→ بازگشت به همهٔ اپیزودها
فصل دوم: روح آزاد · قصارهای ۲۷–۲۸

اپیزود سیزدهم (بخش اول): قصارهای ۲۷ و ۲۸ - تمپو، ماسک‌ها و هنرِ!

۳۰ جون ۲۰۲۶ · ۰۱:۰۹:۱۸
۰:۰۰ ۰۱:۰۹:۱۸
«آیا بهترین کسانی که ما را می‌فهمند، اصلاً هم‌عصران ما نیستند؟»

بخش اول اپیزود سیزدهم از فصل دوم: تمپو، ماسک‌ها و هنرِ بدفهمیده‌شدن

چرا بعضی آدم‌ها، حتی وقتی به زبان خودت باهات حرف می‌زنن، باز هم انگار ترجمه‌ناپذیرن؟

تو این قسمت از پادکست «شَک» می‌ریم سراغ قصارهای ۲۷ و ۲۸ از فراسوی نیک و بد؛ جایی که نیچه از سخت‌فهمیده‌شدن، سوءتفاهم، دوستان «خوب»، ترجمه‌ناپذیریِ تمپو، و دوستی با مردگان حرف می‌زنه.

از رودخونه و لاک‌پشت و قورباغه تا ماکیاولی، پترونیوس، آریستوفانس و افلاطون و این پرسش عجیب: آیا بهترین کسانی که ما را می‌فهمند، اصلاً هم‌عصران ما نیستند؟

این اپیزود درباره‌ی خوندنِ آهسته‌ست، درباره‌ی خندیدن به سوءتفاهم، و درباره‌ی این‌که فکر آزاد فقط یک ایده نیست؛ یک ریتمه، یک سبکِ زندگیه.

اپیزود سیزدهم - قسمت اول: قصارهای ۲۷ و ۲۸- تمپو، ماسک‌ها و هنر فهمیده‌نشدن

[موسیقی مقدمه پادکست]

مقدمه اپیزود: قلاب

(لحن داستانی)

تا حالا شده یه پیام به دوستتون بفرستین که به نظرتون اصلا بد نبوده ولی دوستتون خیلی ناراحت شده؟

[موسیقی مقدمه پادکست]

سلام، من احسان هستم. به قسمت اول اپیزود سیزدهم از پادکست «شَک» خوش اومدید. جایی که با هم جرأت می‌کنیم به مقدس‌ترین باورها شک کنیم، البته نه با خشم، با یه لبخند زیرکانه.

این اپیزود با کمی فاصله بیشتر از اپیزودهای قبلی منتشر شد، و دلیلشو حدود انتهای اپیزود میگم.

(ورق زدن کتاب)

تو اپیزود دوازدهم، سه قصار از فصل دوم «فراسوی نیک و بد» رو خوندیم. بذارین یه مرور سریع بکنم:

تو قصار ۲۴ دیدیم که نیچه گفت ما عاشق ندونستنیم و این بد نیست! جهل زیربنای دانشه. و «اراده به ندانستن» نه ضد «اراده به دانستن» بلکه تصفیه‌اش ه.

تو قصار ۲۵ نیچه لحنش جدی‌تر شد و گفت: خودتو قربانی حقیقت نکن! ماسک بزن و باغت رو بساز. دیدیم که متفکری که دیگه نمی‌تونه بخنده، دیگه متفکر نیست.

و تو قصار ۲۶ نیچه یه چرخش زد: گفت از برج عاجت بیا پایین! برو بین مردم عادی. مثل سعدی که سی سال رفت بین مردم تا «گلستان» رو بسازه و اگه شانس بیاری یه سینیک یا به نظر من همون رند خودمون باهات هم کلام بشه که دیگه نورعلا نور.

حالا تو این اپیزود وارد چهار قصار بعدی می‌شیم: ۲۷، ۲۸، ۲۹ و ۳۰. که با هم یه بلوک فشرده‌ان.
(محقق وود) این چهار قصار یه استدلال واحد ن درباره یه سوال: متفکر واقعی چطور می‌خونه، چطور دوست پیدا می‌کنه، چه قیمتی می‌پردازه، و چرا ارزشش رو داره.
(محقق لمپرت) قصار ۲۷ می‌گه فهمیده شدن سخته. ۲۸ می‌گه این سخت فهمیده شدن باعث میشه متفکر بین هم دوره ای هاش تنها باشه. و ۲۹ می‌گه قیمت این مستقل فکر کردن افتائن تو هزارتوعه. و ۳۰ می‌گه ولی اگه برسی به ارتفاعات روح، دیگه حتی تراژدی تراژیک نیست.
(محقق زومر) این چهار قصار قلب فصل دوم «روح آزاد» ان، جایی که نیچه فرق «روح‌های خیلی آزاد» خودش رو با «آزاداندیشان» عصر روشنگری مشخص می‌کنه.

چون مطلب طولانی بود ولی من این چهار قصار رو نمیخواستم جدا کنم، واسه همین یه اپیزود دوقسمتیش کردم. تو قسمت اول اپیزود سیزدهم، قصارهای ۲۷ و ۲۸ رو می‌خونیم. و تو قسمت دوم ۲۹ و ۳۰ رو میخونیم

[موزیک انتقال]


بخش ۱: قصار ۲۷: «سخت فهمیده می‌شم» یا سه حیوان، یه رودخونه و یه زمین بازی

پرده اول: یه لاک‌پشت، یه قورباغه و رودخونه گنگ

(لحن داستانی)

تصور کنین دارین رودخونه گنگ رو نگاه میکنین. همون رودخونه مقدس هند. آبش بی‌وقفه جاریه، سریع و بی‌رحم، هر چی سر راهشه با خودش می‌بره. نه وایمیسته، نه فکر می‌کنه، نه پشت سرشو نگاه می‌کنه. توی مارپیچا و پستی بلندیا با سرعت حرکت میکنه
، انگار که اصن این سنگای بزرگ و کوچیکو حسشون نمیکنه.

کنارش یه لاک‌پشت داره راه میره. آروم، سنگین، هر قدمش انگار حساب‌شدس. وبخاطر این آهستگی هیچ‌چی رو از دست نمی‌ده. تک تک سنگریزه های زیر پاشو حس می‌کنه.

اونطرف ترم یه قورباغه‌ست. نه مثل رودخونه روون و پرسرعته، نه مثل لاک‌پشت پیوسته راه میره. می‌پره، وایمیسته، یه کم نگاه می‌کنه، دوباره می‌پره.

حالا نیچه قصار ۲۷ رو با این سه تصویر شروع می‌کنه.

(نقل‌قول مستقیم) «فهمیده شدن سخت است، به‌ویژه وقتی که کسی به شیوه رودخانه گنگ فکر و زندگی می‌کند، تند و پرقدرت ، در میان آدم‌هایی که جور دیگری فکر و زندگی می‌کنند، یعنی به شیوه لاک‌پشت، یا در بهترین حالت، به شیوه قورباغه.»

من اولش که خوندم این حسو کردم که نیچه داره خودش و متفکرا رو تشبیه به رودخونه میکنه. اکثر محقق ها هم همه‌شون این قصار رو به یه شکل خوندن: نیچه خودش رودخونه‌ست. تند فکر می‌کنه، تند زندگی می‌کنه، و بقیه آدما لاک‌پشتن یا در بهترین حالت قورباغه. و به خاطر همین اختلاف سرعت، فهمیده نمی‌شه.

لمپرت می‌گه: «نیچه تلاش نمی‌کنه سخت فهمیده بشه، بلکه ذاتاً سخت فهمیده می‌شه.» یعنی تقصیر خودش نیست. تقصیر فاصله سرعتشه.

این خوانش ساده‌ست و منطقی به نظر میاد. ولی آیا همین‌ه؟

پرده سوم: لحظه آها، اگه رودخونه نیچه نباشه چی؟

(لحن هیجانی)

اینجاست که ویلیام وود یه بمب می‌ندازه.

وود تو مقاله‌ش که سال ۲۰۲۴ تو معتبرترین مجله نیچه‌شناسی منتشر شده، می‌گه: اون خوانش استاندارد «نیچه = رودخونه» دقیقاً همون سوءتفاهمیه که نیچه عمداً داره ایجادش می‌کنه! می‌گه شما دارین تو تله می‌افتین. این قصار یه اجرای زنده‌ست از خودش!

وود چهار تا دلیل میاره:

دلیل منطقی: نیچه می‌گه «در بهترین حالت، به شیوه قورباغه.» این «بهترین حالت» فقط قورباغه رو توصیف می‌کنه و نشون می‌ده قورباغه وسطیه. ولی از این جمله نمی‌شه نتیجه گرفت که رودخونه بالاست و لاک‌پشت پایین. نیچه می‌تونست صراحتاً بگه «رودخونه بهترینه» ولی نگفت. و وقتی نیچه چیزی نمی‌گه، عمداً نمی‌گه.

دلیل ارتباطی با قصار قبلی: قصار ۲۶ که درست قبل از این بود، و تو اپیزود قبلی ازش حرف زدیم درباره چی بود؟ درباره اینکه فهمیدن «امر عادی» و «قاعده» سخته. فیلسوف «استثنا میان استثناهاست» و باید «معمولی» رو بفهمه. حالا اگه قصار ۲۷ ادامه قصار ۲۶ باشه ، که هست، پس وقتی می‌گه «فهمیده شدن سخته وقتی به شیوه گنگ فکر می‌کنی»، شاید «گنگ» نماد اون توده عادی باشه که بی‌وقفه و بدون تأمل جاری‌ان! و لاک‌پشت نماد اون دانای کمیاب باشه که آهسته و عمیق فکر می‌کنه.

دلیل ارتباطی با قصار ۲۸: درست تو قصار بعدی، نیچه از ماکیاولی حرف می‌زنه. ماکیاولی ظاهرش تنده، سبکش شاد و تند و شیطنت‌آمیزه، ولی محتوای افکارش «سنگین، طولانی، دشوار و خطرناک»ه. یعنی ماکیاولی ظاهراً رودخونه‌ست ولی باطناً لاک‌پشت. و کسی که تند می‌خونتش، دقیقاً نکته رو از دست می‌ده. وود می‌گه: «نیچه نشون می‌ده که ماکیاولی ما رو وسوسه می‌کنه تندش بخونیم، ولی پاداش رو به اونی می‌ده که آهسته بخونتش.»

و دلیل آخر، حرف خود نیچه درباره خودش:

که کلیدی‌ترین سنده. نیچه تو مقدمه کتاب «سپیده‌دم» ، که دقیقاً تو همین دوره نوشته شده ، از خودش چی می‌گه؟ می‌گه: «من معلم خوانش آهسته‌ام.» و می‌گه: «من دوست لنتو هستم.» لنتو! همون سرعت لاک‌پشت!

و تو مقدمه «تبارشناسی اخلاق» هم که یه سال بعد از این کتاب نوشته شده می‌گه: «یه قصار وقتی خونده بشه، هنوز رمزگشایی نشده. باید نشخوارش کرد» مثل گاوی که علفشو می‌جوه. گاو، لاک‌پشت، لنتو ، همه یه خانواده‌ان: خوانندگان آهسته و عمیق.

لحظه آها: پس شاید نیچه خودش رو لاک‌پشت می‌بینه، نه رودخونه! و اون خوانش اول «نیچه = رودخونه» دقیقاً همون سوءتفاهمیه که قصار ازش حرف می‌زنه. قصار یه تله‌ست. و اگه سریع خوندیش و زود نتیجه گرفتی، خودت ثابت کردی که رودخونه‌ای ، تند و بی‌تأمل.

(موزیک انتقال)
خب پس حالا که قراره تو تله تندخوانی نیافتیم بیاین بیشتر رو همین جمله تمرکز کنیم.
نیچه بجای به جای آلمانی، سه تا کلمه سانسکریت گذاشته واسه اون سه مفهومی که گفتیم:

گانگاسروتوگاتی (gan-ga-SRO-to-ga-ti): «به شیوه جریان رودخونه گنگ»، یعنی تند و بی‌وقفه.

کورماگاتی (kur-ma-GA-ti): «به شیوه حرکت لاک‌پشت»، یعنی آهسته و سنجیده.

و ماندوکاگاتی (man-du-ka-GA-ti): «به شیوه حرکت قورباغه»، یعنی بپر-وایستا.

نیچه این کلمه‌ها رو از کجا آورده؟ محققا ردشون رو گرفتن و رسیدن به پاول دویسِن (PAUL DOY-sen)، دوست قدیمی نیچه و بزرگ‌ترین متخصص فلسفه هندی در اروپای اون زمان. نیچه کتاب دویسن رو خونده بوده و این سه اصطلاح رو از همونجا برداشته.

و نکته جالب اینه که نیچه خودش سانسکریت بلد نبوده! برای فلسفه هندی به دویسِن و شوپنهاور تکیه می‌کرده. حتی تو «تبارشناسی اخلاق» از دویسِن به عنوان «اولین متخصص واقعی فلسفه هندی در اروپا» نام می‌بره. و زومِر تو شرح‌نامه‌اش نشون داده که نیچه حتی کلمه ماندوکاگاتی رو غلط نوشته! املای درست سانسکریتش یه جور دیگه‌ست، ولی نیچه شکل غیراستاندارد نوشته.

و جالب‌تر اینکه این سه کلمه تو کل آثار نیچه فقط یه بار ظاهر می‌شن، همینجا، تو قصار ۲۷. یه بار و تموم.

ولی چرا سانسکریت؟ چرا نه آلمانی ساده؟

اینجاست که یه محقق اتریشی که یه تحلیل دقیق از همین قصار کرده، به نام پیشلِر (PISH-ler) ، یه نکته خیلی ظریف می‌گه: نیچه عمداً این کلمه‌های غریبه رو وسط متن آلمانی گذاشته تا خواننده مجبور بشه سرعتش رو کم کنه. فرض کنید آلمانی زبان اصلیتونه و دارین متن آلمانی رو می‌خونی و یهو میرسی به «گانگاسروتوگاتی»، مجبوری وایستی. مجبوری دوباره بخونی. مجبوری فکر کنی. یعنی متن داره دقیقاً همون کاری رو می‌کنه که درباره‌ش حرف می‌زنه: سرعت خواندن رو کنترل می‌کنه!

و یه نکته دیگه هم محقق دیگه ای به نام وود (WOOD)، که تازه‌ترین و دقیق‌ترین تحلیل رو از این قصا منتشر کرده، اضافه می‌کنه: نیچه تو متن اصلی آلمانی فقط یکی از این سه کلمه رو ترجمه کرده، قورباغه رو. «به شیوه حرکت قورباغه.» دو تای دیگه رو بدون ترجمه ول کرده. وود می‌گه این نامتقارن بودن عمدیه و یه هدف آموزشی داره: خواننده رو مجبور می‌کنه بره دنبال معنی اون دو تای دیگه بگرده. همون کُندی‌ای که قصار ازش حرف می‌زنه رو عملاً توی خواننده ایجاد می‌کنه با دادن یه سرنخ واسه ایجاد حس کنجکاوی

و تو دفتر خصوصی نیچه که همون سال نوشتن این کتاب، نوشته شده، عین همین معادله رو نوشته: «گنگ = پِرِِستو، قورباغه = استاکاتو، لاک‌پشت = لِنتو.» این دفترچه تأیید می‌کنه که نیچه واقعاً این سه تا رو به عنوان سه سرعت موسیقایی تفکر می‌دیده.

[موزیک انتقال]

پرده چهارم: یه علامت سوال که همه چیز رو عوض می‌کنه

حالا نیچه ادامه میده که «آیا دارم همه کار می‌کنم تا حرف خودم رو سخت‌فهم کنم؟»

و اون علامت سوال آخر این جمله خیلی مهمه.

چرا ؟ چون وود یه کشف مهم کرده. می‌گه معروف‌ترین مترجم نیچه به انگلیسی، آقای والتر کافمن، تو بعضی چاپ‌ها این علامت سوال رو تبدیل کرده به علامت تعجب! یعنی «من دارم همه کار می‌کنم تا سخت‌فهم باشم!». وود صریحاً می‌گه این یه خطای ترجمه‌ست که تفسیر رو عوض می‌کنه: علامت تعجب یه اعلام مغرورانه‌ست «آره، عمداً سخت می‌نویسم!» ولی علامت سوال یه تردید ه «آیا واقعاً دارم سخت‌فهم می‌شم؟ یا شاید نه؟»

نیچه نه اقرار می‌کنه که عمداً سخت می‌نویسه، نه انکارش می‌کنه. ذهن خواننده معلق می‌مونه و این خودش بخشی از بازی نیچه‌ست.

و پیشلِر یه نکته دیگه هم می‌گه: دقت کنین نیچه تو همین جمله از ضمیر «آدم» یا کس نا مشحص (es) به «من» (ich) تغییر می‌ده. قصار با «آدم» شروع شده بود: «سخت فهمیده می‌شه کسی که به شیوه گنگ فکر میکنه»، عمومی و بی‌طرف. ولی ناگهان می‌پره به «من»: «آیا من دارم همه کار می‌کنم…» این تغییر ضمیر یه لحظه صمیمیت ناگهانیه. انگار نیچه از پشت میز محققانه بلند می‌شه و مستقیم تو چشمت نگاه می‌کنه.

(موزیک کوتاه)

پرده پنجم: «تفسیر» نه «فهم»، یه تفاوت ظریف و مهم

بعد از اون سوال معلق، نیچه یه جمله می‌گه که خیلی‌ها ازش رد می‌شن ولی خیلی مهمه:
میگه اگه کسی حاضر شد حرفت رو با حسن نیت و ظرافت تفسیر کنه، باید از ته دل قدرشو بدونی.

دقت کنین: نمی‌گه بفهمه.» می‌گه «تفسیر کنه.» آلمانیش هم همینه

پیشلِر می‌گه این انتخاب کلمه تصادفی نیست. تو «فراسوی نیک و بد» و تو «تبارشناسی اخلاق»، کلمه «تفسیر» همیشه معنی خاصی داره: یه بازخوانی منظرمند و علاقه‌مند، نه یه فهم بی‌طرف و خنثی. وقتی نیچه می‌گه «تفسیر»، داره می‌گه هیچ‌کس متن من رو «نمی‌فهمه» فقط تفسیرش می‌کنه. و هر تفسیری متن رو تغییر می‌ده. پس بهترین چیزی که یه نویسنده می‌تونه امیدوار باشه، «حسن نیت» خواننده‌ست، نه فهم کامل.

و یه نکته ظریف: کلمه ظرافت، همون کلمه‌ایه که نیچه تو قصار ۲۵ هم استفاده کرده بود: «ماسک‌ها و ظرافت» (Masken und Feinheit). این تصادفی نیست. یه شبکه از کلمه هاییه که قصارهای ۲۵ و ۲۷ و ۳۰ رو بهم وصل می‌کنه: ماسک، ظرافت، تفسیر.

لحظه آها: نیچه نمی‌گه «من سخت فهمیده می‌شم چون بقیه بی ظرافتن یا من ماسک زدم.» می‌گه فهم مستقیم اصلاً وجود نداره. فقط تفسیر هست. و این یعنی حتی بهترین خواننده هم فقط یه تفسیر ظریف‌تر از من ارائه می‌ده، نه خودِ من رو و اون رسوبی که تفسیر بجا میذاره میشه مثل یه ماسک روی من متفکر.
.

[موزیک انتقال]

پرده ششم: «دوستان خوب» و زمین بازی سوءتفاهم

تو قسمت قبلی دیدم که نیچه یکی از دغدغه هاش درباره روابط بین فردیه. رابطه، و فهم رابطه….
و حالا می‌رسیم به بخش دوم قصار، رابطه با دوست، جایی که نیچه لحنش عوض می‌شه و درباره روابط نزدیک تر حرف میزنه:

میگه بعضی از دوستای خوب، زیادی راحت‌اند و خیال می‌کنن دوستی بهشون حق اینو می‌ده که تورو بی‌زحمت بفهمن

و نیچه دو تا گیومه دور «دوستان خوب» گذاشته. و این گیومه‌ها معنی دارن و خوب اینجا یه برچسب طعنه‌آمیزه، ینی دوستان مثلا خوب. اینا کسایین که فکر می‌کنن چون دوستن، حق دارن راحت بفهمنت. انگار دوستی یه بلیت ویژه‌ست که بهت اجازه می‌ده بدون زحمت به عمق فکر کسی برسی. ینی مشکلشون نفهمیدن نیست، انتظار راحت فهمیدنه توعه. و داشتم فک میکردم چقد از ناراحتی هایی که آدما از آدمای اطرافشون پیدا میکنن سردو تا مفهمومیه که اینحا نیچه بهش اشاره میکنه. تا یکی بهمون اجازه میده نزدیک بشیم بهش، انتظار«همیشه خیلی راحت» بودن داریم و حتی «برای خود حقِ راحتی قائل میشیم» و دیگه زحمت فهمیدن طرف مقابل را میخوایم بذاریم کنار. فک کنم همه این تجربه را داشتن که اوایل یه رابطه آدم تلاش میکنه که طرفشو بهتر بشناسه و بعد از یه مدت دیگه تلاش نمیکنه و همین میشه شروع مشکلات اون رابطه. و نیچه هم میگه دوستی به کسی حقِ فهمِ آسان و بی‌زحمت نمی‌ده. تو جمله قبلم گفت که باید قدرحسن‌نیتتور ظرافتِ تفسیر رو بدونیم و این ینی اینکه فهمیدن واقعیِ کس دیگه کارِ خیلی ظریف و مشکلیه ، و امتیازِ خودکارِ صمیمیت نیست

حالا نیچه یه پیشنهاد داره واسه اینکه با این دوستای مثلا خوب چطوری تا کنیم.

(نقل قول مستقیم) «انسان از همان آغاز بهتر است برای آنان فضایی برای بازی و جست‌وخیزِ سوءتفاهم بگذارد، تا هنوز چیزی برای خندیدن باقی بماند؛ یا این دوستانِ «خوب» را کلاً کنار بگذارد، و به آن نیز بخندد. »

«فضای بازی و جست و خیز سوءتفاهم.» این ترکیب خودش یه شاهکاره. «فضای بازی» جایی که بچه‌ها بازی می‌کنن و «جای جست‌وخیز» بار بچگانه و شادی داره. نیچه سوءتفاهم رو تبدیل کرده به یه زمین بازی بچه‌ها! انگار می‌گه: بذار این دوستات تو این زمین بازی سوءتفاهم بدون و بخندن و فکر کنن فهمیدن. تو هم از بالا نگاهشون کن و بخند.

بعضی محقق ها نشون دادن که این «فضای بازی» دو وجه داره. وجه اجتماعیش: که به دوستات اجازه بده سوءبرداشت کنن تا آسیب نبینن. و وجه متنیش: که خود سبک نیچه هم همین‌طوره. لایه سطحی رو می‌خونی و فکر می‌کنی فهمیدی، ولی لایه‌های عمیق‌ترش برای خواننده دقیق تره.

و نکته ظریفش اینه: این زمین بازی هم محافظ نویسنده‌ست هم محافظ خواننده. اون دوست ساده‌لوح تو سطح خودش بازی میکنه و آسیب نمی‌بینه. نویسنده هم آزادی درونیش و استقلال فکریشو حفظ می‌کنه. در واقع این «فضای سوءتفاهم» یه ماسکه، خودت رو پشت سوءتفاهم قایم می‌کنی و همین بهت اجازه می‌ده ناشناس بمونی و در نتیجه آزاد باشی. یعنی سوءتفاهم نه فقط بد نیست، ابزار آزادیه! ماسکته که باید نگه داری.

حالا سوال مهم: نیچه این «دوستان خوب» رو درباره کی می‌گه؟

لمپرت صریحاً سوال می‌کنه: آیا این درباره اروین رُد، دوست قدیمیشه،؟ یا درباره لو سالومه (LOO sa-lo-ME) و پاول ره (PAUL RE)، همون دو نفری که نیچه عاشقشون بود و دوستشون بود و رابطه‌شون قبل نوشتن کتاب فاجعه‌بار تموم شد؟ یا اوربک (OH-ver-bek)، نزدیک‌ترین دوستش؟

«فراسوی نیک و بد» سال ۱۸۸۵-۱۸۸۶ نوشته شده، یعنی دقیقاً بعد از جداشدن از سالومه و بهترین دوستش و تو تنهاترین دوره زندگی نیچه. و وود تأیید می‌کنه که لمپرت درست می‌بینه: «صمیمیت شخصی با نویسنده، دسترسی آسان به نوشته‌هاش رو تضمین نمی‌کنه.» یعنی حتی اگه نزدیک‌ترین دوست نیچه باشی، باز نمی‌تونی ادعا کنی کتابشو فهمیدی.

و نیچه خودش تو کتاب «انسانی، بسیار انسانی»، صریح‌تر گفته بود: «بدترین خواننده های قصارها، دوستان نویسنده‌ان، اونایی که می‌خوان از کلیات به جزئیات برگردن و حدس بزنن قصار از کجا الهام گرفته شده. چون با این سرک‌ کشیدن، تمام زحمت نویسنده رو هیچ می‌کنن.» این دقیقاً شرح قصار ۲۷ عه، ده سال زودتر!

(موزیک کوتاه)

پرده هفتم: «از میان بردارد»، یه کلمه خشن‌تر از اونیکه فکر می‌کنین

حالا یه راه حل دومی هم پیشنهاد داد دیگه. که یه کمم خشن تر بود.

نیچه می‌گه: «یا اونا رو یکسره از میان برداره.» کلمه آلمانیش «آپشافِن» (AB-sha-fen) عه. و این کلمه خیلی قوی‌تره از «دست‌از‌سرشون‌برداشتن» یا «رهاکردن.» معنیش میشه «لغو کردن»، «ملغا کردن»، «برانداختن.» همون کلمه‌ایه که برای لغو یه قانون یا برچیدن یه نهاد استفاده می‌شه.

خب این کلمه واسه توصیف رابطه با دوستا، غیرعادی و یه کمم خشونت‌آمیزه، و عمداً همینطوره. نیچه نمی‌گه «ازشون فاصله بگیر.» می‌گه «لغوشون کن!». همون کنسل کردن خودمون. کنسلشون کن.

و وود یه ارتباط ساختاری مهم پیدا کرده: «قصار ۲۷ با پیشنهاد لغو دوستای خوب تموم می‌شه، و قصار ۲۸ دقیقاً همین کار رو می‌کنه. دوستای زنده رو کنار می‌ذاره و به جاشون به دوستای مرده پناه می‌بره.» یعنی حرکت از قصار ۲۷ به ۲۸ یه حرکت از دوستی زنده به دوستی مرده‌ست. از دوستایی که حقت رو نمی‌فهمن، به متفکرانی که قرن‌هاست مردن ولی هنوز باهات حرف می‌زنن.

وود اسم این رو می‌ذاره «دوستی پسامرگ» و می‌گه این مفهوم کلید فهم رابطه قصار ۲۷ و ۲۸ عه. نیچه خودش تو «دانش شاد» خودشو «ما پسامرگان» خطاب می‌کنه. و تو «انسانی، بسیار انسانی» با عنوان «فرود به سرزمین مردگان » لیست چهار جفت دوست پسامرگی رو میده: اپیکور و مونتنی، گوته و اسپینوزا، افلاطون و روسو، پاسکال و شوپنهاور.

لحظه آها: پس نیچه نمی‌گه «دوست ای نداشته باش.» می‌گه دوستی واقعی فلسفی از مرزهای زمان رد می‌شه. بهترین دوستات ممکنه دو هزار ساله مرده باشن.

[موزیک انتقال]

پرده هشتم: خنده. نه تمسخر، نه شادی، بلکه آزادی

و یه نکته آخر که باید بهش دقت کنیم او : خنده. هس

نیچه دو بار تو این قصار کوتاه از خنده حرف می‌زنه. یه بار: «تا هنوز چیزی برای خندیدن داشته باشی.» یه بار: «و به اون هم بخندی!»

این خنده چه جور خنده‌ایه؟ تمسخر نیست. شادی خالص هم نیست. وود می‌گه این «مهمان‌نوازی دوگانه»‌ست. نیچه هم «از ته دل ممنونه» از خواننده‌هاش (von Herzen erkenntlich) و هم بهشون می‌خنده. قصار نه تحقیر محضه نه محبت محض. یه ترکیب عجیب و نیچه‌ای از گرمی و فاصله‌ست.

و نیچه تو نامه معروفش به گئورگ براندس ،GAY-org BRAN-des)، درباره «فراسوی نیک و بد» نوشت: «خوانندگان آلمانی در مسائل روان‌شناختی خشن‌تر شدن. چه خجالتی که این کتاب براشون ایجاد کرده! حتی یه کلمه هوشمندانه درباره‌اش نشنیدم، چه رسد به یه احساس هوشمندانه.» و این نامه سند مستقیم زندگینامه‌ایه که میگه نیچه «سختی فهمیده شدن» این قصار رو واقعاً تجربه کرده، نه اینکه فقط درباره‌ش نوشته باشه.


چه درسی برای ما داره؟

(لحن صمیمی)

این قصار به من چی یاد داد؟

نیچه نمی‌گه «حرفای من خیلی عمیقه و شما نمی‌فهمین.» اون حرف آدم مغرور و تنبله. نیچه یه چیز خیلی ظریف‌تر می‌گه: فهم مستقیم وجود نداره. فقط تفسیر هست. و تفسیر به سرعت خواننده بستگی داره. اگه مثل رودخونه تند بخونی، فکر می‌کنی فهمیدی ولی نفهمیدی. اگه مثل لاک‌پشت، کند و پیوسته بخونی، شاید به چیزی برسی که ارزش رسیدن داره.

و درباره «دوستان خوب»: ما همه‌مون این دوستا رو داریم. کسایی که فکر می‌کنن چون ما رو دوست دارن، پس ما رو می‌فهمن. ولی نزدیکی عاطفی به نزدیکی فکری ترجمه نمی‌شه. و شاید بهترین کاری که می‌شه کرد اینه که بذاری اونا تفسیر خودشون رو داشته باشن و اجازه سوءتفاهم بهشون بدی. اینطوری خودتم آزاد می مونی. زیاد سعی نکن چیزیو دقیق بهشون بفهمونی.
اونایی که مافیا بازی کردن احتمالا دیدن بعضی وقتا یه بازیکنی خیلی خودشو توضیح میده و میخواد دقیق باشه و همین میشه دلیل شک بیشتر بقیه و زود میدنش بیرون. یه بازیکن دیگه خیلی مبهم حرف میزنه و تا آخر بازی میشینه.

حالا هر چی هم شد بخند. نه از روی تمسخر. از سر آزادی.

اینجا که رسید داشتم فک میکردم یه موقع هایی دیدین تو بحثا پیش میاد میگیم آقا من دارم به فارسی حرف میزنم، چرا یجوری طرف متوجه نمیشه انگار دارم یه زبون دیگه حرف میزنم؟! شاید یکی از مشکلایی که این وسط مانع رسیدن مفهوم میشه، همین سرعت تفکره. سرعت تفکر من ازون شخص خیلی کمتر یا بیشتره و با هم منطبق نمیشه. اونقدر اختلاف زیاده که انگار دارم یه زبون دیگه حرف میزنم.

تو قصار بعدی میخوایم بریم و از دریچه زبان شناختی که نیچه استادشه به این تفاوت سرعت در زبان ها نگاه کنیم. چرا همیشه میگیم تا یک زبان را بلد نباشی نمیتونی اون فرهنگ رو متوجه بشی؟ چرا کتاب هارو وقتی به زبان اصلی میخونیم یه حس و حال دیگه ای میده؟ ربطش به سرعتی که اینجا ازش حرف زدیم چیه؟

[موزیک انتقال]


بخش ۲: قصار ۲۸، «تمپوی ترجمه‌ناپذیر» یا دوستان مرده‌ای که بهتر از زنده‌ها می‌فهمنت

پرده اول: زیر بالشِ تخت مرگِ افلاطون

(لحن داستانی)

سال ۳۴۷ قبل از میلاده تو آتن نشستیم پیش افلاطون. بزرگ‌ترین فیلسوف تاریخ غرب، همون مردی که کل زندگیش رو صرف کرد تا ثابت کنه این جهان مادی، این جهان بدن و خنده و شهوت و مستی، یه توهمه، یه سایه‌ست، یه زندان. همون مردی که گفت فیلسوف واقعی باید از بدن فرار کنه و به جهان ایده‌های ناب پناه ببره و حالا داره می‌میره.

شاگرداش دورش جمع‌ان. و یکیشون می‌ره بالشِ زیر سر استادِ در حال مرگش رو بلند می‌کنه. انتظار داری چی زیرش باشه؟ یه کتاب مقدس؟ یه رساله فیثاغورثی درباره اعداد و ابدیت؟ یه متن رازآمیز مصری؟

نه. هیچ‌کدوم.

زیر بالشِ تخت مرگِ افلاطون، یه نسخه از نمایشنامه‌های آریستوفانیس رو (a-ris-TO-fa-neez) پیدا می‌کنن. آریستوفانیسی که کمدی‌نویس بود. آریستوفانسی که تو نمایشنامه‌هاش سقراط، استاد خودِ افلاطون، رو مسخره کرده بود. آریستوفانسی که از شوخی‌های رکیک شکمی و جنسیتی دریغ نمیکرد.

چرا؟ چطور ممکنه؟ چطور مردی که «نه» گفت به زندگی یونانی، شب‌های آخرش رو با خنده‌آورترین تصویر همون زندگی می‌گذروند؟

این داستان از کجا اومده؟ منبعش یه نویسنده رومی قرن سوم میلادی که زندگینامه فیلسوفان یونان رو نوشت. تو کتابش گزارش می‌ده که وقتی افلاطون مرد، زیر بالشش، یا حالا بعضی روایت ها می‌گن زیر سرش، یه نسخه آریستوفانس پیدا شد. بروب‌یِر نشون داده که نیچه این داستان رو از دوران دانشجوییش تو رشته زبان‌شناسی کلاسیک می‌شناخت.

نیچه این داستان رو چند دقیقه نشخوار کرد. و جوابی که پیدا کرد، کل فهم ما از فلسفه رو وارونه می‌کنه. به این داستان بالش افلاطون می‌گه یه «واقعیت کوچک خوشبختانه حفظ‌شده» و جالبه که این عبارت رو به فرانسوی می‌نویسه، وسط یه متن آلمانی! خودش یه بازی زبانیه تو قصاری که درباره ترجمه‌ناپذیریه.

ولی نیچه با این داستان چیکار داره؟ اکثر مفسرهای قبل از نیچه این رو نشونه سلیقه ادبی افلاطون می‌دیدن. ولی نیچه یه چیز خیلی بزرگ‌تری ازش بیرون می‌کشه. می‌گه این داستان کلید «پنهان‌کاری و طبیعت ابهام‌آمیز افلاطون» عه «Verborgenheit und Sphinx-Natur» (fer-BOR-gen-hait und SFINKS-na-TOOR). یعنی افلاطون مثل یه ابوالهوله، معمایی و چند لایه‌ای، و این داستان بالش، رمزگشاییشه.

ینی افلاطونی که با دنیای متافیزیکی مثل شناخته میشه، در باطن یه نویسنده طنزآمیز و طعنه‌آمیز بوده که به زندگی یونانی «نه» گفت، ولی بدون خنده آریستوفانس نمی‌تونست این «نه» رو تحمل کنه. حتی نیچه تو یه یادداشت خصوصی نوشته که افلاطون شاید «شک‌گرایی مطلق نسبت به همه مفاهیم سنتی» داشته و وود اضافه می‌کنه: «این به‌ندرت نشانه یه متافیزیسین‌ه.»

و یه نکته زبانی ظریف: نیچه نمی‌نویسه «زیر بالشش یه کتاب آریستوفانس بود.» می‌نویسه «یه آریستوفانس» «einen Aristophanes». انگارخود آریستوفانس بعنوان یه شخص بوده، نه یه متن. این انتخاب کلمه‌ها، نفس آریستوفانس رو زنده نگه می‌داره. افلاطون با یه نفر می‌خوابیده، نه با یه کاغذ.

(نقل قول مستقیم) «حتی افلاطون چگونه می‌توانست زندگی را تحمل کند ، آن زندگیِ یونانی که انکارش می‌کرد را ، بدون یک آریستوفانس! »

و اگه این درباره افلاطون، جدی‌ترین فیلسوف تاریخ، صادقه ، شاید درباره همه ما هم صادق باشه.

ولی نیچه این داستان رو آخر قصار ۲۸ گذاشته. بیاین ببینیم از کجا شروع کرده و چطور به اینجا رسیده.

[موزیک انتقال: ضرب‌دار و پرانرژی]

پرده دوم: چی تو ترجمه گم می‌شه؟

قصار ۲۸ با یه جمله ساده شروع می‌شه:

(نقل قول مستقیم) «آنچه بدتر از همه از یک زبان به زبانی دیگر ترجمه می‌شود، تمپوی سبک آن است.»

نیچه اینجا کلمه «تمپو» رو به ایتالیایی می‌نویسه، نه آلمانی. می‌تونست بنویسه «ریتم» یا «سرعت» به آلمانی، ولی عمداً کلمه ایتالیایی موسیقایی رو انتخاب کرده. چرا؟ چون داره می‌گه سبک نوشتن مثل موسیقیه و همونطور که تمپوی یه قطعه موسیقی رو نمی‌شه با حرف توضیح داد، تمپوی متن هم ترجمه‌ناپذیره.

ولی یه لایه عمیق‌تر هم هست. فعل آلمانی «ترجمه کردن»، تو کل آثار نیچه فقط ۶۴ بار ظاهر می‌شه. و ۴۲ تا از این ۶۴ بار، اصلاً ربطی به ترجمه زبانی نداره! استفاده نیجه از کلمه «ترجمه» بیشتربه معنیه «یه شیوه وجود رو به شیوه دیگه‌ای تبدیل کردن»ه. مثلاً تو قصار ۲۳۰ همین کتاب می‌گه: «انسان رو به طبیعت بازترجمه کردن.» یعنی «ترجمه» برای نیچه یه استعاره فیزیولوژیکی و فرهنگیه، نه فقط یه عمل زبانی.

نیچه تو قصار ۲۸ از ترجمه‌ی زبانی شروع می‌کنه، اما فوری مساله رو میبره به سطحی که توش ترجمه فقط جابه‌جایی کلمه ها نیست، بلکه انتقالِ تمپو، لحن، سبک تفکر، و نیروی زیسته‌ی کلامه. نگرانیش میشه «ترجمه» از عمق تفکر، از اون سکوت درونی، به گفتار و نوشتاریه که سعی می‌کنه با عوام حرف بزنه. این «سطحی‌سازی‌های ناخواسته» «unfreiwillige Vergemeinerungen» (OON-frai-vi-li-geh fer-ge-MAIN-eh-rung-en) وقتی یه خواننده سطحی سعی می‌کنه عمیق‌ترین بینش‌های یه دانا رو ترجمه کنه.

نیچه توجه رو از ترجمه‌ناپذیری کلمه ها و دستور زبان منتقل می‌کنه به ترجمه‌ناپذیری های فرازبانی مث ریتم، آهنگ، و موسیقی کلام. این عناصره که باید «ترجمه» بشن اگه قراره سبک زنده بمونه؛ وگرنه نتیجه میشه «سطحی‌سازی ناخواسته»‌. یه ترجمه‌ای که تقریباً جعل‌ه.

(موزیک کوتاه)

پرده سوم: سوخت‌وساز فرهنگی ولی با گیومه!

تو قسمتای قبل دیدیم نیچه یه دستی هم تو فیزیولوژی داره و اینجا هم یه قدم جلوتر می‌ره و می‌گه این سرعت زبانی «ریشش میرسه به نژاد! یا به سرعت میانگینِ “سوخت‌وسازِ” بدن یک نژاد.»

و دو تا نکته مهم اینجا هست.

اول: کلمه «سوخت‌وساز» یا «متابولیسم.» که ترجمه شده به «سرعت جذب مواد غذایی.» یعنی هضم! نیچه داره می‌گه سبک نوشتن یه ملت، مث دستگاه گوارشش عمل می‌کنه. بعضی فرهنگ‌ها تند هضم می‌کنن و سبکشون سبک و تنده. بعضی‌ها کند هضم می‌کنن و سبکشون سنگین و رسمیه.

حالا این ایده نیچه از کجا میاد؟ از ادبیات علمی زمان خودش. نیچه شیمیدان‌ها و فیزیکدان‌هایی رو خونده بود که داشتن رابطه تغذیه و انرژی و بدن رو کشف می‌کردن. از شیمیدانی به اسم لیبیگ (LEE-big) که پایه‌های علم تغذیه رو گذاشت تا فیزیولوژیست‌هایی که سوخت‌وساز بدن رو به حرکت و تفکر وصل می‌کردن.

و نکته جالب‌تر: محقق معاصری به اسم تویگ (TWIGG) نشون داده که نیچه تو سال ۱۸۸۶ یه چیزی رو پیش‌بینی کرده که عصب‌شناس معروف آنتونیو داماسیو (da-MA-zee-o) بعدها ثابت کرد: اینکه فرهنگ و زبان و هنر به سیستم‌های تنظیم فیزیولوژیکی بدن گره خورده‌ن.

ولی معلوم نیست نیچه «سوخت‌وساز» رو واقعاً بیولوژیکی استفاده کرده یا استعاری. و اصلاً خود نیچه دور این کلمه گیومه گذاشته! و جاهای دیگه هم دیدیم که این گیومه‌ها عمدیه. نیچه داره فاصله‌گذاری می‌کنه. داره بازی می‌کنه با زبان فیزیولوژی نژادی.

لحظه آها: و همین‌جاست که خیلیا اشتباه می‌کنن. ظاهر قصار شبیه یه نظریه‌پردازی نژادی قرن نوزدهمیه که «آلمانی‌ها اینجوری‌ان، ایتالیایی‌ها اونجوری.» ولی وود می‌گه: اگه آلمانی‌ا واقعاً از نظر بیولوژیکی ناتوان از تمپوی پرستو یا سرعت تند بودن، پس خود نیچه که آلمانیه و آلمانی می‌نویسه نمی‌تونست وجود داشته باشه! خود وجود این قصار، ادعای سطحیش رو نقض می‌کنه. و نیچه بلافاصله با آوردن لسینگ به عنوان استثنا، چارچوب نژادی رو می‌شکنه. «نژاد» تو زبان نیچه بیشتر یعنی «خصلت یه جامعه» نه سلسله‌مراتب نژادی به معنای مدرن.

پس تمایز واقعی نیچه چیه؟ نه آلمانی در مقابل ایتالیایی. بلکه فلسفی و آزاداندیش در مقابل معمولی — و این تمایز از مرز همه فرهنگ‌ها و نژادها رد می‌شه. لسینگ آلمانیه ولی استثناست. ماکیاولی ایتالیاییه ولی استثناست. آریستوفانس یونانیه ولی استثناست. پترونیوس رومیه ولی استثناست. همه‌شون «استثنا» ی ملت خودشونن.

[موزیک انتقال]

پرده چهارم: آلمان، سرزمین لنتو

حالا نیچه شروع می‌کنه به توصیف سبک آلمانی. و بی‌رحمه!

می‌گه: یه آلمانی تقریباً ناتوان از پرستو یا سرعت تند، تو زبانشه. پس همینطور هم از خیلی از دل‌انگیزترین و جسورانه‌ترین ظرافت‌های تفکر آزاد و آزاداندیشانه هم ناتوانه.

و ادامه می‌ده: «همون‌طور که حال‌وهوای کمیک، هجوآمیز و آزاد بوفو و ساتیر برای آلمانیِ معمولی در جسم و جان بیگانه است، نویسنده هایی مث آریستوفانس و پترونیوس هم براش واقعاً ترجمه‌پذیر نیستند؛ چون چیزی که باید منتقل بشه، فقط واژه‌ها نیست، بلکه یک ریتمِ زیستن و یک سبکِ آزادِ تفکره »

«بوفو» (Buffo) یه شخصیت کمیک از اپرای ایتالیاییه. دلقک، و مایه خنده‌. و «ساتیر» (Satyr) یه موجود نیمه‌انسان نیمه‌بز یونانی‌ه که نماد دیونیزوس، خدای شراب و جنون و شادی وحشیانست. نیچه می‌گه اینا برای آلمانی‌ها بیگانه‌ن «تو جسم و جان.». هم از نظر بدنی و غریزی، هم از نظر درونی و ذوقی.

نیچه ادامه میده که تو آلمانی، سبک‌های خیلی جدی، کند، پرتشریفات و زمخت زیادن، و انواع متن های طولانی و خسته کننده هم توش بیش از حد رشد کردن. منظورش این نیست که آلمانی هیچ ظرافتی ندارد؛ داره بصورت اغراق‌آمیز می‌گه این زبان و این ذوقِ فرهنگی، بیشتر به سمت سنگینی و کُندی رفته تا سبکی، تندی، شوخی و چابکی. توی میم هایی هم که تو سوشال مدیا میبینیم خیلیش رو این نکته تمرکز دارن که آلمانیا تو نوشتن، زیادی رسمی، سنگین، کشدار و خسته‌کننده می‌شن.

(موزیک کوتاه)

پرده پنجم: حتی گوته هم استثنا نیست!

و حالا نیچه یه حرف خیلی جسورانه می‌زنه:

«مرا ببخشید که این واقعیت را می‌گویم که حتی نثرِ گوته نیز، با آن آمیزه‌اش از خشکی و ظرافت، استثنا نیست. »

گوته (GÖ-teh)! بزرگ‌ترین نویسنده زبان آلمان! و نیچه می‌گه نثرش هم از این سنگینی آلمانی فرار نکرده. بهش می‌گه «آینه “روزگار خوب قدیم”» و «بیان‌گر سلیقه آلمانی، در زمانی که هنوز “سلیقه آلمانی” وجود داشت: که اون سلیقه‌ی پرزرق‌وبرق و پرآرایه روکوکو ای بود، در اخلاق و هنرها.» و بازم ازون حرکات های عمدیه نیچه رو میبینیم که کلمات در اخلاق و هنرها رو به لاتین مینویسه اونم وسط انتقاد از سبک آلمانی!
روکوکو هم یه سبک طراحی قرن 18همی تو فرانسس که بعدها گستزش پیدا کرد و طراحی خیلی کلیساهای پر زرقو برق اروپا از همون سبک الهام گرفته شدن.

باید دقت کنیم که نیچه می‌گه «نثر گوته» استثنا نیست ولی نه «خود گوته.» قصار عمداً نویسنده رو از نوشته‌ش جدا می‌کنه. گوته به عنوان یه انسان شاید روح آزاد بوده و نیچه تو «غروب بت‌ها» ازش به عنوان پدیده فرهنگی ستایش می‌کنه، ولی نثر آلمانیش نمی‌تونسته تمپوی اون چیزی رو حمل کنه که گوته واقعاً بود. پس: «بین اینکه آدم چطور فکر و زندگی می‌کنه و اینکه چی می‌تونه بنویسه، ممکنه فاصله باشه بخاطر مرزهایی که زبانمون برامون تعریف میکنه.»

و بعضی محققا حتی می‌گن نیچه اینجا نسبت به گوته اغراق می‌کنه و این بیشتر یه حمله واسه بحث راه انداختنه تا واقعیت ادبی. ولی مهم اینه: نیچه حتی مقدس‌ترین بت ادبیات آلمان رو هم بی‌رحمانه نقد می‌کنه.
پس تا اینجا تو قصار ۲۷ می‌گفت فهمیده‌شدن سخته، مخصوصاً وقتی آدم سریع‌تر و متفاوت‌تر فکر و زندگی می‌کنه
قصار ۲۸ داره توضیح می‌ده چرا سخته: چون بخشی از آنچه باید فهمیده بشه توی کلمه ها نیست، تو «تمپو»ی زبانه.
یعنی از ۲۷ به ۲۸، نیچه از مشکلِ «فهمیده شدن» می‌رسه به مشکلِ «ترجمه شدن» و نشون می‌ده که هر دو در اصل به یک مسئله برمی‌گردند: انتقالِ یا ترجمه نیروی فکرت برای دیگری

پرده ششم: لسینگ، بازیگر فراری

ما زیاد دیدیم که نیچه تو فصل اول میگفت که مثلا افلاطون از دید اون چه مشکلاتی داشت. ولی تو این فصل بیشتر میبینیم که نیچه نکاتی که تو افراد مثبت میبینه رو هم میگه تا یه مسیر عملی هم برامون باز کنه. بتونیم ببینیم که خب فلان حصلت ها از انسان آزاد دورمون میکنه ولی فلان خصلت ها به انسان آزاد نزدیکمون میکنه و این آدما هم توشون این حصلت ها بوده بعنوان نمونه عملی. و در ادامه این بخش این مثالا رو برامون میگه. شروع میکنه با لیسنگ، نویسنده و فیلسوف آلمانی قرن 18هم که تاثیرات سبک درام فرانسه رو در نوشته های آلمانی کم کرد و پایه های سبک درامای آلمانی رو گذاشت.

نیچه میگه «لسینگ (LES-sing) استثناست، به لطف طبیعت بازیگرانه‌اش.»

و گفتیم نیچه قراره وقتی بگه از کسی خوشش میاد بگه هم از کدوم خصلتش. اینجا هم طبیعت بازیگرانه کلید مهمیه: نیچه اینجا تو لسینگ یک طبیعت بازیگرانه می‌بینه.
اینجا «بازیگر» توهین نیست.
از نظر نیچه، بعضی متفکرای آزاد، مثل لسینگ، اون‌قدر تو یه نقش ثابت منجمد نمی‌شند که نتونن از بیرون و با فاصله به خودشون و فرهنگ‌شون نگاه کنند. منظور از این «فاصله» اینه که آدم کاملاً با عنوان اجتماعی‌اش یکی نشود.
مثلا تو دانشگاه زمانی که دانشجو بودم یادم میاد که استادایی که همیشه خیلی اتوکشیده و شسته رفته حرف میزدن کمتر محبوب بودن از استادای که خودمونی هم میشدن گاهی و شوخی هم میکردن با دانشجوها.
پس وقتی می‌گه «فیلسوف‌ها بازیگرند»، منظور این نیست که دروغ می‌گن.
منظور اینه که اونا می‌فهمن هویت اجتماعی هم تا حدی نقشه، و می‌شه از بیرون بهش نگاه کرد.
آزاداندیشی فقط محصولِ ملیت، نژاد، یا فرهنگ جمعی نیست. این آزادی از درونِ خود فرد می‌اد،
از ترکیب خاصِ منش، ذوق، شجاعت، و سبکِش،
لسینگ آلمانیه ولی آزاداندیشه، چون طبیعت خاصی داره.

نیچه می‌گه لسینگ یه آلمانیِ معمولیِ سنگین و خشک نبود. این‌که مترجم نویسنده معروف پییر بیل (pee-ER BAYL) بود، از دیدرو (dee-deh-RO) و ولتر (vol-TER) خوشش میومد، و به کمدی‌نویسای رومی نزدیک بود، نشون می‌ده که روحیه‌اش با سبکیِ و آزادیِ بیشتر، و لحنِ تندتر و زنده‌تر سازگار بود؛ واسه همین نیچه می‌گه اون در خودِ سبک هم نوعی “فرار از آلمان” را دوست داشت . «فرار از آلمان» تقریباً مترادف آزاداندیشی شده!
یعنی لسینگ، هرجا که زبان و ذوقِ آلمانی زیادی سنگین و کند می‌شد، میرفت سمت نویسنده هایی که تندتر، آزادترو شوخ‌تر بودن.

تو این اسمایی که گفت پییر بیل تازه بود که نویسنده ایه که با کتابش به گفته بریتانیکا یکی از انبارهای بزرگِ ایده‌های انتقادیِ قرن هجدهم معرفی می‌کنه

ولی یه نکته مهم اینحا هست. لسینگ فقط به «نزدیکی» دیدرو و ولتر رفت «die Nähe» (dee NE-heh) و این رو مقایسه کنین با افلاطون که خود آریستوفانِس رو زیر بالشش داشت. میشه اینطورتفسیرش کرد که لسینگ فقط همسایگی آزادی رو تجربه کرد، ولی افلاطون خود آزادی رو بغل کرده بود.

و یه نکته مهم‌تر: نیچه خودش همین سال ۱۸۸۶ تقدیم‌نامهٔ «انسانی، بسیار انسانی» به ولتر رو از چاپ دوم حذف کرد! و بعدتر تو قصار ۳۵ می‌نویسه: «ای ولتر! ای بشریت! ای حماقت!» و تو قصار ۴۴ صریحاً خودش رو از «آزاداندیشان» به معنای روشنگری و معادل‌هاش به فرانسوی و ایتالیایی جدا می‌کنه. و دیگه خودشو ساده و مستقیم تو تیم «ولتری» یا «آزاداندیشیِ روشنگری» جا نمی‌ده
می‌خواد فراتر از اونا بره
واسه همین، این تعریف از لسینگ تو این قصار هم محدوده: نیچه اونو واسه سبکی، چابکی، و «فرار از آلمان» دوست داره، نه اینکه الگوی کاملِ فیلسوف آیندهٔ خودش بدونه

[موزیک انتقال]

پرده هفتم: ماکیاولی و تضاد بزرگ

حالا نیچه از آلمان فرار می‌کنه و می‌ره فلورانس.

(نقل قول مستقیم) «اما زبان آلمانی، حتی در نثرِ لسینگ، چگونه می‌تواند به تمپوی ماکیاوِِلی برسد؛ همان ماکیاولی‌ای که در شهریار، هوای خشک و زلالِ فلورانس را به ریه‌های ما می‌فرستد و جدی‌ترین وقایع را در آلگریسیمویی پرشور و پرهیاهو پیش می‌کشد؟ »

شهریار اسم کتاب ماکیاولیه و اینجا نیچه اسم کتاب رو به ایتالیایی می‌نویسه نه ترجمه آلمانیش. تو قصاری که درباره ترجمه‌ناپذیریه، دوباره خودش ترجمه نمیکنه! یه شوخی، یه ماسکه.

ولی یه نکته طنز هم داره که نیچه خودش احتمالاً «شهریار» ماکیاولی رو از رو ترجمه فرانسوی خونده، نه ایتالیایی اصلی! یعنی تو قصاری که از ترجمه‌ناپذیری حرف می‌زنه، خودش از ترجمه استفاده کرده.

کلمه «آلِگریسیمو» (al-le-GRIS-si-mo) هم یه اصطلاح موسیقاییه. از یه صفت ایتالیایی که یعنی «بسیار شاد» یا «بسیار پرنشاط.» و مهمه که این فرق داره با «پرستو»! پرستو فقط سرعته. آلِگریسیمو شادی و سرحالیه. ماکیاولی فقط تند نمی‌نویسه، پرنشاط می‌نویسه.

نیچه می‌گه ماکیاولی «اندیشه‌هایی طولانی، سنگین، دشوار و خطرناک» رو با «تمپوی گالوپ» و «شوخ‌طبعیِ بسیار بازیگوش» عرضه می‌کنه.
پس یه تضاد بین محتوا و شیوه‌ی بیان داره. موضوع‌ها خیلی جدی و سنگین‌اند، اما نحوه‌ی نوشتن تند، سبک، سرزنده و حتی شیطنت‌آمیزه. سادش اینکه حرف‌ها سنگینن، اما لحن سنگین نیست.
نیچه تو خودِ جمله می‌گه ماکیاولی شاید «با حسی هنری و بدخواهانه از تضادی که جرأت می‌کنه پیش بکشه» می‌نویسه
یعنی ماکیاولی می‌دونه چیکار داره می‌کنه. این یه انتخاب هنری آگاهانه‌ست.

لحظه آها: و این «تضاد» دقیقاً همون چیزیه که خود نیچه تو نثرش تقلید می‌کنه. نوشته‌های نیچه واقعاً تند نیستن، یه تضادن بین سطح ظاهراً تند و محتوای آهسته و عمیق و خطرناک. خواننده‌ای که تند بخونتشون، همه چیز رو از دست می‌ده. «نیچه نشون می‌ده که ماکیاولی ما رو وسوسه می‌کنه تندش بخونیم، ولی پاداش رو به کسی می‌ده که مقاومت کنه و آهسته بخونتش.»

و این رو وصل کنین به قصار ۲۷: ماکیاولی ظاهراً رودخونه‌ست، تند و سرحال، ولی در باطن لاک‌پشته، عمیق و سنجیده. دقیقاً همون بازی‌ای که نیچه با خواننده‌هاش می‌کنه.

و بعدتر تو قصار ۲۱۳ همین کتاب، نیچه صریح تر میگه که فیلسوف واقعی هم تنده هم کنده، همزمان.

یه چیز جالبم این تمپوی گالوپ ینی تاخت و تاز چارنعل و موسیقیایی نیست و مال اسب سواریه.

(موزیک کوتاه)

پرده هشتم: پترونیوس، پاهای باد

و حالا نیچه یک‌هو می‌رسه به پترونیوس(pet-RO-nee-us)، و لحنش واقعاً تحسین‌آمیز می‌شه. می‌گه این آدم فقط نویسنده‌ی خوبی نیست؛ از نظر ریتم و حرکتِ نوشتن، انگار از خیلی از موسیقی‌دان‌ها هم جلوتره. حالا واسم جالب بود که مث سفراط این آدم هم به خیانت محکوم میشه ولی قبل از اجرای حکم خودشو میکشه.

نیچه یه تصویر خیلی قوی می‌سازه: می‌گه اصلاً مهم نیست دنیا چقدر فاسد، بیمار یا باتلاقی باشه؛ حتی مهم نیست اون چیزی که بهش می‌گیم «جهان باستان» واقعاً چقدر تمیز یا باشکوه بوده.
مهم اینه که کسی مثل پترونیوس یک سبکی و چابکیِ عجیب داره؛ انگار پاهاش از باده.

یعنی چی؟ یعنی توی لجنِ دنیا گیر نمی‌کنه. دنیا ممکنه سنگین، مریض و خفه‌کننده باشه، ولی اون از دلش رد می‌شه، می‌وزه، هوا را عوض می‌کنه، و با همون تندی و زنده‌بودنش، به چیزها حرکت می‌ده و سلامتشون میکنه. با اون تمسخرِ رهایی‌بخشش، فضای سنگین را می‌شکنه
برای نیچه، ارزشِ پترونیوس دقیقاً همین‌جاست: که وسطِ یک فضای ناسالم، خودش لَخت و آلوده و مرده نمی‌شه.

حتی اون تمسخری هم که نیچه ازش حرف می‌زنه، فقط شوخی یا مسخره‌بازی نیست. یک جور نیروی رهایی‌بخش داره؛ انگار با خنده و سبکی، رخوت و کپک‌زدگیِ دنیا را می‌شکنه و همه چیز رو سلامت میکنه چون همه‌چیز را به دویدن وامی‌دارد .
و «سلامتی» هم بیشتر یعنی توانِ حرکت، سبکی، نفس‌داشتن و گیر نکردن؛ نه این‌که همه‌چیز تمیز و آرام و بی‌دردسر باشد.

و یک نکته‌ی مهم هم این وسط هست: نیچه پترونیوس را فقط به‌خاطر این تحسین نمیکنه که مال «دنیای باستان»ه . اصن خودِ عبارت «جهان باستان» رو میذاره تو گیومه، یجور که انگار می‌خواد ازون تصویر رمانتیک و آرمانیِ باستان فاصله بگیره
یعنی واسش ارزشِ پترونیوس تو «قدمت» یا «شکوه تاریخی» نیست؛ تو اینه که نثرش هنوز هم سبک، زنده، آزاد و راه‌بازکنه.

خیلی واسم جالب بود که نیچخ اول کتاب رو با اینکه اگز حقیقت یک زن باشد شر.ع میکنه و میگه باید با حقیقت رقصید و اینجا داره نمونه های عملی از افرادی که با حقیقت رقصیدن رو میگه. حتی همونطور که تو فصل اولم گفت، مهم نیست حرف درستی زدن یا حرف اشتباهی، مهم اینه که رقصیدن.
و نیچه این‌ مثالها رو میزنه چون می‌خواد بگه فکرِ آزاد فقط یه سری ایده‌ی قشنگ نیست. یه جور راه رفتن، نفس کشیدن، خندیدن، و نوشتن هم هست.
اگه کسی فقط از حقیقت حرف بزنه ولی لَخت، خشک، مطمئن، و بی‌ریسک بنویسه، از نظر نیچه هنوز به اون آزادی مطلوب نرسیده.
پس ما باید هم تو خوندن و هم تو نوشتن، دنبال «نیروی زنده‌ی فکر» بگردیم، نه فقط معنیه ظاهریِ جمله‌ها . سعی کنیم برقصیم با چیزی که میخونیم البته که نویسنده هم باید جای این رقص رو باز گذاشته باشه. دلیل اینم که این اپیزود رو بیشتر روش معطل کردم، این بود که میخواستم تا جایی که دلم راضی بشه باهاش برقصم.

[موزیک انتقال]

پرده نهم: آریستوفانِس، نبوغ مکمل

دوباره برگردیم به آریستوفانس. نیچه بهش یه لقب خارق‌العاده می‌ده که چون دوباره ازون واژه گایست که قبلا داشتیم استفاده کرده: آن روحِ تعالی‌بخش و مکمل .

«تعالی‌بخش» (verklärend) یعنی کسی که چیزی رو تابناک و روحانی‌تر می‌کنه. و «مکمل» (complementär) یعنی آریستوفانس چیزی رو تو یونانی‌بودن کامل می‌کنه که بدون اون ناقص می‌موند.

نیچه می‌گه آریستوفانس واسه یونان یه چیز فرعی نیست؛ انگار همون کسیه که باعث می‌شه بتونیم کل این فرهنگ رو، با همه اون ایرادا و سنگینی‌هاش، تحمل کنیم و حتی دوستش داشته باشیم. البته فقط وقتی که یه عرق کورکورانه نداشته باشیم و بفهمیم خودِ فرهنگ یونانی هم چیزهای زیادی داشته که باید بخشیده بشه یا یجورایی سبک‌تر و قابل‌تحمل‌تر می‌شده. از این زاویه اگه نگاه کنیم، آریستوفانس با اون خنده و رندی‌اش یک جور نیروی تکمیل‌کننده به یونان می‌ده.

حالا اگه بخوایم کل این قصار رو جمع‌بندی کنیم: «این قصار اولویتش درباره نژادها و فرهنگ‌ها و اینکه چقدر آزاداندیشن نیست… بلکه درباره یک نوع خاص از رفاقت فکریه که فیلسوفان و “روح‌های آزاد” از طریقش در طول قرن‌ها با هم ارتباط برقرار می‌کنن.»

لحظه آها: یادتون هست تو قصار ۲۷ نیچه گفت «دوستان خوب» رو لغو کنین؟ حالا تو قصار ۲۸ نشونمون داد دوستان واقعیش کیان: ماکیاولی، پترونیوس، آریستوفانس، لسینگ، که همه مردن! دوستی فلسفی از مرز زمان رد می‌شه. و این دوستی نه بر پایه دلسوزی‌ه نه ترحم، بر پایه شادی مشترک (Mitfreude) ه. شادی از خنده، از سرعت، از تمپو.

مترجم خوب باید هم فیلولوژیست باشه، استاد «آهستگی» تو خوانش دقیق، و هم شاعر، توانای «تندی» تو نوشتن. فقط انتقال‌دهنده معنای واژگانی نیست.


چه درسی برای ما داره؟

قصار ۲۸ ظاهراً درباره ترجمه‌ست. ولی عمقش، درباره یه سوال خیلی بزرگ‌تره: آیا می‌شه عمیق‌ترین تجربه‌های یه انسان رو به زبان بیاری بدون اینکه سطحی بشن؟

نیچه می‌گه: سخته. خیلی سخت. ولی اگه بازی رو بلد باشی غیرممکن نیست. کدو بازی؟ بازی ماکیاولی رو: ظاهرت رو تند و شاد نگه‌دار، ولی محتوات رو عمیق و سنگین. بازی پترونیوس رو: مثل باد بدو و همه چیز رو وادار به دویدن کن. بازی آریستوفانس رو: بخندون، ولی زیر خنده حقیقت رو قایم کن.

و مهم‌تر از همه: دوستان واقعیت شاید کسایی نباشن که الان کنارتن. شاید کسایی باشن که صدها سال پیش مُردن، ولی کتاباشون هنوز زنده‌ست. و وقتی اون کتابا رو آهسته و عمیق می‌خونی یه دوستی شکل می‌گیره که هیچ دوستی زنده‌ای بهت نمی‌ده.

[موزیک انتقال]


جمع‌بندی قسمت اول

خب بیاین این اپیزود رو یه مروری بکنیم.

تو این قسمت دوتا قصار رو خوندیم که ظاهرشون درباره خوانش و ترجمه بود، ولی در عمق درباره چیز خیلی بزرگ‌تری بودن: چطور فیلسوف با جهان ارتباط برقرار می‌کنه ، یا نمی‌کنه.

قصار ۲۷ به ما نشون داد که فهمیده شدن سخته. و سه جور خواننده هست: رودخونه‌ای که تند رد می‌شه و فکر می‌کنه فهمیده، قورباغه‌ای که تیکه‌تیکه می‌پره، و لاک‌پشتی که آهسته و دقیق می‌خونه. و وود نشون داد که نیچه خودش لاک‌پشته ، «معلم خوانش آهسته.» و «دوستای خوب» ، همونایی که فکر می‌کنن چون دوستتن پس فهمیدنت ، خطرناک‌ترین بدفهم‌ها هستن. و آخرش نیچه گفت: کنسلشون کن!

قصار ۲۸ نشون داد نیچه بعد از کنسل کردن دوستای زنده کجا رفت: پیش دوستان مرده. ماکیاولی که ظاهرش تند و باطنش عمیقه. پترونیوس که پاهای باد داره و همه چیز رو با دویدن سالم می‌کنه. و آریستوفانس، کمدی‌نویسی که زیر بالش تخت مرگ افلاطون پیدا شد. نیچه نشون داد که دوستی فلسفی از مرز زمان رد می‌شه و بهترین دوستات ممکنه دو هزار ساله مرده باشن.

ولی یه سوال مونده: قیمتش چقدره؟

وقتی مستقل فکر کنی، وقتی دوستان زنده رو لغو کنی و با مرده‌ها دوست بشی، وقتی لاک‌پشت باشی وسط دنیای رودخونه‌ها، چی سرت میاد؟

تو قسمت دوم، نیچه جواب این سوال رو می‌ده. و جوابش… یه هزارتوعه. ولی ارزشش رو داره چون میرسی به ارتفاعاتی از روح که از اونجا حتی تراژدی هم دیگه غم‌انگیز نیست.


حالا یه سوال ازتون دارم:

نیچه تو قصار ۲۸ گفت بهترین نوشته‌ها اون‌هایین که ظاهرشون تند و شاده ولی باطنشون عمیق و سنگین، مثل ماکیاولی. آیا تا حالا با یه آدم مواجه شدین که اولش فکر کردین ساده‌ست، ولی بعد فهمیدین لایه‌هایی داره که ماه‌ها ذهنتونو درگیر کرد؟


خیلی ممنونم که تا اینجا با پادکست شک همراه بودید. قسمت دوم اپیزود سیزدهم هم به زودی منتشر می‌شه و بهتون قول می‌دم از جذاب‌ترین و تاریک‌ترین قصارهای فصل دومه.

اگه نظری، سوالی یا انتقادی دارید، من تو اینستاگرام پادکست به آدرس shakpodcast منتظر شنیدن صداتون هستم.

[موسیقی پایانی]


Works Cited قسمت اول اپیزود سیزدهم

  1. Friedrich Nietzsche, Jenseits von Gut und Böse, KSA Band 5, De Gruyter, 1988 (متن آلمانی اصلی)
  2. Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Helen Zimmern, 1909
  3. Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Walter Kaufmann, Random House, 1966
  4. Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. R.J. Hollingdale, Penguin, 1973/2009
  5. Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Judith Norman, Cambridge University Press, 2002
  6. William Wood, “Nietzsche on Reading Philosophers and Posthumous Friendship in Beyond Good and Evil 27–28,” Nietzsche-Studien 54/1 (2024/2025), 103–129
  7. Laurence Lampert, Nietzsche’s Task: An Interpretation of “Beyond Good and Evil”, Yale University Press, 2001
  8. Andreas Urs Sommer, Kommentar zu Nietzsches “Jenseits von Gut und Böse” (NK 5/1), De Gruyter / Heidelberger Akademie, 2016
  9. Thomas H. Brobjer, Nietzsche’s Philosophical Context: An Intellectual Biography, University of Illinois Press, 2008
  10. Duncan Large, “Nietzsche and/in/on Translation,” Journal of Nietzsche Studies 43/1 (2012), 57–67
  11. Christa Davis Acampora & Keith Ansell-Pearson, Nietzsche’s Beyond Good and Evil: A Reader’s Guide, Continuum, 2011
  12. Axel Pichler, in Born & Pichler (eds.), Texturen des Denkens, De Gruyter, 2013
  13. Maudemarie Clark & David Dudrick, The Soul of Nietzsche’s Beyond Good and Evil, Cambridge University Press, 2012
  14. Robert B. Pippin, “Nietzsche’s Masks: Philosophy and Religion in Beyond Good and Evil,” in Loeb/Meyer (eds.), Nietzsche’s Metaphilosophy, Cambridge, 2019
  15. Silvia Caramelli, “Translation and Tempo in Nietzsche’s Beyond Good and Evil,” in Nietzsche-Studien
  16. Friedrich Nietzsche, Die fröhliche Wissenschaft (دانش شاد), KSA Band 3
  17. Friedrich Nietzsche, Morgenröthe (سپیده‌دم), Vorrede §5
  18. Friedrich Nietzsche, Menschliches, Allzumenschliches (انسانی، بسیار انسانی), II, §129 و I, §408
  19. Friedrich Nietzsche, نامه به Georg Brandes, 8 ژانویه 1888 (KSB 8, Nr. 974)
  20. Diogenes Laertius, Lives of the Eminent Philosophers, Book III, §37
در حال پخش…
۰:۰۰