اپیزود پنجم: جملات قصار 3 تا 6 از فصل اول- فیلسوفِ پنهانِ بدن!
رازهای درون ما
موضوعات این اپیزود:
- جملات قصادر سوم تا ششم از فصل اول
نقلقولهای کلیدی از این اپیزود:
برای ما، نادرستی یک عقیده، ایراد آن نیست. — نیچه، جمله قصار 4 فصل اول
اگر این اپیزود برایتان جالب بود، آن را با دوستانی که فکر میکنید «آماده دیدن دَم شیر هستند» به اشتراک بگذارید.
ما در اپیزود بعدی به بخش دوم و آخر مقدمه کتاب میرویم: «درباره تعصبات فیلسوفان».
تا آن زمان: شک کنید، بپرسید، و جرأت داشته باشید.
متن کامل اپیزود (Transcript)
نسخه بازبینیشده متن پادکست «شَک» - اپیزود پنجم
(موسیقی تم آغازین - وارد میشود و سپس به پسزمینه میرود)
قلاب اپیزود پنجم: “ازت یه سوال دارم: اون باوری که خیلی بهش افتخار میکنی، اون اصلی که فکر میکنی با منطق خالص بهش رسیدی… مطمئنی که از مغزت اومده؟ یا شاید از معدهی گرسنهت، از قلب شکستهت، یا از ترسی که حتی به خودتم اعتراف نمیکنی، ریشه گرفته؟”
سلام، من احسان هستم. به اپیزود پنجم پادکست «شَک» خوش اومدید. جایی که با هم جرأت میکنیم به مقدسترین باورها شک کنیم – البته نه با خشم، بلکه با یه لبخند زیرکانه. من ازین اپیزود به بعد سعی میکنم بعضی جاها بجای فلسفه، کلمه تفکر را قرار بدم و بجای فیلسوف متفکر، که وقتی حرف های نیچه رو میخونیم، فک نکنیم اینا رو فقط در مورد فیلسوف های بزرگ داره میگه و نه در مورد خود ما. هر فلسفه یه فکره.
خب، تو اپیزود قبل، نیچه چکش تفکر رو برداشت و زد تو سرِ «خواستِ حقیقت» – پرسید: «چرا حقیقت؟ چرا دروغ نه؟». اما اون ما رو با این سوال تنها نذاشته؛ فقط میخواست ما رو واسه یه جراحی عمیقتر آماده کنه. اگه حقیقت خودش یه بت باشه، پس بتتراشها – یعنی فیلسوفها – چرا این بتها رو با این جدیت میپرستیدن؟ تو این اپیزود دیگه با ایدهها کاری نداریم؛ با خودِ ایدهپردازها سروکار داریم.
(صدای ورق زدن کتاب)
امروز نیچه ما رو میبره وسط یه دادگاه هیجانانگیز. خودش نقش دادستان رو بازی میکنه و من و شما هم هیئت منصفه هستیم. متهمهای ردیف اول؟ دو تا از کلهگندههای فلسفه: کانت و اسپینوزا. جرمشون چیه؟ اینکه پشت نقابهای سفت و سختِ منطق و عقل، آرزوهای خیلی شخصی و انسانیشون رو قایم کردن. نیچه میخواد نشون بده که چطور حتی بزرگترین فیلسوفها هم برای زنده موندن به یه سری «دروغهای» ضروری پناه میبرن.
و همهی اینا به یه شاهکلید میرسه؛ ایدهی اصلی نیچه که مث زنجیر، همهی این بحث رو به هم وصل میکنه اینه: «هر فکر بزرگی، اعتراف شخصیِ خالقش بوده.» یعنی این حرف فقط یه حملهی تند و تیز نیستا، نه! این یه عینک جدیده واسه نگاه کردن افکار بقیه. از این به بعد، وقتی یه تفکری رو میشنویم، انگار داریم یه زندگینامهی ناخواسته و یواشکی رو ورق میزنیم که داره تمام رمز و راز روح و جسم نویسندهش رو لو میده.
بذارین با یه نفس عمیق شروع کنیم – چون این اپیزود، مث یه آینه، خودِ تو رو هم نشون میده.
آمادهای؟
(موزیک 1)
بخش اول: بدن، این فیلسوفِ پنهان (جمله قصار ۳)
نیچه دادگاهو با یه نطق تکوندهنده شروع میکنه. میگه: خانمها و آقایون هیات منصفه، من سالها این فیلسوفا رو مثل یه کارآگاه خصوصی زیر نظر داشتم از گفته و نگفتشون مدرک جمع کردم،
(نقل قول مستقیم) «باید بیشترِ تفکر خودآگاه را جزو فعالیتهای غریزی به حساب آورد، حتی تفکر فلسفی را.»
یعنی چی؟ یعنی اون لحظهای که یه فیلسوف با قیافهی جدی و منطقی، داره یه نتیجهی بزرگ اعلام میکنه، در واقع یه عروسک خیمهشببازیه که نخهاش دستِ غریزههاشه. نیچه یه تشبیه جالب میاره: میگه ببین، لحظهی به دنیا اومدن یه بچه، در مقابل کل اون تاریخچهی عظیم وراثت و ژنتیکی که پشتشه، تقریباً هیچه. خب، رابطهی «خودآگاهی» ما با «غریزه» هم دقیقاً همینه. خودآگاهی یه نیروی جدا نیست که داره با غریزه میجنگه؛ فقط بخش کوچیک و روی آبِ همون غریزهست. ما فکر میکنیم خودآگاهی یه چیز جدا و مستقله، اما در واقع فقط نوک کوه یخ یه فرآیند عمیق و غریزیه که زیر آب پنهان شده. غریزههاش دارن مخفیانه بهش خط میدن و تفکرشو هل میدن تو یه کانال مشخص.
و وقتی میگیم این کتاب زیربنای روانشناسی مدرنه، یکیش اینه که این ایده رو نیچه داره سالها قبل از نظریه فروید در مورد غرایز ناخودآگاه مطرح میکنه. این شبیه اینه که بگیم تفکر خودآگاه ما مثل «رابط کاربری» یا User Interface یه اپلیکیشن پیچیدهست. ما فکر میکنیم با کلیک کردن روی دکمهها داریم تصمیم میگیریم، اما در واقع میلیونها خط کدِ ناخودآگاه در پسزمینه در حال اجراست که از قبل تعیین کرده این دکمهها ما رو به کجا میبرن. اون کدها، همون غرایز ما هستن؛ همون ارزشگذاریهای فیزیولوژیک.
نیچه میگه پشتِ همهی این منطقبازیها و استدلالهای خشک و جدی، یه چیز دیگهست که داره فرمون رو دستش میگیره: «ارزشگذاریها». نیچه تأکید میکنه که این ارزشگذاریها، پشت پردهی اون ظاهر مستقل و پرشکوه منطق پنهان شدن. منطق ادای پادشاهها رو درمیاره، اما در واقع نوکرِ یه سری ارزشهای عمیقتره. حالا این ارزشها از کجا میان؟ از فکرمون؟ نه! نیچه میگه اینا دستورایی هستن که از طرفِ بدن ما صادر میشن. بدن ما واسه اینکه بتونه به یه شکل خاصی، مثلاً امن و باثبات، زندگی کنه، به مغز دستور میده که «نظم» و «قطعیت» رو چیزای خوبی بدونه. مثلافکر کنین یه نفر به شدت از بینظمی و آشوب میترسه. این یه نیاز فیزیولوژیک به امنیته. حالا این آدم وقتی فیلسوف میشه، یه سیستم فکری عظیم میسازه که توش «قطعیت» باارزشتر از «عدم قطعیت» باشه، و «حقیقت» ثابت و محکم، باارزشتر از «توهم» متغیر و غیرقابل اعتماده. اون فکر میکنه داره یه کشف بزرگ فلسفی میکنه، ولی در واقع داره نیاز بدنش به آرامش و ثبات رو تبدیل به یه قانون جهانی میکنه.
حالا برعکسش رو فکر کنین. یه فیلسوف رو تصور کنین که یه بدن بیمار و ضعیف داره، یکی که زندگی براش همیشه همراه با درد و رنج بوده. و ما برای این یه مثال واقعی و تکاندهنده داریم: بلیز پاسکال. پاسکال یه نابغهی ریاضی بود، اما تمام عمرش با دردهای فلجکننده دست و پنجه نرم میکرد. حالا فلسفهی این آدم چیه؟ تأکید مطلق بر ضعف و بیچارگی انسان! اون میگفت انسان در برابر کائنات یه «نی» شکنندهست و تنها راه نجاتش پناه بردن به معنویاته. اون فکر میکرد به یه حقیقت بزرگ معنوی رسیده، ولی از دید نیچه، فلسفهش در واقع داشت به بدن رنجورش میگفت: «این دنیا جز درد چیزی نیست، پس بیا به یه دنیای دیگه پناه ببریم.» فلسفهی پاسکال، اعتراف بیپردهی یه همچین بدنیه. و این فقط محدود به غرب نیست؛ ناگهان میفهمی چرا فلسفههای شرقی مثل بودیسم، که از تجربهی رنج جسمی بودا نشأت گرفته، این دنیا رو ‘توهم’ و رنج میبینن. این هم اعترافِ یه روحِ خسته از درده.
این ارزشگذاریها، با اینکه برای ما خیلی مهمن و باهاشون زندگی میکنیم، شاید فقط یه سری ارزشگذاریهای سطحی باشن. یه جور سادهلوحی (niaiserie) که برای بقای موجوداتی مثل ما لازمه. و اینجا نیچه تیر خلاص رو میزنه: «با این فرض که انسان اصلاً «معیار همه چیز» نباشه.» شاید کل این سیستمهای فکری که ما ساختیم، فقط یه جور عینک مخصوص برای چشمهای ضعیف ماست و هیچ ربطی به واقعیت جهان نداره.
این ارزشگذاریها، مثل ‘قطعیت بهتر از عدم قطعیته’ یا ‘حقیقت بهتر از توهمه’، با اینکه برای بقامون حیاتیان، شاید فقط عینکهایی باشن برای چشمهای ضعیف ما.
(موزیک 2)
بخش دوم: دروغهایی که ما باهاشون زندگی میکنیم (جمله قصار ۴)
خب، اگه تفکر ما غریزیه و بر اساس نیازهای بدنمونه، پس تکلیف «حقیقت» چی میشه؟ اینجا نیچه رادیکالترین حرف این فصل رو میزنه:
(نقل قول مستقسم): «برای ما، نادرستی یک عقیده، ایراد آن نیست.»
بله، درست شنیدین. این جمله فقط یه حرف قشنگ نیست؛ این صدای شکستنِ هزاران سال تاریخ تفکره. نیچه داره میگه قانون بازی عوض شد. از این به بعد، دیگه سوال اصلی این نیست که یه باور «درسته» یا «غلطه».
سوال جدید و بیرحمانهی ما اینه: «این باور چقدر به زندگی خدمت میکنه؟ چقدر ما رو قویتر میکنه؟»
یعنی دیگه مهم نیست حقیقت چیه؛ مهم اینه که کدوم باور، حتی اگه یه دروغ بزرگ باشه، به ما قدرت بیشتری برای زندگی کردن میده. و اینجا نیچه تیر خلاص رو میزنه و با جسارت میگه: اتفاقاً ما فکر میکنیم ضروریترین باورهای ما، بزرگترین دروغهای ما هستن.
میخواین یه دروغ ضروری رو ببینین که همهمون هر روز باهاش زندگی میکنیم؟ همین ایدهی «خودِ» باثبات. فکر میکنین همون آدمی هستین که ده سال پیش بودین؟ سلولهای بدنتون عوض شده، باورها و آرزوهاتون زیر و رو شده. اما ما به این «افسانه» نیاز داریم که یه «منِ» ثابت و پیوسته وجود داره تا بتونیم قول بدیم، برای آینده برنامهریزی کنیم، یا حتی خودمون رو تو آینه بشناسیم.
و این دقیقاً منظور نیچهست. این جعل کردن، فقط مربوط به داستانِ «من» نیست. ما این کار رو با کل جهان میکنیم. ما برای بقا، مجبوریم واقعیتِ پیچیده و آشوبزده رو با دروغهای ساده و منظم، قاب بگیریم. با چی؟ با منطق، با عدد، با قانون علت و معلول. اینا همون دروغهای ضروری هستن که بدونشون، زندگیمون از هم میپاشید.
حالا نیچه میره سراغ یکی از غولهای تفکر، یعنی کانت، و یکی از مهمترین ایدههاش رو با طعنه و تمسخر ویران میکنه. کانت یه سوال بزرگ داشت: چطور ما یه سری چیزا رو در مورد جهان با قطعیت میدونیم، حتی قبل از اینکه تجربهشون کنیم؟ مثلاً اینکه «هر اتفاقی علتی داره». انگار این قانون مثل یه نرمافزار روی ذهن ما نصبه. کانت اسم اینجور دانشها رو گذاشت «احکام ترکیبی پیشینی» و کل فکرش رو گذاشت تا توضیح بده این نرمافزارها چطور نصب شدن.
حالا نیچه میاد و میگه سوالت از ریشه غلطه! اون میز بازی رو برمیگردونه و میپرسه: سوال اصلی این نیست که این نرمافزارها چطور نصب شدن. سوال اینه: «چرا ما اصلاً به این نرمافزارهای دروغین نیاز داریم تا زنده بمونیم؟»
نیچه حتی از این هم رادیکالتر حرف میزنه و میگه: «اینجور دانشها اصلاً نباید ‘ممکن’ باشن؛ ما حقی بهشون نداریم؛ اینا چیزی جز باورهای غلط نیستن.» یعنی چی؟ یعنی کانت نه فقط اشتباه کرده، بلکه یه ادعای بیجا و غیرمجاز داشته.
نیچه با بیرحمی میگه:
(نقل قول مستقسم) «اما چنین جوابهایی به قلمرو کمدی تعلق دارند.»
یعنی کانت با این جوابها، ناخواسته یک کمدین شده، نه یک فیلسوف جدی.
حالا شاید اینجا کمتر متوجه بشیم چرا به کانت میگه کمدین. نیچه واسه اینکه نشون بده جواب کانت چقدر پوچ و خندهداره، یه حقه رو رو میکنه که بعدا تو یه کتاب دیگه به اسم «تبارشناسی اخلاق» بیشتر توضیحش میده.، میاد یه داستان از نمایشنامهنویس فرانسوی، مولیر، تعریف میکنه. تو نمایشنامه یه «بیمار خیالی»، از یه دانشجوی پزشکی میپرسه: «چرا تریاک خوابآوره؟» دانشجو با یه ژست خیلی عالمانه جواب میده:
(نل قول با صدای کمدی مثلا فامیل دور) «چون در آن یک فضیلت خوابآور وجود دارد که طبیعتش به خواب بردن حواس است.».
(صدای بچه فامیل که میگه چی شد)
این یعنی چی؟ یعنی تریاک خوابآوره چون خاصیت خوابآوری داره! این که جواب نشد، این فقط تکرار سوال با کلمات قلمبه سلمبهست. نیچه میگه کانت هم دقیقاً همین کار رو کرده. کانت در جواب به اینکه «چطور شناخت پیشینی ممکن است؟» میگه: «به واسطهی یک قوه یا توانایی ($faculty$)». این هم مثل جواب اون دکتره، یه توضیح دایرهای و بیمعنیه.
خب از کانت برگردیم به بحث اصلیمون، یادتونه تو اپیزود قبل مثال نقشهی تهران رو زدم؟ نقشه یه دروغ مفیده چون بدون نقشه گم میشی تو اون خیابونای شلوغ تهران واقعی. اینجا هم همینه. ما به این دروغهای مفید نیاز داریم تا بتونیم تو این دنیای آشفته دووم بیاریم. سنگینی واقعیت محض، بدون این سادهسازیها، ما رو له میکرد. پس «دست کشیدن از عقاید نادرست، یعنی دست کشیدن از زندگی، یعنی نفی زندگی.» و اینجاست که به قلب ماجرا میرسیم: «پذیرفتن ناحقیقت به عنوان شرط زندگی». تفکری که جرأت کنه این حرف رو بزنه، خودشو از همون اول «فراسوی نیک و بد» قرار داده. چون کل اخلاق سنتی روی این پایه ساخته شده که «حقیقت» خوبه و «دروغ» بده. وقتی این پایه رو میکشیم، کل ساختمون فرو میریزه. آیا میتونیم بگیم فیلترهایِ ‘زیباییِ کامل’ تو شبکههای اجتماعی هم دروغِ ضروری برای اعتمادبهنفسه، چون بدونشون، افسردگی میزنه بالا؟ یه کم فکر کنیم روش که چرا آره یا چرا نه و خوشحال میشم توی کامنتا نظرتونو بدونم.
(آهنگ: دروغ)
بخش سوم: نقاببازی فیلسوفها (جمله قصار ۵)
خب، حالا که فهمیدیم متفکرها هم اسیر غریزههاشونن، نیچه اتهام اصلی رو مطرح میکنه. میگه مشکل اصلی این نیست که اینا بچهگانه اشتباه میکنن؛ نه! جرم اصلی، صادق نبودنشونه.
نیچه میگه اینا تا یکی به «صداقت» خودشون شک میکنه، داد و هوار راه میندازن، اما خودشون جرأت اعتراف ندارن. یه متفکر شجاع از نظر نیچه، کسیه که نه فقط به خودش، بلکه به دوست و دشمنش هم رک و پوستکنده هشدار میده: «ببین! حواست باشه که این حرفای من از کجا آب میخوره و پیشفرضهام چیه!» یه روح بزرگ، کسیه که میتونه به جدیتِ خودش بخنده.
اما این متفکرها همهشون یه ژست مشترک دارن: ژستِ کشف حقیقت از طریق یه منطقِ سرد و بیطرف. ولی نیچه دستشونو رو میکنه و میگه: واقعیت اینه که یه ایده، یه «آرزوی قلبی»ه که از قبل تو وجودشون بوده. بعداً گشتن دنبال دلیل و برهان تا ازش دفاع کنن.
نیچه یه اسم عالی روشون میذاره: «وکیلهایی که نمیخوان به این اسم شناخته بشن.» اونا وکیل مدافعِ زیرکِ پیشداوریهای خودشونن. موکلشون کیه؟ همون آرزوی قلبیشون. و اونا دارن به این موکل برچسب «حقیقت» میزنن. اما اینا وکیلای بیطرفی نیستن؛ جیبشون پر از پولای موکلشونه. حالا نیچه دو تا از این متهمهای اصلی رو به جایگاه احضار میکنه تا این نقاببازی رو بهمون نشون بده.
(صدای همهمه و چکش دادگاه)
(تغییر صدا به قاضی) متهم اول: کانت پیر. اتهام: ریاکاری و تارتوفبازی.
تارتوف، برای اونایی که نمیشناسن، معروفترین شخصیتِ ریاکار و مذهبینما تو تئاتر فرانسه است. یه آدم متظاهر که پشت نقابِ تقوا، نیتهای دیگهای داره.
حالا جرم کانت چیه؟ نیچه میگه کانت با اون ژست خشک و محترمش، یه عالمه راه و بیراههی منطقیِ پیچیده جلوی پات میذاره تا تو رو به دامِ ایدهی اصلی خودش بکشونه، یه «امر مطلق». امر مطلق به زبان ساده یعنی چی؟ یعنی: «جوری زندگی کن که انگار قانونِ تو، میتونه قانونِ همه بشه.»
نیچه پوزخند میزنه و میگه این فقط یه شعبدهبازیه تا اخلاق مسیحی-افلاطونی رو نجات بده، اونم تو دورهای که دیگه کسی به اخلاقیاتِ مطلق باور نداشت. کانت ادعا میکنه این قانون رو از «عقل محض» کشف کرده، ولی نیچه دستشو رو میکنه و میگه: نه! این فقط همون ارزشهای مسیحی-پروتستانیه که از بچگی باهاشون بزرگ شدی و حالا داری با یه لباس جدید و شیک به اسم «فلسفه» به خوردِ ما میدی.
(صدای همهمه و چکش دادگاه)
(تغییر صدا به قاضی) متهم دوم: اسپینوزا، اتهام: «فریب با شعبدهبازی».
داستان خیلی عمیقتر میشه.
اسپینوزا فلسفهشو یه جوری نوشته که انگار داره مسئلهی هندسه حل میکنه. همه چیز با دلیل و برهان ریاضی، خشک و دقیق. نیچه به این نگاه میکنه و میگه این یه «نقاببازی»ـه. این سبک نوشتن، یه زره آهنیه که اسپینوزا تنِ فلسفهش کرده. حتی با کنایه میگه اسپینوزا از فلسفهش یه «پالاس آتنا» ساخته؛ که یه الههی دانا و جنگجوی یونانیه که هیچکس جرأت نمیکرد بهش حتی نگاه کنه. یه چیز سرد، بینقص و شکستناپذیر.
اما سوال اینجاست: چرا یه نفر باید برای فکرهاش همچین زرهی بسازه؟
اینجاست که نیچه ما رو میبره به زندگی خود اسپینوزا. یادتون باشه، این مرد از جامعهی یهودی طرد شد، نفرین شد، و مجبور بود تو انزوای مطلق زندگی کنه. یه آدم مطرود که همیشه تحت تعقیب و آزار بود.
حالا اون زره آهنی معنی پیدا میکنه. اون سیستم خشک و ریاضی، فریاد یه روح وحشتزدهست. فریاد آدمی که از آشوب و بیرحمی دنیای آدما ترسیده و به دنیای امن و قابل پیشبینی اعداد پناه برده.
پس این نقاببازی چی رو داره لو میده؟
(نقل قول مستقیم) «چقدر ترس و آسیبپذیری شخصی در این نقاببازی یک گوشهنشین بیمار، پنهان است!»
نیچه معتقده این آزار و اذیت طولانی، اینجور آدما رو تبدیل به «انتقامجوهای زیرک و زهرساز» میکنه؛ کسایی که شاید حتی خودشونم از خشم عمیقی که درونشون هست، خبر ندارن. پس شاید اون زره ریاضی، فقط یه سپر برای مخفی کردن یه خشم بزرگ بوده.
اما دعوای اصلی نیچه با اسپینوزا، حتی از این هم عمیقتره. این یه دعوا سر تعریف خودِ زندگیه.
اسپینوزا میگه غریزهی اصلی هر موجود زندهای، تلاش برای «حفظ خود» یا همون زنده موندنه. اما نیچه به این حرف پوزخند میزنه و میگه این فلسفهی یه آدم خسته و تحت تعقیبه. غریزهی اصلی زندگیِ سالم، فقط زنده موندن نیست؛ غریزهی اصلی، «تخلیه کردن نیرو» و «اراده معطوف به قدرته»
یعنی زندگی نمیخواد فقط تو لاک دفاعی خودش بمونه؛ میخواد رشد کنه، غلبه کنه، بیشتر بشه، حتی اگه به قیمت ریسک کردن و به خطر انداختن خودش تموم بشه. که این رو در اپیزودهای آینده مفصل صحبت میکنیم راجبش.
تو اپیزود دوم گفتیم خودِ کلمهی «فلسفه» از دو بخش فیلا و سوفیا تشکیل شده. به یونانی یعنی «عشق به حکمت». یعنی فیلسوف کسیه که عاشق یه حقیقتِ کلی و جهانیه.
حالا نیچه میاد و میگه اسپینوزا «عاشق حکمت» نیست؛ اون «عاشق حکمتِ خودش» ـه.
اسپینوزا یه سیستم فکری خیلی شخصی ساخته، همون زره آهنی که از ترسها و نیازهای خودش درست شده. بعد، به جای اینکه به این سیستم به عنوان یه ابزار شخصی نگاه کنه، عاشقِ همین ساختهی دستِ خودش شده و اسمش رو گذاشته «حقیقت جهانی».
مثل اینه که یه طراح، یه صندلی رو دقیقاً برای مشکلات کمرِ خودش طراحی کنه، بعد بیاد بگه این «صندلیِ ایدهآل» برای تمام بشریته. نیچه میگه اسپینوزا هم همین کار رو کرده. اون عاشقِ راهحلِ شخصیِ خودش شده، نه حکمتِ واقعی.
رای شما تو این دادگاه به گناهکاری این دو متهمه یا به بیگناهیشون؟
(دنبال خودم میگردم معین زد یا آینه قاسم افشار)
بخش چهارم: هر فلسفه، یک اثر انگشت (جمله قصار ۶)
و اینجا به نقطهی اوج این اپیزود میرسیم. جایی که نیچه حکم نهایی رو صادر میکنه:
(نقل قول مستقیم) «کمکم برایم روشن شد که هر فلسفهی بزرگی تا امروز، اعتراف شخصی آفرینندهاش و نوعی زندگینامهی ناخواسته و ناخودآگاه بوده است»
هر تفکری، یه اثر انگشت از جسم و روح فیلسوفه.
نیچه میگه اگه میخوای بفهمی اون حرفای گنده و قلمبه سلمبهی یه متفکر در مورد حقیقت و جهان از کجا میاد، دنبال استدلالهای پیچیدهش نرو. فقط یه سوال ساده از خودت بپرس: «تهِ این حرفا، میخواد به کدوم اخلاق برسه؟»
چون اون هدف اخلاقی، اون «بذر اصلی» بوده که کل درختِ تفکرش ازش رشد کرده. این ایده که متفکرها دنبال «شناخت حقیقت» محض هستن، از دید نیچه یه شوخیه. «شناخت» هیچوقت رئیس نبوده؛ فقط یه ابزار بوده. یه اسلحه در دست یه غریزهی دیگه.
کدوم غریزه؟ نیچه میگه هر غریزهای! چون هر غریزهای در درون ما «سلطهجو» (herrschsüchtig) ـه. یعنی چی؟ یعنی هر غریزهای دوست داره رئیس بقیهی غریزهها بشه و کل دنیا رو از دید خودش تعریف کنه. غریزهی ترس، غریزهی قدرت، غریزهی جنسی… هر کدومشون تلاش میکنن که با «فلسفهبافی»، خودشون رو به عنوان فرمانروای کل وجود ما جا بزنن.
پس کدوم غریزه فرمون رو دستش میگیره؟ نیچه معتقده یه غریزهی مادر وجود داره که بقیه زیرمجموعهی اون هستن: «ارادهی معطوف به قدرت». هر غریزهای در واقع جلوهای از این ارادهی اصلیه. غریزهی شناخت میخواد با فهمیدنِ جهان بهش غلبه کنه. غریزهی هنری میخواد با خلق کردن، جهان رو از نو مطابق میل خودش بسازه. غریزهی اخلاقی میخواد با تعیین خوب و بد، ارزشهای خودشو به همه تحمیل کنه.
و اینجا نیچه یه تصویر قدرتمند و حتی ترسناک از درون ما میسازه. میگه هر غریزهای در ما، مثل یه «دیو» یا یه «جن» عمل میکنه که دوست داره خودش رو «فرمانروای مشروع همهی غرایز دیگه» بدونه.
تصور کنین درون ما یه جنگ داخلی دائمی برقراره. غریزهی قدرت، غریزهی جنسی، غریزهی ترس… هر کدومشون میخوان پادشاه بشن و دنیا رو از دید خودشون تعریف کنن.
و فلسفه، دقیقاً میدان نبرد همین دیوهاست.
تفکر یه متفکر، در واقع گزارشِ همین جنگ داخلیه. یه جور بیانیهی پیروزیه که اعلام میکنه کدوم غریزه تونسته بقیه رو شکست بده و پرچم خودش رو بالا ببره. و اون غریزهی برنده، دیگه فقط یه غریزه نیست. اون تبدیل میشه به اخلاق اون آدم؛ تبدیل میشه به قانون اساسی روحش.
اینجاست که نیچه یه خط فاصلهی بزرگ بین فیلسوف و دانشمند میکشه. دانشمند جهان رو «کشف» میکنه، اما فیلسوف جهان رو «خلق» میکنه. دانشمند یه نقشه از سرزمینی که وجود داره میکشه. فیلسوف یه قارهی جدید از ناکجاآباد خلق میکنه و بعد اصرار میکنه که این قاره از اول اونجا بوده. یچه میگه دانشمند شاید واقعاً یه «غریزهی شناخت» داشته باشه، اما این غریزه مثل یه «ساعت کوکی کوچیک و مستقل» عمل میکنه. کوکش کنی، با پشتکار کار خودشو میکنه، بدون اینکه بقیهی غریزههاش کاری به کارش داشته باشن.
یعنی چی؟ نیچه با کنایه از این دانشمند به عنوان یه «کارگر جوان امیدوار» یاد میکنه - یعنی علایق واقعی دانشمند، چیزایی که واقعاً براش مهمن، یه جای دیگهست: تو خانوادهش، پول درآوردن، یا سیاست. براش تقریباً فرقی نمیکنه اون ماشین کوچیکِ تحقیقش رو روی چی تنظیم کنن؛ زبانشناسی، قارچشناسی، یا شیمی. اینا براش مثل همن.
و نکتهی کلیدی اینجاست: اون دانشمند با کارش تعریف نمیشه. کارش، بخشی از شخصیتش نیست.
اما فیلسوف؟ اون داستانش کاملاً برعکسه. برای یه فیلسوف واقعی، مطلقاً هیچچیزِغیرشخصی وجود نداره. همهچیز به شخص خودش ربط داره.
و از همه مهمتر، اخلاقشه که مثل یه دستگاه ایکس-ری عمل میکنه. این اخلاق، بهت درجهبندی نیروهای درونش رو نشون میده. بهت میگه کدوم غریزه ژنراله و کدومها فقط سربازهایین که دستور میگیرن.
برای همین، فلسفهی یه فیلسوف، گزارشِ همون جنگ داخلیِ روحشه؛ یه جور بیانیهی پیروزی از طرفِ اون دیوی که جنگ رو برده.
(سمفونی شماره 9 بتهوون در D مینور یا Richard Wagner - Ride of The Valkyries)
این آهنگ آشنایی که شنیدین اثر ریچارد واگنر، یکی از غولهای موسیقی آلمان بود که تو اپیزود اول گفتیم مدتی با نیچه رابطه خیلی نزدیکی داشتن.
جمعبندی اپیزود پنجم: اعتراف شخصی شما
خب، دوستان اهل شک، تو این اپیزود با هم دیدیم که نیچه چطور فکر کردن و فلسفه رو از آسمونها به زمین آورد. دیدیم که تفکر، یه فعالیت غریزیه که از نیازهای فیزیولوژیک ما آب میخوره. دیدیم که چطور «ناحقیقت» میتونه شرط زندگی باشه و با طعنهی مولیر، ادعاهای بزرگ کانت رو به چالش کشیدیم. نقاب از چهرهی فیلسوفی مثل اسپینوزا برداشتیم و دیدیم که چطور پشت سیستم ریاضیوارش، ترسها، خشمها و یک اختلاف نظر بنیادین با خودِ زندگی پنهان شده بود. و در آخر به این نتیجهی تکاندهنده رسیدیم که هرفکر بزرگی، یک اعترافه، یک زندگینامهی ناخودآگاه که از نبرد دیوهای درون یک متفکر زاده میشه.
حالا که نیچه به ما یاد داده چطور افکار دیگران رو بخونیم، شاید وقتشه این ذرهبین رو به سمت خودمون برگردونیم و از خودمون بپرسیم: افکار شخصی من، باورهایی که باهاشون زندگی میکنم، چه چیزی رو دربارهی من اعتراف میکنه؟ توی جنگ قدرت درون من، کدوم غریزه، داره فرمون رو دستش میگیره و ژنرال شده؟
تو اپیزود بعدی، این کالبدشکافی روانشناختی رو ادامه میدیم. نیچه میره سراغ یکی از مقدسترین مفاهیم فلسفی: «ارادهی آزاد». قراره ببینیم چطور این ایده رو هم به چالش میکشه و اون رو ابزاری در دست اخلاق گلهای معرفی میکنه.
(موسیقی پایانی)
ممنونم که تا اینجا با پادکست «شَک» همراه بودید. اگه نظری، سوالی یا انتقادی دارید، من در اینستاگرام پادکست به آدرس shakpodcast منتظر شنیدنِ صداتون هستم.
اجرای صوتی و تنظیم سرعت
- قصار ۳ (بدن): پیشنهاد میشود این بخش با سرعتی آهستهتر و لحنی حسابشده اجرا شود. هنگام بیان جملات کلیدی در مورد بدن و غرایز، اتخاذ یک لحن آرام و تقریباً درگوشی (conspiratorial)، گویی راوی در حال به اشتراک گذاشتن یک راز پنهان است، میتواند بسیار مؤثر باشد و حس کالبدشکافی روانشناختی را تقویت کند.
- قصار ۴ (دروغهای ضروری): جمله «نادرستی یک عقیده، برای ما هیچ ایرادی به اون عقیده نیست» باید با لحنی جسورانه، قاطع و بیانی اعلامی ادا شود و پس از آن یک مکث کوتاه صورت گیرد تا سنگینی و شوکهکنندگی این ایده به طور کامل به شنونده منتقل شود. بخش مربوط به تمثیل مولیر باید با لحنی نمایشی و تا حدی تمسخرآمیز، به تقلید از آن پزشک متظاهر، اجرا شود تا جنبه طنزآمیز نقد نیچه برجسته گردد.
- قصار ۵ (کانت و اسپینوزا): هنگام بحث درباره ترس و انزوای اسپینوزا، لحن باید همدلانهتر و تحلیلیتر شود، شبیه به لحن یک روانشناس که در حال تشخیص وضعیت یک بیمار است. در مقابل، برای نقد کانت، لحنی که حاوی رگههایی از طنز کنایهآمیز است، میتواند بسیار مناسب باشد.
- قصار ۶ (اثر انگشت): نتیجهگیری نهایی مبنی بر اینکه هر فلسفه یک زندگینامه است، باید با وقار و قدرت اجرا شود و به تدریج به سمت پرسش پایانی چالشبرانگیز برای شنونده اوج بگیرد.
طراحی صدا و موسیقی
- آغاز: موسیقی تم اصلی حفظ شود، اما همزمان با بیان قلاب اولیه، یک افکت صوتی ضربان قلب با فرکانس پایین و به صورت بسیار ضعیف به پسزمینه اضافه شود. این افکت میتواند به طور نامحسوس در طول تحلیل قصار ۳ (بدن) ادامه یابد تا به صورت ناخودآگاه بر تم فیزیولوژیک بحث تأکید کند.
- گذارها: افکت صوتی «ورق زدن کتاب» برای گذار بین قصارها حفظ شود. با این حال، قبل از شروع بخش اسپینوزا، میتوان صدای ضعیف کشیده شدن قلم پر بر روی کاغذ و صدای باد سرد را اضافه کرد تا حس انزوا و تلاش فکری او در خلوت را تداعی کند.
- نقطه اوج: همزمان با معرفی مفهوم «جنگ غرایز» و «اراده معطوف به قدرت» در تحلیل قصار ۶، موسیقی پسزمینه میتواند به آرامی در شدت و پیچیدگی اوج بگیرد تا حس یک نبرد درونی را القا کند و سپس برای جمعبندی نهایی محو شود.
تعامل با مخاطب (شبکههای اجتماعی)
- پست پیشنهادی: به جای یک پست عمومی با سوال «نظر شما چه بود؟»، یک پرسش مشخص و تحریکآمیز که از هسته اصلی اپیزود نشأت گرفته، مطرح شود. برای مثال:
«اپیزود جدید «شک» رو شنیدید؟ نیچه میگه هر تفکری یه اعترافه به ترسها و نیازها. تو اپیزود پنجم «شَک»، میریم سراغ کالبدشکافی روانی بزرگترین متفکرها. دوست داری بدونی باورهای خودت، داره چه رازی رو در موردت لو میده؟ - این نوع پست، درس اصلی اپیزود را مستقیماً به کار میگیرد و مخاطبان را به یک تعامل عمیق و شخصی با محتوا تشویق میکند که بسیار مؤثرتر از پرسشهای کلی است.