی صحنه دادگاه، بین مردم عادی. ماسک بزنه و بره پایین.

متفکر باید یه روزی ذوق خوبش رو بذاره کنار و بگه: آدم‌های معمولی جالب‌ترن از منی که فکر می‌کنم استثنام. و بره بشینه بین همون آدم‌ها.

و نیچه دو تا حرکت مختلف رو توصیف می‌کنه. یکی «پایین رفتن» یعنی از برج عاجت بیا پایین، برو سطح اجتماعی مردم عادی. یکی «درون رفتن» یعنی برو توی روانشناسی اون آدم‌ها، بفهم از درون چطور فکر می‌کنن. نه اینکه یه مترو سوار شیو، بگی رفتم بین مردم. برو درون.

ولی نیچه هشدار هم می‌ده: هر رابطه‌ای جز رابطه با هم‌طرازای خودت، بده. منظورش این نیست که از آدم‌های معمولی دوری کن ، می‌گه مطالعه آدم معمولی یه بخش از شغل متفکره، ولی زیاد نرو تو نقش که بشه دوستی دائمی. فرقش مهمه. با همه معاشرت کن، نه دوستی عمیق.

و این شغل اصلانم راحت نیست. نیچه می‌گه شاید ناخوشایندترین و مأیوس‌کننده‌ترین بخش زندگی هر متفکری باشه. چرا؟ چون مث یه مامور 007 باید ماسک بزنی، خودت رو کنترل کنی، و با آدم‌هایی صمیمی بشی که ذاتاً باهاشون راحت نیستی. همون بازیگری‌ای که تو قصار قبل ازش حرف زد، ولی اینجا به نفع فیلسوفه، نه به ضررش. اونجا بازیگری روی صحنه دادگاه بود و فیلسوف رو خراب می‌کرد. اینجا بازیگری بین مردمه و فیلسوف رو می‌سازه.

و من وقتی اینو می‌خوندم یه چیزی به ذهنم رسید. تو هوش مصنوعی یه مفهومی هست به اسم اُوِرفیت، وقتی یه مدل فقط روی داده آموزشیش زیاد تمرین کنه، خیلی دقیق می‌شه. ولی این دقت روی همون دادس و تو دنیای واقعی کار نمی‌کنه. نیچه انگار داره همین رو درباره انسان می‌گه: اگه فقط کتاب بخونی، اُوِرفیت می‌شی. . فهمت از آدم‌ها فقط با رفتن بین آدم‌های واقعی زیاد می‌شه، نه با خوندن ده تا کتاب دیگه.

(موزیک)

پرده چهارم: سینیک‌ها، میانبر اقبال

خب آقای نیچه، این که خیلی سخت و طولانی به نظر میاد. مث سعدی باید سالها بریم بین مردم با اینهمه کاری که سرمون ریخته؟ یه میون‌بر نمیتونی بهمون یاد بدی؟

نیچه می‌گه چشم! اگه خوش‌شانس باشی، یه میون‌برهایی پیدا می‌کنی. و بهشون میگه: سینیک‌ها.

ولی منظور نیچه از سینیک، اون چیزی نیست که ما امروز می‌فهمیم. امروز «سینیک» یعنی آدم بدبین و منفی. ولی نیچه با مدل نوشتن کلمش، عمداً به سینیک‌های یونان باستان ، مث دیوژن اشاره می‌کنه ، که بی‌پروا حقیقت رو می‌گفتن، حتی اگه زشت بود. پس سینیک نیچه یعنی: صداقت بی‌پروا، نه بدبینی.

حالا سینیک‌ها کیان؟ آدم‌های رک و پوست‌کنده. اون آدم‌ایین که غریزه ها و حیوانِ درونشون رو می‌شناسن، پستی و بلندی و عادی‌بودنشون رو قبول دارن. اینا علاوه بر اینکه هوششون بالاس، تنشونم میخاره که مجبورشون می‌کنه این چیزا رو جلوی همه بلند بگن.

و بعد یه حرف انقلابی می‌زنه: می‌گه آدم‌های معمولی فقط از یه راه می‌تونن به صداقت نزدیک بشن و اون همین بی‌پروایی سینیکانه‌ست.

و به متفکر می‌گه هر وقت یکی از این آدم‌های بی‌پروا رو دیدی، یه دلقک بی‌حیا یا یه دانشمند رک‌گو، به خودت تبریک بگو! چرا؟ چون معمولاً برخورد با آدم بی‌پروا اذیت‌کننده‌ست. ولی یه فرصت نادره! این آدم کار ماه‌ها مطالعه تو رو تو چند جمله انجام می‌ده.

لحظه آها: لحظه آها: فکر کنین دو تا آدم جلوتون نشسته. یکی تعارفی حرف می‌زنه «چه عالی، چه خوب، آره حق با شماست.» یکی دیگه رک می‌گه: «ببین، عشق از آسمون نیومده، هورموناته که بالا پایین شده واسه تولید مثل.» اولی شاید خوشایند باشه ولی دومی اطلاعات داره.

خود نیچه هم یه مثال می‌زنه: می‌گه سینیک آدم رو اینطوری توصیف می‌کنه: «یه شکم با دو تا نیاز و یه سر با یه نیاز، گرسنگی، غریزه جنسی، و غرور. همین.» رک می‌گه ولی کینه‌ای نیست، داره مشاهده‌اش رو می‌گه. ولی دقت کنین، هر کسی که حرف زشت بزنه سینیک نیست. نیچه تأکید داره: سینیک بدون تلخی حرف می‌زنه. رکه ولی کینه‌ای نیست. فرقش با آدمی که از سر عصبانیت حرف زشت می‌زنه، زمین تا آسمونه.

پرده پنجم: آبه گالیانی، جنیوس روی بدن میمون

نیچه ادامه میده که
(نقل قول مستقیم) «حتی مواردی هست که افسون با انزجار درمی‌آمیزد.»

یعنی وقتی با این سینیک‌ها مواجه می‌شی، یه تجربه دوگانه‌ای داری، هم جذب می‌شی هم منزجر. و این ترکیب «افسون/انزجار» دقیقاً همون چیزیه که گالیانی تجسمشه که مثال محبوب نیچه هم هست.

فردیناندو گالیانی (fer-dee-NAHN-do gah-lee-AH-nee)، کشیش و اقتصاددان قرن هجدهم. قدش خیلی کوتاه بود، زیر یک مترو نیم. ولی وقتی حرف می‌زد، دنیا مبهوت میشد. توی ۲۲ سالگی یه رساله اقتصادی نوشت که صد سال بعد مبنای نظریه ارزش نهایی شد.

نیچه تو یادداشت‌های خصوصیش به گالیانی میگه «عمیق‌ترین و متفکرترین دلقک». دلقک! ولی عمیق‌ترین. این ترکیب واسه نیچه خیلی مهمه.

و یه جمله‌ای هست که نیچه اونقدر دوستش داشت که چند بار تو یادداشت‌هاش نوشتش: «یه دیو شاد بهتر از یه آدم احساساتیِ خسته‌کننده‌ست.» اصل این جمله رو گالیانی گفته و به ولتر (vol-TEHR) نسبتش داده، هرچند معلوم نیست واقعاً مال ولتر باشه

گالیانی رفیق صمیمی دیدرو (dee-deh-ROH) بود، همون فیلسوفی که دایرةالمعارف معروف فرانسه رو نوشت. و محقق فربنک (FUR-bank) نشون داده که گالیانی احتمالاً الهام‌بخش یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های ادبیات فلسفی اروپا بوده «برادرزاده رامو» تو داستان دیدرو. یه نابغه بی‌شرم و سینیک که دقیقاً خصوصیات گالیانی رو داره.

نیچه ولتر (vol-TEHR) رو «باهوش ولی شارلاتان» می‌دید. گالیانی رو از ولتر عمیق‌تر می‌دونست و بعد خودش رو «چند قرن از ولتر جلوتر.» ولی نکته‌اش اینه: خود نیچه می‌گه گالیانی به همین دلیل که عمیق‌تر بود، سکوت‌کارتر بود. یعنی هرچی عمیق‌تر بری، کمتر حرف می‌زنی و کمتر دیده می‌شی. و این دقیقاً همون توصیه قصار قبلیه: فرار به پنهانی. عمق و شهرت با هم جور درنمیان.

و آخر سر نیچه یه تصویر جالب می‌سازه. می‌گه گالیانی نمونه نادریه ، جایی که نبوغ واقعی به بی‌شرمی و شوخی وصل شده. ولی این نادره. بیشتر وقتا چیزی که می‌بینی نسخه معمولی‌ترشه: یه مغز علمیِ خوب روی بدن میمون، نه نبوغ، فقط هوش. و بعد با یه خنده اضافه می‌کنه: مخصوصاً بین کسایی که اخلاق رو از طریق جسم و غریزه تحلیل می‌کنن ، یعنی خودم! نیچه خودش رو از نقدش مستثنی نمی‌کنه. و همین خندیدن به خودش نشون می‌ده که طنز فلسفیش، همون چیزی که گفت نشانه فیلسوف واقعیه ، هنوز سرجاشه.

پرده ششم: «بد گفتن» بدون «بدخواهی» و صداقت به عنوان فضیلت

دیدیم که نیچه یه مرز ظریف ولی مهم کشید. گفت هرجا کسی بدون تلخی و بی‌آزارانه از آدم‌ها بد حرف می‌زنه، مثلا گفت آدم فقط یه شکمه با دو تا نیاز و یه سر با یه نیاز، اونجا متفکر باید خوب گوش بده.

و کلیدش اینه: می‌شه از آدم‌ها «بد» گفت بدون اینکه «بدخواه» باشی. فرقش زمین تا آسمونه. سینیک «بد» می‌گه ، رک و واقع‌بینانه ، ولی کینه‌ای نیست. آدم خشمگین هم «بد» می‌گه ولی از سر کینه. و نیچه می‌گه دومی دروغ‌گوتره.

نیچه تو قصار ۲۲۷ همین کتاب، از صداقت بعنوان «تنها فضیلت باقی‌مانده روح آزاد» نام میبره. می‌گه: «فرض کنین که صداقت فضیلت ماست و نمی‌تونیم ازش فرار کنیم ، بذارین روش با تمام بدجنسی و عشقمون کار کنیم!»

سه تا محقق مهم این مفهوم صداقت رو تحلیل کردن. وایت مسیرش رو از «زرتشت» تا اینجا دنبال کرده. هارپر ازش دفاع کرده. ولی هریس یه تنش مهم پیدا کرده که خیلی جالبه: می‌گه «می‌تونی حقیقت رو دنبال کنی، یا صادق باشی درباره اینکه چی در تو این حقیقت‌خواهی رو دنبال می‌کنه، ولی هر دو رو باهم نمی‌تونی.» و این دقیقاً برمی‌گرده به همون بحث اول این اپیزود: حتی پشت اراده به دانستن، یه اراده دیگه نشسته.

و حالا اگه این صداقت اینقدر مهمه، سوال اینه: کی بهش نزدیکه؟ نیچه می‌گه دو تا آدم. سینیک که از پایین بهش نزدیک می‌شه ، با رک‌گویی بی‌پروا. و متفکر که از بالا ، با تحلیل بهش نزدیک میشه. راهشون فرق داره، ولی هر دو دارن به سمت همون صداقت حرکت می‌کنن. به خاطر همینه که نیچه به متفکر می‌گه: وقتی سینیک رو دیدی، گوشت رو تیز کن، اون رفیق ناخواسته‌ته تو مسیر صداقت.

پرده هفتم: «هیچ‌کس به اندازه آدم خشمگین دروغ نمی‌گه»

قصار ۲۶ با یکی از قوی‌ترین جملات کل کتاب تموم می‌شه.

نیچه درباره آدم خشمگین یه تصویر خیلی قوی می‌سازه:

(نقل‌قول مستقیم) «کسی که دائماً خود را با دندان‌های خویش می‌دَرَد و پاره می‌کند، یا به جای خود، جهان، خدا، یا جامعه را.»

تصور کنین کسی که از شدت عصبانیت، دائم داره یا خودش رو نابود می‌کنه یا همه چیز دور و برش رو. و نیچه می‌گه این آدم شاید از نظر اخلاقی از اون سینیکِ شاد و بی‌خیال بالاتر ایستاده باشه ولی تو هر معنای دیگه‌ای، معمولی‌تره و چیزی ازش یاد نمی‌گیری. یعنی آدم خشمگین رو زیاد نگاه نکن، چیزی ازش دستگیرت نمی‌شه

و آخرش ضربه نهایی رو می‌زنه: هیچ‌کس به اندازه آدم خشمگین دروغ نمی‌گه.

(Und Niemand lügt soviel als der Entrüstete.)

چرا آدم خشمگین دروغ‌گوترینه؟

چون دروغش عمدی نیست، پنهان‌تره! وقتی با خشم اخلاقی به آدم‌ها نگاه می‌کنی، ذهنت یه «عینک مخفی» می‌زنه. اونچه واقعا هستنرو نمی‌بینی، اونچه که میخوای باشن رو می‌بینی تا بتونی محکومشون کنی. این «دروغ بدون نیت» هستش، خودفریبیه.

این دقیقاً همون «تارتوفرگری اخلاق» هستش که تو قصار ۲۴ ازش حرف زد و دایره اینجا کامل می‌شه.

فیلسوفی به نام جان دِرامِند تو مقاله «خشم و اعتراض اخلاقی» این جمله نیچه رو کنار دکارت قرار می‌ده. دکارت هم قبلاً تو «احساسات روح» گفته بود «انزجار اخلاقی»بیشتر تو کسانی دیده می‌شه که «می‌خوان پاک به نظر برسن» تا تو کسانی که «واقعاً پاکن». نیچه ۲۵۰ سال بعد همین حرف رو قوی‌تر می‌زنه.

یادتون هست اون مثال قبلی رو که یکی رک می‌گه «عشق از آسمون نیومده، هورموناته.» یکی دیگه با ژست اخلاقی می‌گه «عشق پاک و الهیه!» و ممکنه آدم بگه دومی چقد انسان والاییه. حتی ممکنه دومی عصبی بشه از نظر اولی و بگه چقد آدم سطحی ای هستی برو مطالعه کن. دکارت و نیچه هر دو می‌گن: همین عصبانیتش نشون می‌ده که بیشتر می‌خواد پاک به نظر برسه تا اینکه واقعاً پاک باشه. اولی شاید بی‌ادبه ولی دومی دروغ‌گوتره.

[موزیک انتقال]


بخش ۴: چگونه این سه قصار با هم کار می‌کنند

ساختار پنهان: از «ماسک‌ها» به فصل‌های مختلف

حالا بیاین یه مروری بکنیم که این بخثایی که نیچه مطرح کرد چطوری تو هم چفت و بست میشن

یه یافته جالب هست از پژوهشگری به نام بِآت رولین (BEH-aht RÖ-lin) که رفته نسخه دست‌نوشته چاپی کتاب رو بررسی کرده و کشف کرده که نیچه اول یه فصل جداگانه به اسم «ماسک‌ها» طراحی کرده بوده که ۱۸ قصار داشت. ولی بعداً این فصل رو منحل کرده و قصارهاش رو بین فصل‌های دیگه پخش کرده.

خب چرا این مهمه؟ چون یعنی موضوع ماسک فقط مال قصار ۲۵ نیست که صریح ازش حرف می‌زنه. نیچه موضوع ماسک رو مثل رنگ نامرئی پاشیده روی کل کتاب. همه‌جا هست ولی فصل مشخص خودش رو نداره. و این خودش یه ماسکه! نیچه مهم‌ترین موضوعش رو پنهان کرده ، دقیقاً همون کاری که تو قصار ۲۵ به متفکرتوصیه می‌کنه: «به درون پنهان بگریزید!» کتاب خودش داره همون کاری رو می‌کنه که ازش حرف می‌زنه.

روش‌شناسی: «زنجیره‌ها و شبکه‌های قصار»

یه پژوهشگر دیگه به نام ورنر اشتگماییر (VER-ner SHTEG-my-er) یه نکته مهم درباره روش نوشتن نیچه داره. می‌گه نیچه قصارها رو مثل حلقه‌های یه زنجیر کنار هم چیده . هر کدوم به بعدی وصله، ولی هیچ‌جا نمی‌گه «اینا به هم ربط دارن.» و جالبش اینه: وقتی تو این ربط‌ها رو پیدا می‌کنی، معلوم نیست نیچه عمداً گذاشتتشون یا خودت داری می‌سازیشون! و این عمدیه. نیچه می‌خواد خواننده همزمان هم کشف کنه هم بسازه.

این روش‌شناسی توضیح می‌ده چرا قصارهایی که تو این اپیزود خوندیم، در عین حال که مستقلن، به هم وابستن.

قوس کلی

وابستگیشونم اینه که این سه قصار یه قوس داستانی دارن:

§24 مشکل رو معرفی می‌کنه: اینکه ما عاشق جهلیم. دانستن بر جهل بنا شده. و زبان دروغ می‌گه.

§25 هشدار می‌ده: میگه شهادت واسه حقیقت، تنها کاریه که نباید کرد. ماسک بزن. باغت رو بساز.

§26 راه می‌ده: که فرود کن. با سینیک‌ها باش. بدون خشم گوش بده.

اشتراوس تو یادداشت‌هاش درباره ساختار کل کتاب تأکید می‌کنه که فصل دوم «عناصر متفکر آینده» رو معرفی می‌کنه ، در حالی که فصل اول درباره «تعصبات متفکرای گذشته» بود. و نکته ظریفی که اشتراوس اضافه می‌کنه اینه که این «روح‌های آزاد» هنوز متفکرای آینده نیستن ، اینا «پیش‌قراولان و بشارت‌دهنده های» تفکر آینده‌ان.

کسیه که می‌فهمه جهل پایه دانشه. ماسک می‌زنه به جای شهادت. و با سینیک‌ها رفیق می‌شه تا انسان رو بشناسه بدون اینکه خشمگین بشه.


بخش ۵: چه درسی برای ما داره؟

وقتی اینا رو می‌خوندم، یه چیز ذهنم رو گرفت.

نیچه داره یه الگو توصیف می‌کنه که من خیلی جاها دیدمش. آدمی که صد در صد مطمئنه «حقیقت» رو میدونه، می‌ره «حقیقت» رو اعلام می‌کنه و رو نظاتش پافشاری میکنه، طرد می‌شه، و بعد… به جای اینکه فیلسوف‌تر بشه، تبدیل می‌شه «Giftmischer» به مسموم‌کننده.

تو شبکه‌های اجتماعی این رو زیاد می‌بینیم. کسی که اول با شادی و کنجکاوی شروع می‌کرد، بعد از یه مرحله «جنگ» با دیگران، شده یه آدم تلخ که همه چیز رو با عینک «دشمن» می‌بینه. «Tölpelei der moralischen Entrüstung» اونی که اوایل اکثر آدما باهاش حال میکردن و پست هاش رو دنبال میکردن، شده همون آدمی‌ که الان پستش رو می‌بینی که طنزش ازش رفته و دیگه اون حس خوب اوایل رو بهت نمیده و آنفالو میکنی.

نیچه می‌گه: این مسیر اشتباهه. «باغت رو بساز. ماسکت رو داشته باش. و وقتی وقتش شد، برو پایین، ولی با گوش باز، نه با قلب عصبانی.»

و اونجایی که گفتیم ، «می‌تونی حقیقت رو دنبال کنی یا صادق باشی درباره اینکه چی در تو این رو دنبال می‌کنه، ولی هر دو رو باهم نمی‌تونی» نمیگم یه تحول ایجاد کرد چون تحول یه چیز یه روزه نیست ولی واسم یه مسیر جدید باز کرد. هر بار که مطمئن میشم «حقیقت» رو می‌خوام، ارزش داره از خودم بپرسم: چه «اراده به ندانستن»ی درون من پشت این «اراده به دانستن» نشسته؟

(موزیک پایان)


بخش ۶: جمع‌بندی

تو این اپیزود با هم سه قصار از فصل دوم «فراسوی نیک و بد» رو خوندیم:

قصار ۲۴: که گفت جهل زیربنای دانشه. و «اراده به ندانستن»، نه «اراده به جهل»، پایه «اراده به دانستن» عه. و فهمیدیم اینا ضد هم نیستن، بلکه تصفیه‌اشه. زبان دروغ می‌گه وقتی از «ضدها» حرف می‌زنه. و حتی علم خطا رو دوست داره چون زنده‌ست و اراده به حقیقت مطلق که خطا رو تحمل نکنه، در نهایت ضدِ زندگی عمل می‌کنه.

قصار ۲۵: گفت از شهادت فرار کن. حقیقت نیاز به مدافع نداره و شما اون مدافع نیستین! شهادت نشانه از دست رفتن طنز فلسفیه. ماسک بزن. و معلوم کرد که «فرار به درون پنهانی» با «تنهایی» فرق داره. باغت رو بساز. و مسموم کننده نشو.

قصار ۲۶: هم گفت برو پایین تا بفهمی. آدم استثنایی باید «قاعده بازی» رو بشناسه. اگه شانس بیاری، سینیک‌ها واست میانبرن چون بی‌پروا حرف می‌زنن و به خودت تبریک بگو وقتی یکیشون پیدا می‌کنی. گفت آدم خشمگین‌ دروغگوترینه. و شنیدن بدون خشم، مهارت متفکره و همون صداقت (Redlichkeit) ه که فضیلت اصلی روح آزاده.

(لحن صمیمی)

حالا یه سوال ازتون دارم که روش فک کنین:

نیچه تو قصار ۲۶ می‌گه باید «به سلامت ذوق خوبت» بری پایین و با آدم‌های معمولی بنشینی. آیا تا حالا اتفاق افتاده که بری پایین و کشف کنی که «قاعده بازی» جالب‌تر از «استثنا»ییه که فکر می‌کردی هستی؟ مثلا اگه استاد دانشگاهی، تا حالا شده بری با کاسب سر کوچه بشینی یه چایی بخوری و حرف بزنی ولی نه با هدف اینکه بهش اطلاعاتتو بگی، ازش یاد بگیری


تو اپیزود بعدی، ادامه فصل دوم رو دنبال می‌کنیم. نیچه می‌خواد از «روح آزاد» عمیق‌تر حرف بزنه و چیزی درباره «میل به ظلم» بگه که حتی ممکنه اول ناراحتت کنه.

خیلی ممنونم که تا اینجا با پادکست «شَک» همراه بودید. اگه نظری، سوالی یا انتقادی دارید، من تو اینستاگرام پادکست به آدرس shakpodcast منتظر شنیدن صداتون هستم.

[موسیقی پایانی]


Works Cited

  1. Friedrich Nietzsche, Jenseits von Gut und Böse, KSA Band 5, De Gruyter, 1988 (متن آلمانی اصلی)
  2. Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Helen Zimmern, Marxists.org edition
  3. Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Judith Norman, Cambridge University Press, 2002
  4. Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Ian Johnston, johnstoniatexts
  5. Laurence Lampert, Nietzsche’s Task: An Interpretation of Beyond Good and Evil, Yale University Press, 2001
  6. Andreas Urs Sommer, Kommentar zu Nietzsches “Jenseits von Gut und Böse” (NK 5/1), De Gruyter, 2016
  7. Martin Endres, «»Nicht als sein Gegensatz, sondern – als seine Verfeinerung!«. Nietzsches ›subtiles‹ Schreiben in Jenseits von Gut und Böse», in Born and Pichler, eds., Texturen des Denkens, De Gruyter, 2013
  8. Wolfgang Müller-Lauter, Nietzsche: Seine Philosophie der Gegensätze und die Gegensätze seiner Philosophie, De Gruyter, 1971
  9. Leo Strauss, Seminar on Beyond Good and Evil, 1971–72, Leo Strauss Center, University of Chicago
  10. Alexander Nehamas, «Will to Knowledge, Will to Ignorance and Will to Power in Beyond Good and Evil», in Yovel, ed., Nietzsche as Affirmative Thinker, Martinus Nijhoff Philosophy Library vol. 13, Springer, 1986, pp. 90–108
  11. Joshua Landy, «Nietzsche, Proust, and Will-to-Ignorance», Philosophy and Literature 26, no. 1, 2002
  12. David Wollenberg, «Nietzsche, Spinoza, and the Moral Affects», Journal of the History of Philosophy 51, no. 4, 2013
  13. P.N. Furbank, «Galiani’s Strangeness», London Review of Books, vol. 14, no. 4, 1992
  14. Christine Battersby, «’Behold the Buffoon’: Dada, Nietzsche’s Ecce Homo and the Sublime», Tate Papers, no. 13, 2010 (یافته Hanswurst در Nachlass 1887)
  15. Cheng Guo, Cynismus bei Nietzsche: Eine systematische Auslegung seiner Umwertung aller Werte, De Gruyter, 2022
  16. Oliver Immel, «Der Wanderer und der Eckensteher», in Reschke, ed., Nietzsche — Radikalaufklärer, Akademie Verlag, 2004
  17. Matthew Meyer, «The Divine Hanswurst: Nietzsche on Laughter and Comedy», in Moland, ed., All Too Human: Laughter, Humor, and Comedy in Nineteenth-Century Philosophy, Springer, 2018
  18. Tom Stern, «Nietzsche, the Mask and the Problem of the Actor», in Stern, ed., The Philosophy of Theatre, Drama and Acting, Rowman and Littlefield, 2017
  19. David Kornhaber, «The Philosopher, the Playwright, and the Actor», Theatre Journal 64, no. 1, 2012
  20. Gary Shapiro, Nietzsche’s Earth: Great Events, Great Politics, University of Chicago Press, 2016
  21. Christa Davis Acampora and Keith Ansell-Pearson, Nietzsche’s “Beyond Good and Evil”: A Reader’s Guide, Continuum, 2011
  22. Werner Stegmaier, در Born, ed., Friedrich Nietzsche: Jenseits von Gut und Böse, Klassiker Auslegen Bd. 48, De Gruyter, 2014
  23. Beat Röllin، تحقیق روی نسخه خطی چاپی BGE (فصل «Masken»)، در Born and Pichler, Texturen des Denkens, 2013
  24. Alan White, «The Youngest Virtue», in Schacht, ed., Nietzsche’s Postmoralism, Cambridge, 2001
  25. Aaron Harper, «Nietzsche’s Thumbscrew: Honesty as Virtue», Journal of Nietzsche Studies 46, no. 3, 2015
  26. Daniel I. Harris, «Nietzsche on Honesty and the Will to Truth», Journal of the British Society for Phenomenology 51, no. 3, 2020
  27. John Holbo, «Nietzsche Wins the Internet in 1886», Crooked Timber (blog), July 28, 2015 (مشاهده تفاوت «traurigsten» با Cervantes توسط خوانندگان پست)
  28. Thomas H. Brobjer, «Nachweise aus Eugen Dühring, Cursus der Philosophie (1875)», Nietzsche-Studien 50, 2021
  29. Maudemarie Clark and David Dudrick, The Soul of Nietzsche’s Beyond Good and Evil, Cambridge University Press, 2012
  30. John J. Drummond, «Anger and Indignation», in Drummond and Rinofner-Kreidl, eds., Emotional Experiences, Rowman and Littlefield, 2018
  31. Georg Büchmann, Geflügelte Worte (مرجع ضرب‌المثل‌های آلمانی — درباره اعتبار تاریخی عبارت «O sancta simplicitas»)
  32. نقل‌قول‌های مستقیم با مقایسه متن آلمانی اصلی و ترجمه داریوش آشوری