اپیزود سوم: پیش گفتار، بخش دوم، زندگی کن حتی به غلط
نقاش زندگی خودت باش
موضوعات این اپیزود:
- پیش گفتار، بخش دوم (آخر)
نقلقولهای کلیدی از این اپیزود:
«نکند سقراط، حقش بود که جام زهر را سر بکشد؟
— نیچه، پیش گفتار فراسوی نیک و بد
اگر این اپیزود برایتان جالب بود، آن را با دوستانی که فکر میکنید «آماده دیدن دَم شیر هستند» به اشتراک بگذارید.
ما در اپیزود بعدی به بخش دوم و آخر مقدمه کتاب میرویم: «درباره تعصبات فیلسوفان».
تا آن زمان: شک کنید، بپرسید، و جرأت داشته باشید.
متن کامل اپیزود (Transcript)
(موزیک شروع)
قلاب: “نکنه سقراطِ بدجنس واقعاً افلاطونو فاسد کرده بود؟ یعنی سقراط حقش بود که جام زهر رو سر بکشه؟” اینها جملاتیه که نیچه در ادامه مقدمه میگه.
سلام، من احسان هستم. به اپیزود سوم پادکست «شَک» خوش آمدید.
تو اپیزود قبل، سفرمون رو در پیشگفتار کتاب «فراسوی نیک و بد» نیچه ادامه دادیم. دیدیم که چطور نیچه، فلسفهی جزم اندیش یا مطلق گرای گذشته رو یه جور «بازی نجیبانه کودکان» میدونه. در انتهای اپیزود به اینجا رسیدیم که نیچه، ریشهی اصلیِ این خطای فلسفیِ بزرگ رو در اندیشههای افلاطون میبینه.
امروز میخوایم دقیقاً همین بخش رو باز کنیم و بفهمیم چرا نیچه اینقدر با افلاطون سرِ جنگ داره. اگه آمادهاید تا بریم ادامه پیش گفتار رو بخونیم! (صدای ورق زدن کتاب را بذار)
بخش چهارم: خطای بزرگ افلاطون (و حمله به روانشناسی)
تو این قسمت از پیش گفتار، نیچه دقیقاً انگشت میذاره روی ریشهی مشکل مطلق گرایی. اون معتقده خشت اول بنای فلسفه رو افلاطون کج گذاشته؛ جایی که ارزشها رو برعکس کرد و چیزی که شرط اساسی زندگیه – یعنی «پرسپکتیو» یا زاویهی دید – رو انکار کرد، تا بتونه از «روح محض» و «خیر مطلق» حرف بزنه.
اینجا باید دو تا کلمه رو باز کنیم تا بفهمیم دعوای نیچه با افلاطون سرِ چیه: یکی «خطای افلاطون» و اون یکی «پرسپکتیو».
۱. خطای افلاطون: سرقت زندگی!
واسه اینکه متوجه بشیم خطای افلاطون چی بوده، اول باید بدونیم اصن ایده انقلابی افلاطون چی بوده که به نظر نیچه شده نماد اصلی جزم اندیشی. بذارین شرح ایده افلاطون رو از اپیزود دوازدهمه پادکست بوم بشنویم.
——- شروع پادکست بوم، افلاطون در مورد جهان موسول (14:33 تا 17:29)
و در ادامه اون تمثیل غار رو میزنه افلاطون که چند نفر کل عمرشون داخل غار بودند و فقط سایه های بیرون رو روی دیوار میدیدن و یه روز یکیشون میره از غار بیرون و خود اون چیزای اصلی رو میبینه و به حیرت میافته از زیابییشون. خب حالا که بهتر فهمیدیم افلاطون چی میگفته، بریم سراغ ادامه پیش گفتار. نیچه در پیشگفتار، افلاطون رو به خاطرِ این ایده عالم موسول سرزنش میکنه. او میگه:
«افلاطون بود که “روح محض” و “خیر فینفسه” رو اختراع کرد.» (نقل از: Beyond Good and Evil, Preface — ترجمه هلن زیمرن)
نیچه این حرکتِ فلسفیِ افلاطون رو یه جور وارونه کردنِ تمام ارزشها میدونه. میگفت افلاطون با این کارش، «شرطِ اساسیِ زندگی» رو کلاً نادیده گرفت؛ چیو؟ همون پرسپکتیو (Perspectivism). پرسپکتیو هم که میشه همون «زاویهی دید» خاصِ هرکس که باعث میشه دنیا رو از دریچهی خودش میبینه. (برای توضیحِ دقیقتر این ایدهٔ «پرسپکتیویسم»، میتونید به مدخل «نیچه» در Stanford Encyclopedia of Philosophy نگاهی بندازید.)
1.7- بریم این چند جمله رو باز کنیم:
افلاطون گفت زندگی واقعی ‘اونجا’ است، تو عالم مثل. اما نیچه میگه: نه! زندگی واقعی ‘اینجا’ است، همین حالا، همین زندگیای که پر از تغییر، شدن، رنج و شادیه –همینیه که به نظر افلاطون بیارزش بود، یه سایه بود! به نظر افلاطون یه اسب قشنگ اگه میبینیم، نه چون این اسب خودش قشنگه، چون نزدیکه به اون اسبی که تو عالم موسول هست. تازه نزدیکشه، مثلش که اصن نمیتونه بشه. این مث اینه که به یه نقاش بگی این تابلویی که کشیدی بیارزشه، اصلِ زیبایی توی ذهنِ توئه! نیچه این انتقال ارزش از زندگی به یک مفهوم انتزاعی رو «زندگیستیز» میدونست. چون مگه نه اینکه میتونیم بگیم آقای افلاطون، همین اسبی که تو زشت میبینیش، از دید کس دیگه ای ممکنه خیلی خوشگل باشه، پس واسه همه این مفاهیم یکی نیست.
به اینجا که رسیدم با خودم داشتم فکر میکردم گاهی خودمون هم انگار زندگی فعلی رو مثل سایه میبینیم و فک میکنیم “زندگی واقعی” یه جای دیگس (تو یه کشور دیگه، با یه شغل دیگه، با یه میلیون فالوور بیشتر و…). این “فرار از حال”، با اینکه از دید فلسفی تفاوت داره با اون دید موسول افلاطون، ولی یه شباهتهایی هم داره انگار.
“پس خطای افلاطون این بود که گفت زندگی واقعی ‘آنجا’ است، نه ‘اینجا’.”
. بعد از انتقاد از تفکر افلاطون، نیچه اینجا یه سوال کنایهآمیز میپرسه: «آخه چطور شد که همچین بلایی سرِ افلاطون، که یکی از نابترین و بهترین محصولهای دوران باستان بود، اومد؟ نکنه سقراطِ بدجنس واقعاً اونو فاسد کرده بود؟ یعنی سقراط واقعاً جوانها رو گمراه میکرد و حقش بود که جام شوکران رو سر بکشه؟» این سوال طنزآمیز نشون میده که نیچه چقدر با ریشههای تفکر افلاطونی مشکل داره. نقش سقراط این بود که استاد افلاطون بود تو فلسفه و سرکشیدن جام، اشاره داره به اینکه مردم آتن با اکثریت آرا، رای به کشته شدن سقراط دادند و خب سقراط هم تسلیم رای اکثریت شد و جام زهر که روش اعدامش بود رو سر کشید.
حالا خطای مهلکه این تئوری عالم موسول افلاطون چیه؟ انکارِ «پرسپکتیو» که به نظر نیچه شرط اصلی زندگیه.
۲. پرسپکتیو (Perspektivismus): کلید فهم نیچه
این کلمه پرسپکتیو، کلید فهم نیچهست. پرسپکتیو یعنی «زاویهی دید». نیچه میگه «پرسپکتیو، شرط اساسی تمام زندگی است». یعنی چی؟
یه شکارچی و یه طبیعت گرد هر کدوم جنگل رو یه جور میبینن که بر اساس جایگاه، تجربه ها و نیازهای خودشونه. و هر کدوم «پرسپکتیو» یا زاویهی دید خودشون رو دارن. زندگی همینه. هر موجود زندهای، دنیا رو از «پرسپکتیو» منحصر به فرد خودش تجربه میکنه. و نیچه میگه هیچ دیدگاه بی طرف یا مطلقی وجود نداره.
حالا افلاطون میاد میگه: «نه! همهی این زاویههای دید اشتباهن یا ناقصن. فقط یه نگاهِ درست و مطلق به این اسب وجود داره که نگاه از دنیای مُثُله. باید از شرّ این بدن و این حواس خلاص بشید تا بتونید اون نگاهِ مطلق رو پیدا کنید.
اما نیچه با تمام وجود فریاد میزنه: «نه! تمام چیزی که هست همین پرسپکتیوهاست. همین نگاههای مختلف و گاهی متضاده. انکارِ پرسپکتیو، انکارِ خودِ زندگییه.» این تفاوتِ نگاهها، این زاویههای دیدِ مختلف، خودش شرطِ زندهبودنه. پرسپکتیو داشتن هم شرط تجربه های متفاوته و هم نتیجه تجربه های متفاوت. اصن دلیل اینه که منو شما دو تا آدم مختلف هستیم. حتی وقتی افلاطون میگه ‘خیر مطلق’ وجود داره، اون از زاویه دید خودش، با نیازها و ترسهای خودش، داره حرف میزنه”
پس خطای افلاطون این بود که «پرسپکتیو» رو انکار کرد تا بتونه یه «خیر مطلق» و یه «حقیقت مطلق» رو توی آسمونها بسازه. پیشگفتار بیانیهٔ برنامهایِ نیچه است: این کتاب بخشی از تلاش اونه برای قرار دادن فلسفهٔ آیندهای که از جزماندیشی عبور کنه — یعنی شکلدادنِ یک برنامهٔ باز برای «فلاسفهٔ آینده» و تو قسمت بعد میخواد بگه این فلاسفه آینده کیان.
بخش پنجم: «ما» کیستیم؟ (اروپاییان نیک)
حالا میرسیم به پاراگراف آخر پیشگفتار. کل حرف اصلی این قسمت اینه که اینجا نیچه میخواد یار کشی کنه.میخواد بگه ما همه، شما همه، یه جور تیم منتخبِ خودش رو میچینه که ما هم توش انتخابمون کرده. اما قبلش، یه مقدمهی خیلی مهم میچینه که بگه چه مسیری رو این تیمی که میخاد بچینه طی کردیم که شدیم این تیم آماده برای فلسفه آینده.
ادامه میده که این تیم از یه مبارزه چند هزار ساله با قدرت کلیسا و مسیحیت شکل گرفتن، که در واقع همون مبارزه با افلاطون بوده. و باعث یه اتفاق بزرگ تو اروپا شدن.
خب باز کنیم جمله ها رو. اینجا که اول داره به مبارزه اروپایی ها با کلیسا که اکثرمون داستانشو میدونیم اشاره میکنه ولی احتمالا شما هم تو دلتون گفتین نیچه عجب گیری به افلاطون داده! کلیسا و مسیحیت به افلاطون چه ربطی داره! یه کم بیشتر رو این تمرکز کنیم چون این ایدهی نیچه که مسیحیت ریشههای افلاطونی داره، تو تمام کارهای فلسفیش به چشم میخوره. هر چند این مطلب بین محقق ها جای بحث داره. توی منابع معتبر از دوره افلاطون تا مسیحیت، ما این دوره ها رو میبینیم که سرش توافق دارن:
1- اول که خود افلاطون (۴۲۸-۳۴۸ ق.م): که بنیانگذار نظریه عالم ایده آل مُثُل بود که نیچه اینجا میگه خشت اولی بود که معمار کج گذاشت
2- بعد میرسیم به دوره افلاطونگرایی میانه (۸۰ ق.م - ۲۵۰ م): که تلفیق افلاطون با رواقیگری و ارسطویی ارایه میشه و حالا در مورد اینکه رواقی گری چیه اینجا چیزی نمیگم چون در مطلب خلل ایجاد نمیکنه. شما سادش کنین که ایده افلاطون با یه سری ایده های دیگه مخلوط شد.
3- بعدش فیلون اسکندرانی (۲۰ ق.م - ۵۰ م): که یه متفکرِ یهودیِه تلاش میکنه یه تلفیقی بین اندیشهٔ یهودی و عناصرِ افلاطونی و میانافلاطونی ایجاد کنه
4- و در آخر هم میرسیم به پولس قدیس یا سنت پال (۵-۶۷ م): که یه یهودی بود که مسیحی شد و دیگه رفت تا دین مسیحیت رو گسترش بده. حالا اینجا رو بعضی از منابع میگن اون تحت تاثیر آموزه های یونانی بوده که خب فلسفه غالب هم، بخش افلاطونشو داشته. و نیچه اینجوریه که نتیجه میگیره مسیحیت عام اون دوره، خشت هاش روی خشت اول افلاطون سوار شده بوده.
برای اطلاعات بیشتر میتونید به مقالهی نیچه در Stanford Encyclopedia of Philosophy مراجعه کنید.
برگردیم به پیش گفتارو ببینیم این مبارزه چند هزار ساله با مطلق گراییه کلیسا، چه چیز خوبی داده به ما؟ نیچه ادامه میده که این مبارزه و این جریان، یه قدرت انبساط باشکوه توی ذهن، فرهنگ و تاریخ اروپا به وجود آورده، یه چیزی که تا قبلش سابقه نداشته. و حالا این قدرت شده یه کمان پرکشش و پر زوری که میتونیم باهاش دورترین هدف ها رو بزنیم. میگه اون چیزی که نکشتمون، قوی ترمون کرد. اون چالشهایی که اروپا با فلسفهی افلاطون و بعد با مسیحیت پیدا کرد، یه انرژی و آمادگی درونی ایجاد کرده و شده مثل یه کمان که تا ته کشیده شده و آمادهی پرتاب تیر به دوردستهاست.
البته، به نظر نیچه خود اروپاییا این قدرت انبساط یا تنش رو به عنوان یه جور بحران سخت و ناراحتکننده حس میکنن نه یه فرصت و واسه همینم دو بار تلاش شد که این کمان رو از اون حالت کشیدگی دربیارن و شلش کنن: یک بار با ژزوئیت و بار دوم با «روشنگریِ دموکراتیک».
- ژزوئیت (Jesuitism) چیه؟ یه فرقهی مذهبی کاتولیک بودن که معروف بودن به نظم آهنین، آموزش و کنترل شدید اخلاقی. نیچه میگه اونا سعی میکردن نظم و اعتقادات محکم رو برگردوندن تا اون تنش و اضطرابِ فکری رو که از به چالش کشیدن ارزشها به وجود اومده بود، از بین ببرن و مردم رو آروم کنن.
- و بار دوم هم با «روشنگریِ دموکراتیک» تلاش شد کمان رو از از کشیدگی در بیارن. به ذعم نیچه این جریانهای دموکراتیک با کمک آزادی مطبوعات و روزنامه میتونه کاری کنه که روح، دیگه اینقدر راحت حسِ ‘اضطراب’ نکنه! یه خبر میزنیم تو روزنامه و تفکر جامعه رو به سمتی که کمترین تنش رو ایجاد کنه هدایت میکنیم. که به این مورد برمیگردم یه کم جلوتر.
و همینجا نیچه بازم یه جملهی کنایهآمیز دیگه میاره:
«آلمانیها باروت را اختراع کردند — جای تقدیر دارد! اما دوباره کار را به تعادل رساندند — آنها چاپ را اختراع کردند.» (این هم حرف خود نیچه است در پیشگفتار کتاب، ترجمه هلن زیمرن؛ متن آلمانی: „Die Deutschen haben das Pulver erfunden — alle Achtung! aber sie haben es wieder quitt gemacht — sie erfanden die Presse.“)
این جمله یه شوخی تلخ و کنایهآمیز از نیچه است. «جای تقدیر دارد» (alle Achtung!) اینجا با یه پوزخنده. انگار نیچه داره میگه: آلمانیها با اختراع باروت، یه قدرت تخریب فوقالعادهای به بشر دادند که به همون «کمانِ کشیدهی روح» و پتانسیل عظیمش اشاره داره، اما بعدش با اختراع چاپ، انگار دوباره همه چیز رو سر به سر (quitt gemacht) کردند. (کلمهی آلمانی “quitt” به معنای «جبران کردن»، «سر به سر کردن» یا «برابر کردن» است - رجوع به Duden/Wiktionary). چطور؟ با گسترش روزنامهها و مطبوعات، که نیچه اون رو ابزاری برای انتشار ایدههای عوامفریبانه و در نتیجه کاهش «تنش سازنده» در روح اروپایی میدید. این همون چیزیه که به دموکراتیزه شدن افکار منجر میشه و از نظر نیچه، به جای تعالی، به میانمایگی منجر میشه. انگار نیچه داره میگه: آلمانیها هم قدرت آتش رو ساختند و هم ابزار کنترل و تضعیفِ اون رو! حالا واسه اون نکته بین ها و تاریخ دانها که میدونن باروت در واقع تو چین اختراع شد، بگم که نیچه هم میدونه، این حرف نیچه بیشتر کنایهآمیزه و فقط واسه اینه که تیکشو بندازه به دموکراسی، نه یک ادعای تاریخی.
بعد از این همه داستان راه و شرحِ تلاشهایی که برای شل کردنِ کمانِ روح انجام شده، نیچه بالاخره به تیم کشیش میرسه که ببینیم کیا هستن که هنوز کمان رو کشیده نگه داشتن و نیجه میخواد تو تمیشون باشن. اون میگه:
«ما، که نه سربازان مسیحیم، نه دموکرات، و نه حتی به قدر کافی آلمانی…» (اینها حرفهای خود نیچه است در پیشگفتار کتاب، ترجمه هلن زیمرن).
خب اینا که گفتی که بیشتر تیمای دیگه رو چیدی، تیم خودت کین پس؟ ادامه میده که «ما» اروپاییانِ نیک و روحهای آزادیم، خیلی آزاد!
پس این تیمش کیان؟ این «ما» همون «ارواح آزاد» (freie Geister) هستن. اینا مخاطبای ایدهآل نیچهان. کسایی که این کتاب براشون نوشته شده. همونا که وقتی پردههای تعصب کنار رفت و حقیقت خودش رو نشون داد، دم شیر رو دیدن و خب ترسیدن ولی ازون ترس بعنوان یه نیروی رشد استفاده کردن بجای اینکه با پرده های دیگه بخوان روی شیر رو بپوشونن.
قبل ازینکه جلوتر بریم و جمله آخر مقدمه رو بخونیم، بیاین یه بار دیگه برگردیم با دقت بیشتری ببینیم نیچه میگه این «ارواح آزاد» چه کسایی نیستن. سه گروه رو اسم برد که اینا نیستن :
- «سربازان مسیح» نیستیم: اون فرقه ژزوییت که گفتیم، پیروانشون رو «سربازان مسیح» صدا میکردن. خب معلومه، «ما» متعصب دینی نیستیم. ما اهل پیروی کورکورانه نیستیم.
- «دموکرات» نیستیم: نیچه یه نقد خیلی جدی به دموکراسی داره. اون دموکراسی رو همون «اخلاق گلهای» (Herdenmoral / herd morality) میدید که خودش رو به شکل مدرن نشون داده. به نظر نیچه، دموکراسی بیشتر به دنبال برابر کردنِ همه در پایینترین سطح یا سطح میانگینه، نه پرورش دادن آدمهای استثنایی و خلاق. پس «ما» به این برابریِ میانمایگیساز اعتقادی نداریم. (برای تحلیلِ «اخلاق گلهای» و نقد نیچه به دموکراسی میتوانید به On the Genealogy of Morals یا مقالات دانشگاهی Stanford/Leiter مراجعه کنید.)
- «آلمانی» نیستیم: این تیکه خیلی جالبه! نیچه خودش آلمانی بود، اما از اون ناسیونالیسم و غرور فرهنگیِ الکیِ آلمانِ زمان خودش حالش به هم میخورد. خب اینجا یه نکته تاریخی مهم داریم: نیچه تو سال ۱۹۰۰ از دنیا رفت و جنبش نازیسم بیست سی سال بعد شکل گرفت. پس نمیشه گفت نیچه شخصاً «از نازیها بیزار بود»، چون اصلا اونا رو ندید! اما گفتیم تو اپیسود اول چیزی که اتفاق افتاد این بود که نوشتههای نیچه بعد از مرگش، متاسفانه توسط خواهرش (الیزابت فورستر-نیچه) و یه سری افراد دیگه، دستکاری و تحریف شد و نازیها هم ازش سوءاستفاده کردن. پس «ما» ملی گرای متعصب هم نیستیم. (برای این توضیحات تاریخی میتوانید به Encyclopedia Britannica یا مطالعات تاریخی در این زمینه مراجعه کنید.)
مخالفت نیچه با تعصب دینی یا ملی برای ما قابل فهمه، اما شاید توی قسمت دموکراسیش براتون علامت سوال پیش اومده باشه. چون این بحث خیلی طولانیه و خارج از مبحث مقدمه میره، جزییات اون رو بصورت نوشته در وبسایت پادکست، shakpodcast.com آوردم.
بخش ششم: کمانِ کشیده، تیرِ رها نشده و هدفی نامعلوم
و اما میرسیم به جملات پایانی و شاید مرموزترین بخش این پیشگفتار. نیچه بعد از اینکه تکلیفش رو با گذشته و حال روشن کرد و مخاطبش یعنی «ارواح آزاد» رو صدا زد، یه تصویر قدرتمند میسازه:
«ما هنوز تمام پریشانیِ روح و کشش کاملِ کمان او را داریم! و شاید همچنین تیر، وظیفه، و، چه کسی میداند؟ هدفی که باید به آن نشانه گرفت….» (نقل از: Beyond Good and Evil, Preface — Zimmern translation)
اینجا پر از استعارهست که وقتی بازش کنیم میفهمیم اون کمانی که تو دستمونه چیه و باش چکار کنیم حالا؟
- «پریشانیِ روح» (Distress of spirit): یه حس منفی نیست. کلمهی آلمانی که اینجا استفاده شده Geist (گایست) هست. «گایست» تو فلسفهی آلمانی و بهخصوص برای نیچه، یه مفهومِ خیلی کلیدیه. گایست بار فرهنگی، تاریخی و هوشی یک جامعه رو تو خودش داره که خب همه اینها رو با هم میگیم روح جامعه. پس وقتی میگه «پریشانیِ گایست»، منظورش فقط یه آشفتگیِ فکری یا روحی نیست. این همون بیقراریِ فکری، همون حالتِ پرسشگری و عدمِ قطعیتیه که وقتی شروع میکنی به «شَک» کردن به ارزشهای مطلق قدیمی، سراغت میاد. این یه جور اضطرابِ سازندهست. که تو اپیزود اول بهتون گفتم اگه حس میکنین یه چیزی تو زندگیتون خالیه ولی نمیدونین چیه این پادکستو گوش کنین. نیچه میگه این «پریشانی» لازمهی خلقِ ارزشه. بدون این تنش، هیچ چیز جدیدی متولد نمیشه. این میره تحت ترس از آزادی تو روانشناسی اگزیستنشیال، و به همین دلیله که با قبول کردن این آزادی در ارزش گذاری، ته دل آدم به ترس میافته و آزادی خودش میشه دم شیر. حالا بعضیا دم شیر رو پشت پرده تعصبات و قوانین دربند کننده قایم میکنن، ولی گفتیم نیچه وظیفه خودش میدونه که پرده ها را کنار بزنه، حتی اگه ترس اضافه بشه. چرا؟ مگه ترس خوبه؟ در ادامه توضیح میده. میگه ما هم پریشانی روح رو داریم و هم…
- «کشش کاملِ کمان» (Tension of its bow): هم تصویرِ آمادگیه. مثل یه کماندار که زه کمانش رو تا انتها کشیده و آمادهی شلیکه. این «تنش»، همون انرژیِ فکری و روحیِ جمعشدهست که هنوز آزاد نشده، اما آمادهی جهیدن به سمتِ یه هدفه. روحِ آزاد، مثل یه کمانِ کشیدهست؛ پر از پتانسیل، پر از نیروی نهفته. نیچه داره میگه: «نگران نباشید! با اینکه دنیای قدیم داره فرو میریزه، ما هنوز این انرژیِ درونی، این آمادگی برای پرتاب شدن به آینده رو داریم. هنوز دیر نشده.». ما اصلا اگه نترسیم، مگه کمان رو آماده میکنیم؟
حالا میرسیم به قسمتِ مرموزتر که میگه ما تو این کمان کشیدمون تیر هم داریم، وظیفه ای هم به دوشمونه که به سمت یه هدفی تیر را رها کنیم:
- «تیر» (The arrow): شاید کتاب خودش یکی از این تیرها باشه برای نشانه رفتن به اون هدفِ نامعلوم. اما به احتمالِ بیشتر، «تیر» خودِ اون «عملِ فلسفی»ـه؛ اون حرکتِ انتقادی، اون اندیشهی رها شده که قراره قلبِ ارزشهای کهنه رو بشکافه و راه رو برای ارزشهای جدید باز کنه. «تیر» بیشتر شبیه اون اقدامِ شجاعانهی روحِ آزاده، نه فقط یه کتابِ روی کاغذ.
- «وظیفه» (The duty): وظیفهی این روحِ آزاد چیه؟ همونطور که گفتیم، شلیک کردنِ این تیر. این یه مسئولیتِ وجودیه؛ مسئولیتِ فراتر رفتن از وضعیتِ فعلی و مشارکت در خلقِ آینده. تو متن آلمانی پیشگفتار، نیچه معنای «وظیفه» را طوری میسازه که به یک «تعهد وجودی» یا «رسالت» برای آفرینش نزدیکه. این یک خود-فرمانی است، نه اطاعت.
- «هدف» (The Goal): و اما هدف… نیچه اینجا یه مکثِ دراماتیک میکنه: «و، چه کسی میداند؟ هدفِ نشانه رفتن را….» چرا هدف رو نمیگه؟ آیا خودش هم نمیدونه؟ نه، نیچه هدف رو میدونه، اما عمداً اینجا اسمش رو نمیاره. اون نمیخواد یه «تعصب» جدید بسازه. نمیخواد بگه «آهای ارواحِ آزاد! هدف اینه! همه به صف شید و به همین سمت شلیک کنید!». این کار دوباره میشد همون جزماندیشیِ قدیمی. نیچه با نگفتنِ هدف، داره چند تا چیز رو به ما یادآوری میکنه:
- یکی اینکه آینده بازه: هدفِ نهاییِ فلسفه رو نمیشه از پیش تعیین کرد. باید در طولِ مسیر، با خلاقیت و شجاعت کشفش کرد.
- مسئولیت فردیمون رو یادمون میاره: میگه هر روحِ آزادی باید خودش هدفِ خودش رو پیدا کنه و تیرش رو به سمت اون پرتاب کنه. این یه کارِ شخصی و هنرمندانه است، نه یه دستور تشکیلاتی. میگه شما از صاعق آزادی ترسیدین، حالا من که نمیام دوباره با یه سری دستورات پرده رو بکشم رو دم شیر تا شما نترسین، کل شیر آزادی رو ببینین و خودتون باهاش دست و پنجه نرم کنین.
- تأکید میکنه روی فرآیند. میگه شاید خودِ این «در تنش بودن»، این «آمادهی شلیک بودن»، این «نشانه رفتن» به سمتِ افقی نامعلوم، مهمتر از رسیدن به یه هدفِ از پیش تعیینشده باشه. همینکه مثل روایت های اسطوره ای رستم در شاهنامه، داریم با شیر و دیو آزادی میجنگیم، بجای فرار ازش، قدم اصلی قهرمان داستان خودمون شدن رو برداشتیم.
- و خب این کار همراستای نوشته زیر تیتر کتاب هم که در اپیسود قبلی در موردش صحبت کردیمه. که نمیخواست بگه این کتاب فصل الخطابه. البته که ما میتونیم حدس بزنیم اون هدفِ نهایی چیه. همون چیزی که در زرتشت هم بهش اشاره کرده بود: «ارزشگذاری مجددِ همهی ارزشها» (Umwertung aller Werte) و ظهورِ «ابرانسان» (Übermensch)؛ یعنی انسانی که خودش خالقِ ارزشهای زندگیِ خودشه. (رجوع به Thus Spoke Zarathustra). اما نیچه اینجا نمیخواد این رو مثل یه جوابِ آماده به ما بده. میخواد ما رو درگیرِ همون «پریشانیِ روح» و «کششِ کمان» نگهداره.
پس این «فلاسفهی آینده» که این کتاب براشون یه «پیشدرآمد» محسوب میشه، همونهایی هستن که این کمانِ کشیده رو دارن و جرأتِ شلیک به سمتِ افقهای تازه رو پیدا میکنن. اینها نسخهی فلسفیِ همون «ابرانسان» هستن. «ابرانسان» کیه؟ اون انسان آرمانیایه که فهمیده «ارزش های از پیش تعیین شده و مطلق مردن» و حالا خودش باید مسئولیت «خلق ارزش» رو به عهده بگیره چون کسی نیست که ارزش ها رو براش نوشته باشه از پیش. اون دیگه نمیپرسه «خوب و بد چیه؟»، بلکه خودش تعیین میکنه «خوب و بد» باید چی باشه. - و کلمه هدف یا goal عه انگلیسی، ترجمه کلمهی آلمانی Ziel (تسیل) هست. «تسیل» فقط به معنیِ یه «هدفِ» معمولی یا یه مقصدِ مشخص نیست. بارِ معناییِ «غایت» یا «تِلوس» (Telos) یونانی رو هم با خودش داره؛ یعنی اون نقطهی نهایی، اون غایتِ وجودی که کلِ حرکت به سمتِ اونه. و دقیقاً به همین خاطر که اینقدر بارِ معناییش سنگینه، نیچه با یه «چه کسی میداند؟» اون رو باز میذاره. انگار میخواد بگه این «غایت»، این «هدفِ نهایی»، دیگه مثلِ قبل، یه چیزِ ثابت و از پیشتعیینشده (مثل رسیدن به خدا یا بهشت یا حقیقتِ مطلق) نیست. بلکه یه افقِ باز و نامعلومه که خودِ «فلاسفهی آینده» باید در مسیرِ رفتن به سمتش، اون رو خلق کنن.
پس «ما» کی هستیم؟ «ما» ارواح آزادی هستیم که از قید جزماندیشی دینی و تعصبات ملی آزادیم و دنبال تعالی، تفاوت و خلقِ ارزشهای جدیدیم، نه فقط حفظِ وضعِ موجودِ «گله». و همینجا پیش گفتار رو با باز گذاشتن عمدیه هدف، تموم میکنه.
جمعبندی: پیشگفتار، قطبنمایِ «شَک»
دوستان، پیشگفتار نیچه رو تموم کردیم. یه متنِ کوتاه که نحوه تفکر و شکمارو روشن کرد..
نیچه با همهی اون فیلسوفای قدیم، از افلاطون گرفته تا اونایی که بعدش اومدن، یه دعوای اساسی داشت. دعوا سر چی بود؟ سر اینکه همه دنبال یه حقیقتِ مطلق، یه ‘خیرِ’ ثابت، و یه ‘باید و نبایدِ’ ابدی میگشتن. میخواستن نقشه راه زندگی ما رو خودشون و طبق فکر خودشون برامون بکشن و تا مدتها برای مردم جذاب بود، چون ترس از آزادی رو پشت پرده قایم میکرد. نیاز به فکر کردن رو کم میکرد. اگه یه نفر تو زندگیش طبق اون نقشه زندگی میکرد و چیزی درست پیش نمیرفت، میتونست تقصیر رو بندازه گردن کس دیگه و از زیر بار مسوولیت زندگی شونه خالی کنه.
اما نیچه گفت: “نه! همچین نقشهای وجود نداره.” گفت هر کسی باید طبق زاویه دید خودش نقشه راه زندگیشو بکشه. درست و غلطی هم وجود نداره، هر طور که کشیدی، جوری زندگی کن که اگه هزاران بار دیگه قرار شد این لحظظظه از زندگیتو، دوباره تکرار کنی، با خوشحالی بعنوان یه فرصت ببینی، نه طوری که دوباره زندگی کردن لحظه ها رو بعنوان یه عذاب بهش نگاه کنی. نیچه میگه برای در رفتن از زیر بار مسوولیت و تفکر کتاب زندگیتونو ندین کس دیگه براتون بنویسه، چون اون آدم ها معتقدن که “فقط زاویه دید خودشون درسته و مطلقاً خوبه”، و دارن زندگی رو ازتون سرقت میکنن.
شاید الان با خودت بگی: “خب این چه ربطی به من داره؟ نیچه برای ۲۰۰۰ سال پیش حرف زده!” اما بذار یه لحظه عمیقتر فکر کنیم…
خود من هنوزم جاهایی توی زندگیِ خودم، توی روابطه ها، توی شغل، توی خانواده، دارم همین “خطای افلاطون” رو تکرار میکنم؟ شما چطور؟
- نکنه اگه متاهلیم، هنوز از همسرمون انتظار داریم “مطلقاً” یه جور خاص رفتار کنه، “مطلقاً” حرف ما رو بفهمه، “مطلقاً” همون چیزی رو بخواد که ما میخوایم؟
- نکنه اگه مجردیم، دنبال یه عشق افلاطونی میگردیم چون به ما گفتن عشق اونه؟
- نکنه هنوز توی شغلمون، فکر میکنیم یه “موفقیت مطلق” وجود داره که همه باید دنبالش بدوییم، و اگه نرسیدیم، بیارزشیم؟
- نکنه هنوز توی خانواده، فکر میکنیم یه “خانوادهی ایدهآلِ مطلق” باید این شکلی باشه، و هر چیز دیگهای بده و ناقص؟
نیچه به ما میگه: دست بردار از این مطلقگرایی! اون «پرسپکتیو» که نیچه میگفت شرط اساسی زندگیه، یعنی چی؟ یعنی پارتنر تو، دوست تو، همکار تو، حتی خودِ تو، هر کدوم یه زاویه دید منحصربهفرد دارین. اگه فکر کنی زاویهی دیدِ تو مطلقاً درسته، و بقیه باید طبق اون رفتار کنن، داری دقیقاً همون کاری رو میکنی که نیچه با افلاطون سرش دعوا داشت: داری زندگیِ اونا، و حتی زندگیِ خودت رو، توی یه چهارچوب از پیش تعیینشده زندانی میکنی. داری به اونا و مهم تر به خودت میگی که اینی که الان داری از زندگی میبینی “فقط سایه های رو دیوار”ه. این زندگی رو جهنم میکنه، چون فکر اصلی آدم میشه بیرون اومدن از غار و دیدن واقعیت زندگی بجای زندگی کردن واقعیت. بجای زندگی کردن همین دردها، رنج ها و شادی های کوتاه بینشون، دنبال دنیای ایده آل مثلیم که توش همیشه خوشحال باشیم، ولی تار و پود زندگی همین رنج ها و شادی هاست. همین مسوولیت های روی دوشمونه. رنج و مسوولیت وقتی برامون آزاردهندس که بخاطر دستوراتی باشه که از بیرون بهمون تحمیل شده بدون اینکه خودمون دیلیشو بدونیم. مثل اون خرده وظیفه هایی که سر کار رییسمون بهمون میده بدون اینکه بگه این قراره به چه درد شرکت بخوره و برامون یه عذاب میشه اون وظیفه. وگرنه، وقتی وظیفه و مسوولیت آگاهانه انتخاب بشه، رنج و دردش هم بعنوان قسمتی از زندگی قبول میکنیم.
ما، «ارواح آزاد» نیچه، همونایی هستیم که جرأت میکنیم این پردههای مطلقگرایی رو کنار بزنیم.
اینجا تفکر پیش این حرف حامد بهداد رو بهتر میفهمیم:
(پخش ویدیو کلیپ زندگی کردم حتی به غلط از حامد بهداد)
ممنونم که تا اینجا با پادکست «شَک» همراه بودید. تحلیلِ این پیشگفتار قطعاً جای بحث و «شَک» بیشتری داره. اگر نظری، سوالی یا انتقادی دارید، من در اینستاگرام پادکست به آدرس shakpodcast منتظر شنیدنِ صداتون هستم. تا اپیزود بعدی، خدانگهدار.