← بازگشت به صفحه اصلی

اپیزود چهارم: جملات قصار 1و2 از فصل اول - دروغ بد نیست! هست؟

29 اکتبر ۲۰۲۵

مدت: 33:46

دروغ بد نیست؟!

موضوعات این اپیزود:

  • جملات قصادر اول و دوم از فصل اول

نقل‌قول‌های کلیدی از این اپیزود:

شاید این «خواست حقیقت» خودش، ریشه در «خواست فریب» داشته باشد — نیچه، جمله قصار 2 فصل اول


اگر این اپیزود برایتان جالب بود، آن را با دوستانی که فکر می‌کنید «آماده دیدن دَم شیر هستند» به اشتراک بگذارید.

ما در اپیزود بعدی به بخش دوم و آخر مقدمه کتاب می‌رویم: «درباره تعصبات فیلسوفان».

تا آن زمان: شک کنید، بپرسید، و جرأت داشته باشید.

متن کامل اپیزود (Transcript)

نمایش متن

(موسیقی شروع)

قلاب اپیزود چهارم: “ازت یه سوال دارم: اگه بگم دروغ ممکنه یجایی خوب هم باشه، چقدر تعجب میکنی؟”

سلام، من احسان هستم. به اپیزود چهارم پادکست «شَک» خوش اومدید.

مقدمه: تو اپیزود قبل، سفر پرهیجانمون رو توی پیش‌گفتار کتاب «فراسوی نیک و بد» تموم کردیم. دیدیم که نیچه چطور شمشیرش رو از رو بست و به قلبِ فلسفه‌ی مطلق‌گرای افلاطون حمله کرد. دیدیم که چطور«زاویه دید» رو شرط اصلی زندگی می‌دونست و ما رو گذاشت توی تیم ارواح آزاد خودش و اصرار داشت که باید خودمون ارزش‌های زندگیمون رو خلق کنیم. و منتظر یه نقشه‌ی آماده از طرف جامعه، خانواده یا هر کس دیگه‌ای نباشیم. و در آخر از خودمون پرسیدیم که «چه بازمانده‌هایی از اخلاقیات مطلق تو وجود خودمون مونده؟» (رجوع به اپیزود ۳)

حالا وقتشه که بریم سراغ فصل‌های اصلی کتاب.

(صدای ورق زدن کتاب)

«فراسوی نیک و بد» یه جور سفرنامه‌ی فکریه که نیچه توش جملات قصار یا بخش‌های کوتاهِ به هم پیوسته رو تو ۹ تا فصل چیده. و خود این ساختارِعجیب کتاب، یه جور پیام از نیچه‌ست: اینجا خبری از یه خطِ مستقیم و یه «حقیقتِ واحد» نیست! انگار نیچه می‌خواد بگه، نگاه کنید، دنیا پر از زاویه دیدـه، پر از پرسپکتیوـه، و منم ایده‌هامو مثل یه عالمه سنگ‌های قیمتی، کنار هم چیدم تا خودتون کشفشون کنید.

اگه بخوایم یه نقشه‌ی راهِ خیلی کلی از این سفر فکری داشته باشیم، کتاب اینطوری پیش می‌ره:

  • تو فصل اول که با این اپیزود شروع میشه، نیچه میاد و بزرگ‌ترین پیش‌داوری‌های فیلسوفا رو زیر سوال می‌بره.
  • بعدش تو فصل دوم: از «روح‌های آزاد» میگه و
  • تو فصل بعد: میره سراغ دین و مسیحیت.
  • فصل چهارم: یه استراحت کوتاهه، که بهمون کمک می‌کنه عمیق‌تر فکر کنیم.
  • و تو فصل پنجم: شرح یه «تاریخ طبیعی تشکیل اخلاقیات» رو بهمون میده؛
  • فصل ششم: یه خطِ فاصله‌ی واضح بین «دانشمند»ها و «فیلسوف»های واقعی می‌کشه.
  • و فصل های بعدش: میره سراغ تک تک «فضیلت‌های ما»

حالا بریم سراغِ فصل اول کتاب: با تیتر «درباره‌ی پیش‌داوری‌های فیلسوفان» .

اینجا دقیقاً جاییه که نیچه حمله اصلی‌ش رو شروع می‌کنه. نیچه نشسته، یه ذره‌بینم دستشه و داره به جای اینکه کلمات و جملات فیلسوفا رو بخونه، مخفیگاه‌های ذهنی که این کلمات ازش منشا شدن رو بررسی می‌کنه. اون جاهایی که ترس‌ها و آرزوهای نویسندشون پنهان شده. اون می‌خواد نشونمون بده که آیا این متفکرا ادعاهاشون از روی منطق و عقلانیت میاد، یا اوناهم اسیرِ «پیش‌داوری‌های» خودشون بودن. این کار مثل اینه که به جای اینکه از یه نقاش بپرسی این نقاشی چی میگه، ازش بپرسی توی زندگی‌ت چی دیدی و چیا رو تجربه کردی که این رنگ‌ها و خطوط رو کشیدی.

اولین پیش‌داوری‌ای هم که نیچه تو این فصل هدف می‌گیره، دقیقاً مقدس‌ترین چیز تو فلسفه‌ست و ازش با احترام حرف می‌زنیم و بعید میدونم هیچ کدوم از ما اصل خودشو زیر سوال برده باشیم: «خواستن حقیقت»

در این اپیزود داریم جملات قصار اول و دوم از فصل اول رو میخونیم؛ برای یه سفر دیگه به دنیایِ خطرناکِ نیچه آماده‌اید ؟


بخش اول: اودیپ و ابوالهولِ حقیقت – یا چالشِ «خواست حقیقت»

تو پرده اول این فصل، ما همه با روپوش سفید پزشکی دور نیچه جم شدیم و تمام فلسفه‌ی غرب هم جلومون روی میز کالبدشکافیه. و نیچه میخواد شروع کنه که با تیزترین چاقو، قلبش رو باز کنه. اولین برشش هم این سواله که: «این «خواست حقیقت»، همون نیرویی که ما رو به کلی ماجراجویی‌ پرخطر وسوسه می‌کنه و فیلسوفها تا حالا با احترام ازش حرف زدن، چه سوال‌های عجیب و غریب و مشکوکی رو جلوی پامون نذاشته؟!» ینی ببینین خود این “خواست حقیقت” چقدر سوال برای ما تولید کرده ؟!

همه فیلسوفا و متفکرا همیشه به سمت جستجوی این حقیقت کشیده میشدن. انگار یه ندای عمیق، یه عطش زیادی درونشون بود که بهش میگفتن «غریزه‌ی حقیقت‌جویی» و اونو نه فقط یه حس کنجکاوی معمولی، بلکه یه وظیفه‌ی مقدس میدونستن، بالاترین فضیلتی که یه انسان می‌تونه داشته باشه

نیچه با همین جمله، از همون اول کار، ما رو شوکه می‌کنه. میگه همتون فک میکردین «خواست حقیقت» یک چیز مقدس و کاملاً مثبته؟ نه، یه «وسوسه»ست. یه «ماجراجوییِ پرخطر»ه. اون داره پایه ای ترین انگیزه‌ی فیلسوفا رو آسیب‌شناسی می‌کنه؛ یعنی می‌گه این خواست حقیقت، شاید اونقدرام که به نظر میاد سالم و خوب نیست!

نیچه این میل به دانستن حقیقت رو مث وسوسه یه زن زیبا میبینه که یجوری داره لوندی میکنه که این مردا رو وادار می‌کرد همه چیشون رو به خطر بندازن. و انقد واسه ی رسیدن به «قطعیت» تو استیصال بودن که حاضر بودن هر چیزی رو تو این مسیر قربانی کنن: خوشبختی‌شون، هنرشون، آسایش‌شون و حتی خودِ زندگی‌شونو.

اما چرا نیچه انقد تند و تیز به «خواست حقیقت» حمله می‌کنه؟ چون این فقط یه <میل ساده به دانستن> نیس. یک خواستِ بی‌قید و شرطه. یه نوع خواستن مذهبی‌وار واسه حقیقت، به هر قیمتی.

به نظر نیچه کار این فیلسوفا، با کشیش کلیسا هیچ فرقی نداره. و دیگه اینجاس که برق از سرمون میپره! آخه چطوری؟ مگه از اول کشیش های کلیسا با علم گالیله در تضاد نبودن؟

نیچه میگه این میلِ کورِکورانه به حقیقت، وقتی به هر قیمتی دنبال بشه، خودش تبدیل میشه به یه خدای سخت‌گیر و حسود. این خدای جدید، فرمان‌ای بی‌رحمانه ایم میده: « تو نباید به هیچی «باور» داشته باشی! باید واسه همه چی «مدرک» داشته باشی! هر چی که به زندگی معنیه شاعرانه میده مثل هنر و امید، دروغه و باید بذاریش کنار! تو باید حقیقتو قبول کنی، حتی اگه اون حقیقت نابودت کنه.»

نیچه ریشه ی این انگیزه‌ رو کاملا حیات‌ستیز میبینه، ینی دشمن خودِ زندگی. چون زندگی واسه شکوفا شدن، به هنر، اسطوره و امید نیاز داره. اما این «خدای حقیقت» دستور داده همه اینا باید نابود بشن. این یه جور خودکشی آهسته ست که آدم داره به اسم «صداقت» انجامش می‌ده. او نیچه اونو آخرین نقاب همون ارزش‌های حیات‌ستیزه افلاطونی-مسیحی میدونه. کاهن قدیمی می‌گفت: «این زندگی زمینی رو انکار کن تا به یه جهان برتر برسی.» کاهن جدید، یعنی فیلسوف و دانشمند مدرن، می‌گه: «هر باور آرامش‌بخشی رو انکار کن تا به حقیقت عینی برسی.» از دید نیچه، این دوتا دقیقاً یه کارو میکنن: هر دوشون از آدم می‌خوان که غنای پرشور زندگی رو قربانی یه آرمان انتزاعی و بی‌روح بکنه.

نیچه می‌ترسه که وقتی ما خواست حقیقت رو تا ته می‌بریم، ممکنه بفهمیم که خودِ این «خواست حقیقت»‌هم فقط یه پیش‌داوری دیگه‌ست، یه باورِ کور. و این کشف می‌تونه ما رو بندازه توی «نیهیلیسم» - یه پوچیِ مطلق که دیگه هیچ چیزی معنا نداره، نه حقیقت، نه دروغ، نه زندگی.”

نیچه می‌گه، این داستانِ «خواست حقیقت» که به نظر میاد جدیده و با علم مدرن شروع شده، یک تاریخِ طولانی دارد. چطور؟ اینجا نیچه از تمثیل قدرتمند «اودیپ و ابوالهول» استفاده می‌کند. با هم این داستان رو از پادکست دیپ استوریز بشنویم:
https://www.youtube.com/watch?v=6H9Aw_YLg8s

از 01:58 تا 06:46 (ده ثانیه وسط آهنگ است، حذف کن از 04:27 تا 04:37 و سرعت را کمی زیاد کن تا حدود 3 دقیقه بیاید)

تو این افسانه‌ی قدیمی، اودیپِ باهوش، معمای ابوالهول رو حل می‌کنه و قهرمان می‌شه. ودیپ نمادِ خِرَد و عقل بشریه که با دانش و هوش، حقیقت رو کشف می‌کنه.

و خب این داستانیه که هر فیلسوفی میاد واسه خودش تعریف می‌کنه. به خودش میگه: «من ادیپم. من قهرمان خرد بشریم که به ابوالهول جهان با خردم پیروز میشم.»

اما اگه با دقت نگاه کنیم میبینیم اگه مث یه فیلسوف مغرورانه خودمونو جای ادیپ بذاریم و سوالمونا به سمت جهان پرتاب کنیم که: ….(شروع اکو) «حقیقت چیست؟» (اینجا میتونی یک افکت اکو بذاری)….، اتفاق عجیبی می‌افته.

اینجا دیگه ابوالهول یه معمای خارجی برای ما نمی‌ذاره که ما با هوش و ذکاوت حلش کنیم. اینجا خودِ «حقیقت» مثل ابوالهول شده، اما نه اون ابوالهولی که می‌خواد ما رو از بیرون بترسونه. این ابوالهول سوال خودمون رو به سمت خودمون برمیگردونه. معمای اصلی دیگه این نیست که “حقیقت چیه؟” حالا معمای واقعی اینه: «این «خواست حقیقت» که توی وجود ماست، خودش چیه؟ از کجا میاد؟» اینجا دیگه فیلسوف، اون قهرمانِ دانایی نیست که معما رو حل کنه. اینجا فیلسوف در آن واحد هم اودیپه که دنبال جوابه و هم ابوالهولی که خطرناک‌ترین سوال رو پرسیده: «این میل به حقیقت توی خودت، این چیه؟» مثل اینکه خودِ این «خواست حقیقت»، داره خودش رو از ما سوال می‌کنه.

(نقل قول از نیچه) “به نظر می‌رسد که این یک «میعادگاهِ» پرسش‌ها و علامت سوال‌هاست.”

جاییه که خود سوال، میره زیر علامت سوال.

و تازه نیچه هشدار می‌ده که این دانشمندای جویای حقیقت، احتمالا فقط قسمت اول داستان ادیپ رو خوندن ولی افسانه ادامه داره. این جستجو برای حقیقت، مث سرنوشت اودیپ، می‌تونه ما رو به سمت نابودی بکشونه. اون کشف قرمانانه حقیقت تازه اول بدبختیه ادیپ بود. اون عطش سیری‌ناپذیرش برای دونستن حقیقت، مث یه ویروس افتاد به جونش و آخرشم نابودش کرد. وقتیکه حقیقت آخر و وحشتناک رو فهمید که پدرشو کشته و با مادرش ازدواج کرده، با دستای خودش چشماشو از کاسه درآورد. مردی که می‌خواست همه‌چیزو ببینه، با چیزی که دید نابود شد. و اینجا بود که انتخاب واقعی معلوم شد: بین یه کوری آروم و زندگی‌بخش، یا یه حقیقت ویرانگر. فیلسوفای ما، تو اون غرور دون‌کیشوتی‌شون، همیشه دومی رو انتخاب کردن. هیچوقتم از خودشون نپرسیدن که آقا، اصلاً می‌ارزه؟

نیچه می‌گه ما خیلی وقت بود که سرِ این سوال گیر کرده بودیم که «خواست حقیقت از کجا میاد؟»، اما حالا به یه سوالِ اساسی‌تر هم رسیدیم و اونجا کلاً متوقف شدیم: «اصلاً ارزشِ این خواست حقیقت چیه؟» اون میپرسه: “قبول، ما حقیقت رو می‌خوایم. اما چرا ترجیحاً دروغ رو نخواهیم؟ و چرا بی‌اطلاعی رو نخواهیم؟ یا حتی جهل رو؟” این دقیقاً همون نقطه‌ایه که نیچه می‌گه شاید هیچ فیلسوفِ جزم‌اندیشی جرات نکرده بهش فکر کنه!

چرا این سوال اینقدر خطرناکه؟ نیچه میگه ما همیشه فکر می‌کنیم حقیقت، اون نورِ نجات‌بخشه که باید به هر قیمتی بهش برسیم. اما نیچه میگه: نه! شاید زندگیِ ما، بیشتر به «دروغ» هایی مثل خیال، ساده‌سازی، هنر، داستان احتیاج داشته باشه تا به یه «حقیقت» خشن و بی‌رحم که ممکنه زندگی رو نابود کنه.

اصلاً کی گفته مغز ما ساخته شده که دنیارو «همونجوری که واقعاً هست» ببینه؟ شاید مغز ما فقط یه ابزار بقاست، نه یه دوربین حقیقت‌یاب.

بذارین یه مثال بزنم. فک کنین یه نقشه از تهران دستتونه. این نقشه خیلی به دردتون می‌خوره دیگه؟ باهاش راهتونو پیدا می‌کنین. ولی این نقشه، از نظر فنی، یه دروغ بزرگه. ادعا می‌کنه که «این تهرانه»، ولی نیست. فقط یه ساده‌سازی خیلی خیلی شدیده. نقشه به شما صدای بوق ماشینا تو میدون ولیعصرو نشون میده؟ بوی نون سنگک تازه از یه نونوایی تو کوچه‌پس‌کوچه‌ها رو چی؟ چهره‌ی اون همه آدمی که دارن راه میرن؟ نه. یه نقشه واسه مفید بودن، مجبوره ۹۹ درصد از واقعیت شهرو حذف کنه. چون اگه قرار بود یه نقشه‌ی «واقعی» از تهران داشته باشیم، که خب باید به اندازه‌ی خود تهران بزرگ می‌بود و دیگه به هیچ دردی نمی‌خورد.

(اینجا آهنگ کافه نادری یا لاله زار یا کافه رویا رضا یزدانی را بذار یا خاطره بازی از کاوه یغمایی)

حالا نیچه میگه، چی میشه اگه چیزای دیگه هم که ما توی زندگی بهش میگیم «دروغ»، فقط یه سری از همین نقشه‌های مفید باشن؟ از این دیدگاه اگه بش نگا کنیم، توهم و فریب دیگه خطا نیستن، میشن شرط لازم واسه زندگی‌. چون زندگی پر از پیچیدگیه و ما برای اینکه بتونیم توی این دنیا زندگی کنیم، ناخودآگاه دنیا رو ساده‌سازی می‌کنیم، ازش یه داستان می‌سازیم، و خیلی چیزها رو دروغین می‌کنیم واسه اینکه برامون قابل تحمل بشه. اگه توهمی داریم که زندگی رو برامون زیباتر میکنه، چرا نداشته باشیم؟ این همون قلب چیزیه که بهش تو اپیزود قبل اشاره کردیم، ینی «پرسپکتیویسم». یعنی هیچ دیدگاه مطلق و خداگونه‌ای از حقیقت وجود نداره. فقط یه عالمه نقشه‌ی مختلف هست که هرکدوم از یه زاویه‌ای کشیده شدن و میشه هم گفت همشون دروغه، هیچ کدوم تهران واقعی نیستن.

البته اینجا نیچه اشارش به توهماتیه که از “قدرت” منشا میشه و نه اون دسته توهماتی که از ضعف مثل “اخلاق گله” یا “اخلاق برده ها” میاد. این دومی توهماتی هستن که ضعیف ها و برده ها واسه کنترل قوی تر ها و ارباب ها ساختن و ضد زندگیه. که در ادامه کتاب بیشتر در موردش حرف میزنیم.

پس این سوال، «چرا دروغ نه؟»، یه دعوت به نفرت‌پراکنی یا بی‌اخلاقی نیست. این یه دعوتِ عمیقِ فلسفیه واسه شک کردن به ریشه‌های دیدمون به حقیقت.

نیچه می‌گه:

نقل قول مستقیم: “مطرح کردنِ این سوال، خودش یک خطر است، که شاید هیچ خطری بزرگ‌تر از این نباشد!“

این خطر چیه؟ خطر فروپاشیِ تمام معنا و ارزشی که تا حالا بهش چسبیدیم. اگه حقیقت، اونطور که فکر می‌کنیم مقدس نباشه، پس چی مقدسه؟ پامونو رو چی بذاریم؟ و واسه همینه که ما، یعنی «ارواح آزاد»، اولین کسایی هستیم که جرأت می‌کنیم این سوال رو با صدای بلند بپرسیم.


بخش دوم: پیش‌داوریِ فلاسفه: باور به تضادها (و پرسپکتیو قورباغه‌ای)

(شروع سکشن 2)

حالا که دیدیم این مسیر چقدر خطرناکه، بیاین ببینیم اصلاً کی این جاده رو ساخته؟ معمارای اصلیش کیا بودن؟»

نیچه توضیح میده که این مسیر رو یه عده استادکار قدیمی ساختن که بهشون میگیم «متافیزیسین‌ها». اینا همون متفکرای بزرگی بودن که پایه‌های تفکر غرب رو ساختن. مث افلاطون با جهان موسول یا کانت با شی فی نفسه. ولی یه راز بزرگ داشتن، یه باور مرکزی که هیچوقت بهش شک نکردن: «باور به تضاد ارزش‌ها».

ینی چی؟ ینی اونا همیشه با یه سوال تمسخرآمیز حرفو شروع می‌کردن: «چطور ممکنه یه چیزی از متضاد خودش به وجود بیاد؟ مثلاً حقیقت از خطا؟ یا یه کار سخاوتمندانه از خودخواهی؟ غیرممکنه! آخر چطور ممکنه روح جاودان از جسم فانی متولد بشه؟ این اصن یه توهینی بود واسشون. چیزای باارزش باید یه منشأ پاک و آسمونی داشته باشن، نه از این دنیای کثیف و پر از فریب بیان. این قانون مقدس و سنگ بنای معماریشون بود. اونا دنیا رو دو قسمت کرده بودن: اون پایین، یه دره‌ی آشفته و گل‌آلود زندگی روزمره، و اون بالا، یه کوهستان پاک و ابدی حقیقت. سنگ‌های مسیرشون رو هم باید از یه جای بالاتر میاوردن دیگه که بتونه از نیستی برسوندشون به هستی، پس سنگای مسیرشونم از جنس «بطنِ هستی» بود که شده بود همون «خدای پنهان»

این نوع نگاه که دنیا رو دو قسمت می‌کنه - یه «دنیای واقعی و پاک» و یه «دنیای ظاهری و کثیف» - همون چیزیه که نیچه بهش میگه «متافیزیکِ دو عالمی». که بررسی کردیم چطور این تفکر از افلاطون شروع شد. افلاطون می‌گفت یه «جهان مُثُل» وجود داره که حقیقتِ خالص اونجاست و دنیای ما فقط یه سایه‌ست. بعدها کانت اومد و گفت ما فقط می‌تونیم «دنیای پدیداری» ، این دنیایی که میبینیم و حس میکنیم رو بشناسیم، اما یه «ذات فی‌نفسه» یا «شیء فی‌نفسه» وجود داره که ما نمی‌تونیم بشناسیمش چون اصن نمیتونیم با این حواس پنجگانمون حسش کنیم. نیچه می‌گه اینا همون خطای افلاطون رو تکرار می‌کنن. یعنی چی؟ یعنی انگار فلاسفه، به جای اینکه قبول کنن زندگی همین آشفتگی و خاکستری بودنه، از ترس، اومدن یه دنیای دیگه ساختن که توش همه چی پاک و خوب و ابدیه. از ترس، یه نرده محافظ کشیدن دور خودشون از جنس باور به یه «دنیای واقعی‌تر» اون بالاها، یه دنیای پر از ارزش‌های مطلق و ابدی.» این نرده به آدما آرامش می‌داد، ولی به چه قیمت وحشتناکی. بهشون یاد می‌داد این زندگی خاکی و پر از آشوب رو تحقیرش کنن و به بدنشون و غریزه‌هاشون اعتماد نکنن. شده بود یه جنگ علیه طبیعت انسان و در نتیجه، علیه خودِ زندگی. این نرده در واقع یه قفس بود دورشون که غرایز قوی ما مثل غرور و جاه‌طلبی رو گناه می‌دونست و به جاش فضیلت‌های ضعیف مثل ترحم و فروتنی رو جایزه می‌داد. این ارزش های ضعیف، توسط ضعیف ها برای مهار کردن قدرتمندا ساخته شده بود. و مثل یه مُسکن قوی عمل می‌کرد. میومد درد زندگی رو با بی‌ارزش کردن خودِ زندگی و به قیمت مریض کردن آدما، آروم می‌کرد.

“دکارت قسم خورده بود «De Omnibus Dubitandum» - به همه چیز باید شک کرد! اما نیچه با یه لبخند تلخ میگه: آقای دکارت، تو به همه چیز شک کردی جز همون چیزی که باید اول از همه بهش شک می‌کردی! یعنی همین فرض که «خوب» و «بد» اصلاً دو تا چیز جدا هستن. تو شک کردی به وجود خدا، به وجود جهان، به وجود خودت، اما به این پیش‌داوری اساسی شک نکردی که ارزش‌ها تضاد دارن!

فک کن یه نفر بخواد یه خونه بسازه، بعد قسم بخوره که همه چیز رو از اول چک می‌کنه، اما هیچ وقت به سیمان یا آجر شک نمی‌کنه که نکنه خراب باشن! نیچه می‌گه اینها در واقع یه «پیش‌داوری» عمیق دارن. اونها فکر می‌کنن «خوب» مطلقاً جدا و متضاد با «بد»ـه و نتیجه میگیرن که خب این دوتا باید از دو تا منبع مختلف بیان.

نیچه می‌گه: “ما باید شک کنیم که اولاً اصلاً تضادهایی به این شکل وجود دارن یا نه، و ثانیاً این ارزش‌های متضادی که فلاسفه مهر تأیید روشون زدن، نکنه فقط یه سری تخمین‌های سطحی، یه سری «زاویه دیدِ موقت» باشن، که شاید از یه گوشه و کنار، و شاید هم از پایین به بالا دیده شدن – یه جور «دید قورباغه‌ای»!“

ینی چی؟ سرتونو بچسبونین به زمین و دنیا رو از زاویه ای که یه قورباغه میبینه نگا کنین: یه ساقه‌ی علف براش یه برج بلنده، یه گودال کوچیک آب، یه اقیانوسه و اصن خبری ازون منظره‌ی بالای درختا نداره. دنیای او با دنیای یک عقاب که از آسمون نگاه می‌کند از بیخ فرق دارد. نیچه میگه این فیلسوفا، درس مث این قورباغه، از یه زاویه دید خیلی محدود و پایین، به دنیا نگاه کردن و فکر کردن این همون حقیقت مطلقه! اونها از نیازها، ترس‌ها و پیش‌داوری‌های خودشون حرف می‌زدن، اما فکر می‌کردن دارن ذاتِ هستی رو توصیف می‌کنن.

بعد از اینکه نیچه اینجوری کل فلسفه‌ی شونو با خاک یکسان میکنه، فرضیه‌ی جسورانه‌ی خودشو رو میز میذاره. یه «شایدِ» خطرناک. آروم ولی تیز میگه: «شاید، با وجود این همه ارزشی که ما به حقیقت و از خودگذشتگی میدیم، یه ارزش بالاتر و بنیادی‌تر برای زندگی، تو چیزایی مثل تظاهر، فریب و خودخواهی باشه. شاید اصلاً ارزش اون چیزای خوب، دقیقاً به اینه که یواشکی به این چیزای بد گره خوردن،

نقل قول مستقیم: “شاید حتی در ذات با هم یکی باشند. شاید!»

مثلاً شاید عشقِ واقعی، بدونِ حسِ از دست دادن و ترس از تنهایی، اونقدرها هم عمیق نباشه. یا شجاعت، بدونِ ترس و خطر، اصلاً معنی نداشته باشه. مثلاً فکر کن به یه خیریه که پولی میدی. فیلسوف سنتی میگه این یه عمل کاملاً از خودگذشتگی‌ه. اما نیچه می‌پرسه: مطمئنی؟ شاید تو داری از اون حس خوبِ «کمک کردن» لذت می‌بری؟ شاید میخوای اسم خودتو روی یه ساختمون ببینی؟ شاید داری از حس گناه فرار می‌کنی؟ پس این عمل «سخاوتمندانه» شاید ریشه در «خودخواهی»‌های ظریف‌تر داشته باشه. و نکته‌ش اینه که: اشکالی نداره! این اصلاً بدش نمی‌کنه، فقط نشون میده که خوب و بد اونطوری که فکر می‌کردیم جدا نیستن.”! این همون قلبِ حرفِ نیچه‌ست: ارزش‌های خوب و بد از هم جدا نیستن، در هم تنیده‌ان، از همدیگه متولد میشن و شاید اصن ذاتاً یکی باشن.

نیچه حتی جسورانه‌تر می‌پرسه: شاید این «خواست حقیقت» خودش، ریشه در یه «خواست فریب» داشته باشه؟ شاید ما داریم خودمونو فریب میدیم که فکر می‌کنیم دنبال حقیقت هستیم، در حالی که در واقع دنبال آرامش و قطعیت هستیم؟”

داشتم فک میکردم و دیدم این کم رنگ شدن مرز خوب و بد رو انگار تو فیلمای هالیوود هم داریم میبنییم. قبلا یه بتمن خیلی خوب بود و یه دشمن خیلی بد داشت که باش میجنگید ولی الان خیلی وقتا آدم با شخصیت منفی فیلم، حتی بیشتر از شخصیت قهرمانش ارتباط برقرار میکنه. یه طرف بتمن وایساده و اونطرف دیگه اون شخصیت تمام منفیه جوکر نیست، یه جوکریه که وقتی به زندگیش نگاه کردیم، باهاش همدردی کردیم.

تا حالا فیلسوفای ما فکر می‌کردن دعوای اصلی سر چیه؟ سر جنگ بین «حقیقت و دانش» که خوبه، و «جهل و خطا» که بده. یه جنگ ساده‌ی خیر و شر. وظیفه‌ی فیلسوفم این بود که از تاریکی جهل فرار کنه و بره سمت روشنایی حقیقت. ولی انگار اینا کل زمین بازی رو اشتباه فهمیدن. انگار جنگ اصلی اصلاً بین دانش و جهل نیست. جنگ واقعی، یه جنگ داخلیه توی وجود خود ما، بین دو تا غریزه‌ی خیلی قدرتمند:» کدوم دو تا؟

«یه طرف، همون «غریزه‌ی حقیقت‌جویی» وایساده. این غریزه یه جور عطش سیری‌ناپذیره که داد میزنه: «حقیقتو بگو، به هر قیمتی! حتی اگه نابودت کنه!» این همون صداییه که حقیقت خشک و خالی رو از زندگی واقعی و پرشور، بالاتر میدونه.»

«اون طرف دیگه، غریزه‌ی حفظ حیات وایساده که میگه «نه! من می‌خوام زنده بمونم، رشد کنم، قدرتمند بشم، حال خوب داشته باشم.» و واسه اینکار به هنر، به امید، به داستان، و بله، حتی به بعضی «دروغ‌های مفید» احتیاج داره. (یادتونه مثال نقشه رو؟) چیزایی که شاید از نظر علمی «حقیقت» نباشن، ولی برای زنده موندن و زندگی کردن، از نون شبم واجب‌ترن.

خب حالا فهمیدین جنگ اصلی کجاست؟ این دو تا غریزه همیشه با هم رفیق نیستن. گاهی وقتا دونستن یه حقیقت تلخ، رسماً آدمو نابود می‌کنه. همون بلایی که سر ادیپ اومد. اون عطش سیری‌ناپذیرش برای دونستن حقیقت، زندگی‌شو نابود کرد. در حالی که یه دروغ یا جهل آروم، می‌تونست زندگیشو حفظ کنه. یادتونه تو یه قسمت، بتمن خودش مسوولیت یه قتل رو گردن میگیره که شوالیه سفید تو ذهن مردم یه قهرمان بمونه و امید حفظ بشه؟

پس از نظر نیچه، سوال اصلی این نیست که یه چیزی «راسته» یا نه. سوال اینه: «به درد زندگی می‌خوره؟» زندگی رو قوی‌تر می‌کنه یا ضعیف‌تر؟ اگه یه «حقیقت» زندگی رو ضعیف کنه و یه «توهم» قوی، اون توهمه باارزش‌تره. این همون حرف کفرآمیزیه که بهش میگن «واژگون‌سازی همه‌ی ارزش‌ها».

نیچه اون صداقت و پرسش های بیرحمانه فیلسوفای قبل رو میگیره سمت همون قفس امنی که ساخته بودن و بوم! قفس فرو ریخت. نیچه با همون نیروی حقیقت یاب، ارزش خودِ حقیقت رو زیر سوال می‌بره تا آخرین نرده‌ها هم بریزه. این کار لازمه. چون تا وقتی اون نرده‌ی حیات‌ستیز سر جاش بود، آدما نمی‌تونستن بزرگ بشن و ارزش‌های جدید و زندگی‌بخش خودشونو بسازن. ریختن نرده، ما رو می‌ذاره لب یه پرتگاه تاریک به اسم «پوچی» یا نیهیلیسم. جایی که هیچ معنای آماده‌ای وجود نداره، هیچ قطعیتی وجود نداره که پامون رو بذاریم روش و آروم بگیریم، فضا پر از شایده. این خطرناکه، ولی یه فرصت بزرگه.

نقل قول مستقیم: “اما چه کسی حاضر است خودش را درگیر چنین «شاید»های خطرناکی کند؟”

معلومه که فلاسفه قدیمی نمی‌تونن! اونا فقط دنبال آرامش و یقین بودن. ولی آدمای جدیدی دارن از راه می‌رسن. نه اون کشیشای قدیمی که دنبال قطعیت بودن، نه اون ادیپ‌های کور شده. اینا «فیلسوفای شاید» هستن، نه فیلسوفای قطعیت. یه شاید خطرناک که مثل دینامیته زیر پای تمام ارزش‌های سنتی جامعه. اینا اونقدر قوی‌ هستن که بدون نرده زندگی کنن. اونا می‌فهمن که وظیفه‌شون پیدا کردن یه «دنیای واقعی» نیست، بلکه آفریدن ارزش‌هاییه که به همین زندگی «آره» بگن. ارزش‌هایی که زندگی رو قوی‌تر و زیباتر کنن—مثل یه هنرمند، نه یه کشیش. ب

“و اگر بخواهم کاملاً جدی حرف بزنم، من آمدنِ چنین فیلسوفانی را می‌بینم.

و اینجاست که کارآگاه‌بازی نیچه شروع میشه. نیچه در ادامه فصل اول، میخواد مثل یه روانکاو، یکی یکی به این حقیقت های مقدس ما نگاه کنه و بپرسه: «این واقعاً از کجا میاد؟ چه انگیزه‌ی پنهونی پشتشه؟ از قدرت و عشق به زندگی میاد، یا از یه ضعف و بیماری که از زندگی می‌ترسه و به یه حقیقت خشک و خالی پناه می‌بره؟»


جمع‌بندی اپیزود چهارم: شک به حقیقت، شروع یک سفر جدید

(موسیقی پایانی کم‌رنگ شده، فضا برای تأمل باز می‌شود) “خب، دوستان عزیز «شَک»، به پایان اپیزود چهارم رسیدیم. تو این اپیزود، نیچه کالبدشکافیه فلسفه غرب رو از قلبش شروع کرد. ینی : «خواست حقیقت» و «باور به تضادِ ارزش‌ها».

دیدیم که نیچه چطور «خواست حقیقت» رو نه یه کارِ مقدس، بلکه یه «وسوسه» و یه «ماجراجوییِ پرخطر» معرفی می‌کنه. دیدیم که چطور تمثیل «اودیپ و ابوالهول» رو وارونه می‌کنه و می‌گه خودِ ما، یعنی «ارواح آزاد»، هم اودیپیم و هم ابوالهولِ این داستان. این «ابوالهولِ حقیقت» به ما یاد می‌ده که از خودمون سوال بپرسیم، و خطرناک‌ترین سوال اینه: «چرا حقیقت رو بخواهیم؟ چرا دروغ و جهل نه؟» و بعدش، نیچه بهمون نشون داد که چطور فلاسفه، با اون «پرسپکتیو قورباغه‌ای» خودشون، به یک «باور به تضادِ ارزش‌ها» چسبیدن. اونا فکر می‌کنن «خوب» و «بد» مثل روز و شب از هم جدا هستن، اما نیچه با اون «شایدِ خطرناک»ـش، ما رو به این فکر می‌اندازه که شاید اینا نه تنها جدا نیستن، بلکه به طرز موذیانه‌ای در هم تنیده شدن، شاید حتی ذاتاً یکی باشن. شاید اصلاً ارزشِ «خوبی» از دلِ «بدی» درمیاد. اینا فقط بحث‌های فلسفیِ قدیمی نیستن، اینها سوالاتیه که می‌تونه تک‌تکِ باورهای ما رو تو زندگیِ روزمره‌مون به چالش بکشه. میتونیم از خودمون بپرسیم:

  • من به چه توهماتی باور دارم تو زندگیم؟ میتونم برم شجره نامه اون باور رو در بیارم و ببینم از “قدرت” میاد یا از ضعف؟

تو اپیزود بعدی، قراره نیچه قراره کالبدشکافی رو ادامه بده، دقیقا نشونمون بده که چطور تفکر یک فیلسوف با «روح» فیلسوف، با اون «فیزیک» و «زیست‌شناسی»ـش، چطور با بدنِ فیلسوف و حتی جنسیتش، ارتباط پیدا می‌کنه. قراره با هم ببینیم اونایی که ادعای «تفکر محض» رو داشتن، چقدر تحت تأثیر چیزهایی بودن که حتی خودشون هم نمی‌دونستن.

(موسیقی پایانی)

ممنونم که تا اینجا با پادکست «شَک» همراه بودید. اگه نظری، سوالی یا انتقادی دارید، من در اینستاگرام پادکست به آدرس shakpodcast منتظر شنیدنِ صداتون هستم.


مواردی که در متن به آنها اشاره شده:

  • قلاب: (Aphorism 1, sentence 7 - “WHY NOT RATHER untruth? And uncertainty? Even ignorance?”)
  • «خواست حقیقت» به عنوان وسوسه و ماجراجویی پرخطر: (Part I: Aphorism 1, 1.1 The “Will to Truth”… is a Versuchung (temptation) that lures thinkers into a gewagtes Wagstück (a hazardous or risky enterprise).)
  • ابوالهول به ما یاد می‌دهد سوال بپرسیم: (Aphorism 1, sentence 4 - “That this Sphinx teaches us at last to ask questions ourselves?”)
  • وارونه شدن تمثیل اودیپ و ابوالهول: (Part I: Aphorism 1, 1.2 The Sphinx and Oedipus: A Rendezvous of Questions - This passage radically inverts the traditional dynamic… The philosopher must confront the possibility that he is both the questioner and the one being questioned, both Oedipus and the Sphinx.)
  • سوال “واقعاً کیه که اینجا داره از ما سوال می‌پرسه؟” و “این «خواست حقیقت» چی هست؟”: (Aphorism 1, sentence 5 & 6)
  • اودیپال بودن حقیقت‌جویی و خطر نابودی خود: (The Birth of Tragedy… Oedipus’s heroic act… is the direct cause of his catastrophic downfall. The pursuit of truth, when undertaken with such unconditional fervor, becomes a tragic flaw.)
  • سوال بنیادین “چرا دروغ نه؟”: (Aphorism 1, sentence 7 - “WHY NOT RATHER untruth?”) (Part I: Aphorism 1, 1.3 The Fundamental Question: “Why Not Rather Untruth?”)
  • دروغ (illusion, falsification) به عنوان شرط لازم برای زندگی: (untruth… is not an unfortunate deviation from reality but a fundamental prerequisite for life. Our senses and our reason… actively shape, simplify, and “falsify” the world to make it livable for a particular kind of being.)
  • خطر طرح این سوال: نیهیلیسم: (Aphorism 1, sentence 9 - “For there is risk in raising it, perhaps there is no greater risk.” …The “greatest risk” is the descent into a profound and paralyzing nihilism…)
  • «باور به تضاد ارزش‌ها» به عنوان پیش‌داوری فلاسفه: (Aphorism 2, sentence 1 - “HOW COULD anything originate out of its opposite?” …The fundamental belief of metaphysicians is THE BELIEF IN ANTITHESES OF VALUES.) (Part II: Aphorism 2, 2.1 The Metaphysician’s Credo: “Belief in the Antitheses of Values”)
  • نقد «متافیزیک دو عالمی» افلاطون و کانت (Thing-in-itself): (A direct and sweeping assault on the entire tradition of “two-world metaphysics”… The primary target is Plato and his theory of Forms… The second major target is Immanuel Kant… the unknowable “thing-in-itself,” or Ding an sich.)
  • شک رادیکال ناقص دکارت (De Omnibus Dubitandum): (Aphorism 2, sentence 3 - “De Omnibus Dubitandum.” …this project of radical doubt was a failure because it did not go far enough.) (Part II: Aphorism 2, 2.2 A Failure of Radical Doubt: “De Omnibus Dubitandum”)
  • «پرسپکتیو قورباغه‌ای» (Frosch-Perspektiven): (Aphorism 2, sentence 4 - “…‘frog perspectives,’ as it were…”) (Part II: Aphorism 2, 2.3 Valuation from a “Frog’s Perspective” (Frosch-Perspektiven))
  • “شایدِ خطرناک”: درهم‌تنیدگی ارزش‌ها: (Aphorism 2, sentence 5 & 6 - “it might be possible that a higher and more fundamental value… should be assigned to pretence… It might even be possible that WHAT constitutes the value of those good and respected things, consists precisely in their being insidiously related… perhaps even in being essentially identical with them. Perhaps!”) (Part II: Aphorism 2, 2.4 The Dangerous “Perhaps” and the Genesis of Values)
  • نیاز به فلاسفه جدید (فلاسفه «شایدِ خطرناک»): (Aphorism 2, sentence 8 & 9 - “For that investigation one must await the advent of a new order of philosophers… philosophers of the dangerous ‘Perhaps’…” And… “I see such new philosophers beginning to appear.”) (Part II: Aphorism 2, 2.5 The Advent of New Philosophers)
  • “ارواح آزاد” به عنوان این فلاسفه جدید: (These are the “philosophers of the future”… They are the “free spirits”…)
  • “انسان باید خود را بسازد”: (Man muss sich selber bauen. — Friedrich Nietzsche, The Will to Power, Fragment 1001.)