اپیزود هفتم: جملات قصار 10 تا 12 از فصل اول. جنگ برعلیه ماتریکس!
آیا ما واقعاً در یک شبیهسازی کامپیوتری زندگی میکنیم؟ این تئوری ماتریکس که این روزها همهجا هست، از کجا میاد؟
سلام، من احسان هستم و در اپیزود هفتم پادکست «شَک»، این ایده رو تا ریشههای فلسفیش دنبال میکنیم. نیچه به ما نشون میده که این وسواس برای پیدا کردن یه «دنیای واقعی» و فرار از این دنیا، یه بازی قدیمی، ترسناک و البته روانشناختیه.
در این اپیزود، سه تا از بزرگترین ستونهای تفکر غرب رو کالبدشکافی میکنیم:
- چرا فلاسفه از «ظاهر» متنفرن؟ نگاهی به انگیزههای پنهان پشت ایدهی «جهان و…
اگر این اپیزود برایتان جالب بود، آن را با دوستانی که فکر میکنید «آماده دیدن دَم شیر هستند» به اشتراک بگذارید.
تا اپیزود بعدی: شک کنید، بپرسید، و جرأت داشته باشید.
متن کامل اپیزود (Transcript)
اپیزود ۷: فرار بزرگ: کالبدشکافی «حقیقت»، «کانت» و «روح»
(موسیقی تم آغازین - وارد میشود و سپس به پسزمینه میرود)
قلاب اپیزود هفتم: این تئوری رو شنیدین که میگه ما احتمالا داریم تو یه شبیهسازی کامپیوتری زندگی میکنیم؟ 1 مثل فیلم ماتریکس. 1 به نظرتون این فقط یه بحث علمی-تخیلی باحاله؟… یا پایه هاش توی فلسفه های معروفه که میخواد به هر قیمتی از این دنیایی که توش زندگی میکنیم فرار کنه؟
سلام، من احسان هستم. به اپیزود هفتم پادکست «شَک» خوش اومدید. جایی که با هم جرأت میکنیم به مقدسترین باورها شک کنیم – البته نه با خشم، بلکه با یه لبخند زیرکانه.
خب، تو قسمت قبلی (اپیزود ششم)، یه نمایش تمام عیار دیدیم. نیچه بهمون نشون داد که تفکری که پر زرق و برق تره و بازیگری بهتری داره بیشتر مورد پسند عوامه، ولی آخرش یجایی یه «یقین» لجوج، مثل «الاغ» میپره وسط صحنه نمایش، و بعد دیدیم چطور و چرا متفکرا، سعی کردن ایدهآل خودشون رو به کل هستی دیکته کنن. و تهش به این رسیدیم که تفکر، در عمیقترین لایهش، یه «غریزه استبدادی» برای «خلق جهان»ـه، نه کشف حقیقت. 3
(صدای ورق زدن کتاب)
حالا، این بررسی عمیقو یه مرحله میبریم جلوتر. اگه فلسفه «خلق جهانه»، امروز میخوایم باز هم بیشتر بررسی کنیم که چرا و چطور آدما انقدر وسواس داشتن و هنوزم دارن که یه «جهان واقعی» 4 اختراع کنن مثل تئوری جهان شبیهسازی شده امروز، و این دنیای واقعی رو «ظاهری» بدونن؟
بعد، باز میریم سراغ جعبهابزار این خلق کردن. میخوایم ببینیم چطور غول فلسفه مدرن، ایمانوئل کانت، با اختراع «قوههای» ($faculties$) جدید 3 سعی کرد این ساختمون رو سر پا نگه داره – و نیچه چطور با یه جوک ساده کل سیستمش رو مسخره میکنه.
و آخر کار هم، یکی از خطرناکترین اختراعات افلاطونی رو میبریم زیر زره بین، روح افلاطونی. 5
آمادهاین که سه تا از بزرگترین ستونهای فلسفه غرب—«حقیقت»، «عقل کانتی» و «روح»— جلوی چشممون فرو بریزن؟
پس بریم جملات قصار 10 و 11 و 12 از فصل اول رو بخونیم.
(موزیک)
…
پرده اول: فرار بزرگ از واقعیت (تحلیل قصار۱۰)
بازی قدیمی «دنیای واقعی» در برابر «دنیای ظاهری»
این بازی “دنیای واقعی” و “دنیای ظاهری” چیز جدیدی نیست و هزارها سال قدمت داره. فک نکنین مثلا ماتریکس اومده و یه ایده جدید رو مطرح کرده توی فیلمش. این ایده ایه که قبل از حتی مسیحیت وجود داشته توی ذهن مردم و متفکرا. و نیچه هم توجه مارو میخواد به همین جلب کنه. که هنوز خیلی از متفکرای سرتاسر اروپا انقدر دارن با شور و شوق، با ریزه کاری و حتی با یه جور زیرکی ، به این مسئله قدیمی “دنیای واقعی در برابر دنیای ظاهری” حمله میکنن و دارن مستقیم باهاش گلاویز میشن. این همه هیجان و دقت سر این موضوع، آدم رو به این وا میداره که فک کنه و گوشهاشو تیز کنه ، تا ببینه انگیزه های پنهان پشت این همه هایوهوی و سینهسپر کردن چیه.
این بازی از کجا شروع شد؟ از افلاطون. داستان معروف غار رو تواپیزود سوم گفتیم.2 افلاطون گفت این دنیایی که ما با حواس پنجگانهمون میبینیم—این میز، این صندلی، این بدنها—واقعی نیستن. اینا فقط “سایه” هستن. این “دنیای ظاهری” ماست. “دنیای واقعی” یه جای دیگهس به اسم “عالم مُثُل” (دنیای ایدهها)، که ابدی و کامل و بینقصه و ما فقط با “عقل” میتونیم بهش برسیم، نه با چشم و گوش.
این ایده، یعنی دوپاره کردن جهان، بزرگترین میراث فلسفهس. و این ایده هنوزم زندهس. هر وقت فیلم ماتریکس رو میبینید، جایی که “مورفئوس” به “نئو” میگه دنیایی که توش زندگی میکنی یه برنامه کامپیوتریه و “دنیای واقعی” بیرون از اونه، این دقیقاً همون بازی افلاطونه.3 یا وقتی امروز دانشمندها یا غولهای تکنولوژی مثل ایلان ماسک میگن “به احتمال زیاد ما داریم توی یه شبیهسازی کامپیوتری زندگی میکنیم”، اینم دقیقاً همون بازیه.4
نیچه هم که کارش روانشناسی انگیزه هاس، میگه هر کی فکر کنه این همه بحث و جدل فقط از “اراده به حقیقت” (Will to Truth) میاد، «مطمئناً گوشاش تیزترین نیست ». چون یه انگیزههای دیگهای این پشته.1
پس بیاین گوشامون رو با نیچه تیزتر کنیم.
(موسیقی کوتاه)
کالبدشکافی انگیزهها: چرا فلاسفه از “ظاهر” متنفرند؟
از دید نیچه دو گروه مهم هستن که این بازی “واقعی/ظاهری” رو بش بال و پر میدن:
گروه اول: پوچ گراهای خسته (The Tired Nihilist)
اینا یه گروه خیلی نادری هستن کسایی که وجدانشون مثل یه مذهبِ بیرحم و پاکدامنه و حاضرن همهچی رو فدای اون کنن. بهشون میگه متعصب های پاکدامن وجدان.
این گروه آدما ترجیح میدن «بخاطر یک “هیچِ قطعی” بمیرن تا اینکه با یک “چیزِ نامطمان” زندگی کنن».1
یه آدمیو تصور کنین که انقدر از شک، از عدم قطعیت، از آشوب و از این در هم تنیدگیه زیبایی و زشتیِه زندگی خسته و “وامانده” (mortally wearied) شده که میگه: «آقا من اصن این دنیای پر از هرج و مرج و شایدهای زیبا رو نمیخوام. ترجیح میدم باور کنم که “هیچ چیه اینا واقعی نیست ، ولی لااقل این یه “هیچ” قطعیه.».1 این آدم از سر خستگی و ضعفش، به پوچگرایی یا “نیهیلیسم” پناه میبره. و هر چند فک کنین خب اینم طبق حرف خود نیچه تو اپیزود 3 یه پرسپکتیوه ولی از دید نیچه این پرسپکتیو زندگی ساز نیست، چون شجاعت نمیاد، این نشونه یه روح خستهس.1
این قسمت از حرف نیچه خیلی منو به فکر برد. داشتم فک میکردم ما ها هم بعضی وقتا این هیچ قطعی رو به شاید ترجیح میدیم. مث وقتیکه وای میسیم تا همه شرایط ایده آل بشه تا یه کاریو شروع کنیم بجای شروع کردنش. هیچ قطعیه عدم رسیدن به نتیجه رو ترجیح میدیم به شایده رسیدن به نتیجه و موفقیت. یا یه تنهایی قطعی رو ترجیح میدیم به یه عشق نامطمان. اینا مثالایین که خود نیچه توی کتاب تبارشناسی اخلاق میزنه در این مورد و انگار امروزم به زندگی ما میخوره. حالا برگردیم به اون دو گروه.
گروه دوم که به تفکر دو جهانه دامن میزنن، متفکرای قویتر و سرزندهترن که هنوز مشتاقِ زندگیان
این گروه دوم خیلی جالبترم هستن. اینا ظاهراً خیلی به قول خودمون اوپن مایند و شکاک به نظر میرسن. اینا علیه این دنیای «ظاهر» موضع میگیرن. با همه قدرتشون به دنیای حسی و قابلدیدن حمله میکنن— اینا حتی کلمه پرسپکتیو رو با یه جور غرور و تحقیرآمیز به زبون میآرن، انگار که این مفهوم فقط یه دیدگاه حقیر و بیارزشه. انگار دید و علم مطلق دارن
اینا انقدر تو این شکاکیت غرق میشن که حتی به حواس پنجگانهی خودشون هم شک دارن. اعتبار بدن خودشون ($Glaubwürdigkeit ihres eigenen Leibes$) رو هم میارن پایین میگن مث اعتبار چشممونه که میگه “زمین ثابته”.1 و خب اینجوری دارن امنترین داراییشون رو رها میکنن. چون آدم امروز مگه به چیزی محکمتر از بدنش میتونه باور داشته باشه؟.1
اینا اون متفکرایین که فک میکنن نه تنها ازون تفکرات قدیمی فاصله گرفتن، بلکه حتی یه قدم هم جلوتر از تفکرات مدرن رفتن. بعد نیچه دست اینا رو رو میکنه.
(نقل قول مستقیم) «کیست که بداند آیا آنان در واقع به دنبال بازپس گرفتن چیزی نیستند—چیزی که روزگاری امنتر از هر چه امروز بدان تکیه داریم، بود؛ چیزی از قلمرو کهنِ ایمانهای دورانهای پیشین، شاید روح نامیرا».1
این یه وارونگی روانشناختی تکاندهندهس. این متفکری که ژست مدرن و شکاکانه گرفته، در واقع یه آدم سنتگرای ترسیدس که دلش برای آرامش و امنیتی که “ایمان قدیمی” بهش میداد تنگ شده.1 شکاکیت اون فقط یه ماسک برای ایمان پنهانشه. اون دنبال “حقیقت” نیست، دنبال “آرامش” و “قدرتی” هست که “ایدههای مدرن” نمیتونن بهش بدن.1
(موسیقی کوتاه بین بخشی)
چرا آنها از «ایدههای مدرن» متنفرند؟
این گروه دوم از “ایدههای مدرن” حالشون بهم میخوره. چرا؟ چون این ایدههای مدرن و علمگرایی شبیه یه سمساری هستن.1 مث یه مغازه کهنهفروشی که توش پر از خنزر پنزرهای ناهماهنگ و بیربطه.7
این متفکرای فراری، از این آش شلهقلمکار «علم گرایی مدرن» ($Positivismus$) که ادعای “واقعیتگرایی” داره، بیزارن.1 اونا از این «زرق و برق بازاری» ($Jahrmarkts-Buntheit$) و وصلهپینهکاریِ ($Lappenhaftigkeit$) این عالمنماهای واقعیتباف ($Wirklichkeits-Philosophaster$) جدید حالشون بهم میخوره.3
این جمله ها تک تک کلمه هاش مهمه و از خود متنه، بذارین یه بار دیگه بخونم
نیچه میگه این متفکرا از علم گرایی مدرن فرارین. ازین این آش شلهقلمکار ($Positivismus$) که ادعای “واقعیتگرایی” داره،.1 اونا از این «زرق و برق بازاری» ($Jahrmarkts-Buntheit$) و وصلهپینهکاریِ ($Lappenhaftigkeit$) این عالمنماهای واقعیتباف ($Wirklichkeits-Philosophaster$) حالشون بهم میخوره.3
از عالم نماهایی که نیچه تو اپیزود شیش هم گفت که «هیچ چیز نو و اصیلی در موردشون وجود نداره، جز همین زرق و برق» ($nichts neu und ächt ist als diese Buntheit$).
و همونطور که حدس میزنین، نیچه این بیزاریشون رو درک میکنه. میگه «حق هم دارن! اتفاقا “غریزهشون” ($Instinkt$) که از این واقعیت مدرن فراریشون داده، درست کار میکنه.».1 نیچه با تشخیص بیماری موافقه، اما با درمان اونها مخالفه.
اینجا جا داره به یه تفسیر مدرن هم اشاره کنیم که این بخش رو جالبتر میکنه. سالها بعد یه فیلسوف معروفی به اسم لئو اشتراوس (Leo Strauss) از این گروه دوم یه تفسیر جالبی میده. اشتراوس میگه این متفکرای فراری «غریزه»ی درستی دارن که از این آشوب مدرن فرار کنن، اما اونها «توان» کافی برای بازگشت واقعی به چیزی اصیلتر (مثل اون خدای قدیم) رو ندارن. اونا فقط میتونن فرار کنن. همونطور که گفتم، این یه تفسیر ثانویهس، ولی به خوبی نشون میده که نیچه چطور انگیزههای روانشناختی این فرار رو خیلی قبل تر تشخیص میده.
نکته کلیدی پایانی: تمایز «دور»، «عقب» و «بیرون»
و اینجا نیچه ضربه نهایی رو تو این بخش میزنه. میگه: «اصل دلیل اینکه اینا میان و به ایده دو پاره کردن جهان دامن میزنن، این نیست که اونا میخوان “عقب” ($zurück$) برن [و برگردن به سمت خدای قدیم و روح جاودان]، اصل اینه که میخوان “دور” ($weg$) بشن [ از این آشفتگی مدرن. فرار کنن ازین علم نماییه بی اصالت].».1
مث خودمون، مثلا از یه رابطه بد یا شغل بد اومدیم بیرون، بعد یهو از آشفتگی بازار کار یا رابطه های جدید میترسیم، هی دلمون میخواد برگردیم به همون موقعیت قبلی. نه اینکه واقعا هدفمون برگشتن به اون موقعیت باشه ها، میخوایم ازین آشفته بازار جدید فرار کنیم و خب نقطه امنمون که به خودمون میگیم حداقل بدیش رو بلدیم همون موقعیت قبلیه.
که البته نه “عقب” رفتن ($zurück$) یعنی پناه بردن به ارزشهای مرده و امتحانشده کار اصیلیه. و نه “دور” شدن ($weg$) یعنی فرار کردن و چشم بستنی که ختم بشه به یجور پوچ گرایی.8
اما نیچه میگه اینها یه راه سوم رو نمیبینن.
(نقل قول مستقیم) «اگر تنها اندکی بیشتر نیرو، شتاب، شجاعت، و نیروی هنری داشتند، به فراسو میرفتند—و نه به عقب!».1
به فراسو رفتن ($hinaus$) یعنی خلق کردن. یعنی پذیرفتن این آشوب و این دنیای ظاهری، و ساختن ارزشهای جدید از دل خودِ همین آشوب. این متفکران “قوی”، اونقدر قوی نیستن که “خلاق” باشن. اونا هنرمندان شکستخوردهان که به جای خلق کردن، دارن فرار میکنن.
(موسیقی کوتاه بین بخشی)
پرده دوم: کانت و جوک دکتر تریاکی (تحلیل قصار ۱۱)
اینجا حالا هر کی مث من ته دلش لرزید که ممکنه تو دسته دوم باشه، خیلی هم به خودش خورده نگیره چون تنها نیسیم و متفکرای بزرگی تو همین دسته بودن فقط اونا بهتر بلد بودن حرفو بپیچونن. و نیچه میره سراغ بزرگترین افتخار فلسفه آلمان که تو این دسته بود: ایمانوئل کانت.1
کانتی که شعر فارسی و بخصوص شاعران شیرازی که حافظ هم جزوشونه، رو به عنوان نماد “زیبایی شرقی” تحسین میکرد و انقدر تو فلسفه غرب تاثیرگذار بود که دوران فلسفه بعدش رو گفتن پسا کانتی. اصن حرف زدن درباره کانت یه جراتی میخواد که از معدود افرادی مث نیچه برمیاد.
قبل ازینکه بریم ادامه حرف نیچه رو بخونیم بذارین یه توضیح از نظریه کانت بگم واستون.
خب، کانت به چی افتخار میکرد؟ به دو تا چیز. یکی «جدول مقولات» (Kategorientafel) و اون یکی، کشف چیزی به اسم «احکام ترکیبی پیشینی» (synthetic judgments a priori).
(لحظهی آها!) نترسید از این اسم قلمبه سلمبه! بذارید با یه مثال مدرن و ساده توضیح بدم. این مثال از کتاب کشف پیام معنوی پنهان در فرهنگ عامه گرفته شده.
فیلم ماتریکس رو که احتمالا همتون دیدین. نیو رو تصور کنین قبل ازینکه قرص قرمز رو بخوره. توی شیکاگو زندگی میکنه و یه دنیایی رو داره تجربه میکنه با حواسش. رنگ ها رو میبینه، آدم های دیگه رو میبینه، میره کافی شاپ میشینه. ولی در دنیای خارج از ماتریکس، فقط توی یک حباب پر از یه مایعی خوابیده و یه سری لوله بهش وصله. یه سری پالس میگیره که تو ذهنشن ترجمه میشه به اون شیکاگو واسش.[32]
خب. شیکاگویی که نیو تجربه میکنه—اون میز، اون صداها، اون رنگها—کانت بهش میگه «فنومن» (Phenomena)، یعنی همین جهان ظاهری که ما میبینیم. اما اون «جهان واقعی» بیرون از ماتریکس چیه؟ اون دیتای خامی که داره میاد تا ذهن نیو پردازشش کنه چیه؟ کانت به اون میگه «نومن» (Noumena) یا «شیء فینفسه» (Thing-in-itself).
و شاهبیت حرف کانت اینه: برخلاف نیو که قرص قرمز رو خورد و از ماتریکس اومد بیرون، ما هرگز نمیتونیم «نومن» رو بشناسیم. ما فقط همین نسخهی پردازششدهی توی ماتریکس رو داریم. ما حتی نمیتونیم توصیفش کنیم. چون این صندلیای که من الان میبینم، معنیش این نیست که تو دنیای «نومن» یه صندلی دیگه وجود داره. شاید اون بیرون فقط یه مشت دیتای خامه. اصلاً نمیتونیم بگیم «شکل»ـش چجوریه، چون خود «شکل» و «رنگ» و «سختی»، مفاهیمین که این ذهن ما میسازه. نیو هم تو فیلم ماتریکس قبل ازینکه قرصو بخوره، اصن نمیتونست تصور کنه دنیای واقعی چطوریه، چون تناسبی بین چیزای داخل اون دنیای ظاهری که میدید و دنیای واقعی نبود.
مث نیو این ذهن ما، فقط یه نمایشگر خالی نیست. یه سیستمعامل قدرتمند روش نصبه. یه سری نرمافزار پایه روش هست، که تمام اون دیتاهای خام و بیمعنیِ دنیای بیرون رو میگیره و تبدیلش میکنه به یه دنیای سهبعدی و منظم که ما توش زندگی میکنیم. یادتونه تو ماتریکس هم هی نرم افزار نصب میکردن رو ذهن نیو که چیزای جدید یاد بگیره؟ ولی تو ذهن ما نرم افزارای پایه دیگه از پیش نصب شدن.
حالا این نرمافزارهای پایه چیان؟ چیزایی مثل «زمان» (که همهچی رو خطی میکنه)، «مکان» (که فضا رو سهبعدی میسازه)، و از همه مهمتر «علیت» (causality)—یعنی هر اتفاقی دلیلی داره
کانت میگه اینا چیزایی نیستن که ما از دنیا «یاد گرفته باشیم»؛ اینا نرمافزارهاییان که ذهن ما «پیش از» (apriori) هر تجربهای داره و اصلاً دنیا رو با همینا برای ما «میسازه».
و حالا میرسیم به اون کشف بزرگش: «احکام ترکیبی پیشینی». قبل از کانت ما دو نوع گزارهی ساده رو میشناختیم:
۱. تحلیلی (Analytic): که چیزی به دانش ما اضافه نمیکنه. مثل «مرد مجرد، ازدواج نکرده».
. ترکیبی (Synthetic): که به دانش ما اضافه میکنه. مثل «این دیوار زرده». ولی باید بری «تجربه» کنی و دیوار رو ببینی.
حالا شاهکار کانت: معرفی نوع سوم! قضایای ترکیبی پیشینی (Syntheticapriori). اینا قضایایی هستن که هم به دانش ما اضافه میکنن (یعنی «ترکیبی»ان) و هم نیازی به تجربه ندارن (یعنی «پیشینی» هستن).
چطور ممکنه؟ (لحظهی آها!) چون اینا، همون «کُد»های اصلیِ اون سیستمعامل ما هستن! همون قوانین نرمافزارِ!
مثال کلاسیکش چیه؟ خط مستقیم، کوتاهترین مسیر بین دو نقطه است. یا مهمتر از اون: «هر رویدادی علتی دارد». کانت میگه شما «علیت» رو از تجربه کشف نکردید؛ «علیت» اون نرمافزار پیشفرضیه که ذهن شما داره باهاش تجربه رو اصلاً برای شما قابل فهم میکنه.
کانت گفت اینها پایههای علم و ریاضیات هستن. و اسم این نرمافزارهای پیشفرض رو چی گذاشت؟ «قوه» (Faculty). این قوه ها رو توی دو دسته، طبقه بندی کرد و اسم یه دسته رو، که لیست 12 تا از این نرم افزارهای پیش نصب ذهن ما هستن، گذاشت جدول مقولات.
به نظر نیچه این روزا همه دارن تلاش میکنن تا هوشمندانه از تأثیر واقعی کانت روی فلسفه آلمان طفره برن(klüglich hinwegzuschlüpfen)، مخصوصاً از ارزشی که خود کانت برای خودش قائل بود.1 کانت، اول از همه، به «جدول مقولات» (Kategorientafel) خودش افتخار میکرد. با اون جدول توی دستش گفت: «این دشوارترین کاریه که تا حالا میشد برای متافیزیک انجام داد».1 نیچه میگه فقط به این کلمه «میشد» (werden konnte) دقت کنین! 1 این آدم افتخار میکرد که یه «قوه» (Vermögen) جدید در انسان «کشف» کرده: قوه «احکام ترکیبی پیشینی» (synthetic judgments a priori).1
که البته نیچه این رو هم اضافه میکنه که به هر حال اون توسعه و شکوفایی سریع فلسفه آلمانی به این غرور کانت و رقابت جوانترها واسه کشف چیزهای ‘ستایشبرانگیزتر’—و ‘قوههای جدید’—وابسته بود، حتی اگه تو این کشف خودش رو فریب هم داده باشه.
«ماه عسل» فلسفه آلمانی و اختراع «قوهها»
نیچه میگه بعد از این کشف کانت، یه “ماه عسل” (Honigmond) تو فلسفه آلمان شروع شد.1 همه هیجانزده شدن. میگه تصور کنین یه سری متخصای الاهیات و کشیشای جوون تحصیل کرده تو آکادمی الهیات توبینگن مثل بچهها دویدن توی بوتهها دنبال پیدا کردن قوههای تازه!1 که البته اینا بیشتر کنایه به اون آکادمیه که از معروفترین مراکز آموزشی کشیش های پروتستان آلمان بود و فارغالتحصیلهای معروفی مثل هگل، و شلینگ ازش بیرون اومدن.
(نقل قول مستقیم) “در آن دوران بیگناه، غنی و هنوز جوانسال روح آلمانی، که رمانتیسیسم—آن پری بدذات—در آن دمید و خواند،”
یه دورانی که آدما توش فرق “کشف کردن” ($finden$) و “اختراع کردن” ($erfinden$) رو نمیدونستن که تو اپیزود 4 بیشتر توضیح دادیم راجع به این تفاوت. و متاسفانه گرد ایده های پیر روی این دوران جوان تفکر آلمان رو پوشوند و این بی عدالتیه بزرگی بود به اون دوران .1 مثلاً تو همون تب پیدا کردن قوه های جدید فیلسوفی مثل شلینگ (Schelling) یهو گفت من یه قوه برای دیدن “فراسو” (supersensible) کشف کردم: اسمش رو هم گذاشت “شهود عقلی” ($intellektuale Anschauung$).1 و آلمانیهای خداجو هم کلی از این اختراع خوششون اومد.1
یه توضیحی بدم اینجا که شلینگ (و قبلش فیشته) ادعا کرد ذهن انسان یه “قوه” داره به نام شهود عقلی (intellektuelle Anschauung)، که مثل یه “بینایی درونی” عمل میکنه. این شهود، مستقیم و بدون واسطه حواس، به دنیای متافیزیک مثل روح مطلق، ایدههای ابدی، یا وحدت کیهانی دسترسی میده—یعنی میتونی وحدت مطلق جهان، یا طبیعتِ الهی رو “ببینی” انگار که عقلت یه لنز سوپرپاور داره که میذاره مفاهیم متافیزیکی رو نه با ایمان کور، نه با آزمایش علمی، بلکه با یه “شهود فوری و عقلانی” بفهمی.
و این هلهله و شادی از پیدا کردن قوه ها زمانی به اوج خودش رسید که کانت یه «قوه» دیگه هم کشف کرد: یه «قوه اخلاقی» در انسان.1 —یه توانایی درونی که اخلاق رو هم از عقل ‘پاک’ و جهانی منشا میگیره، نه از حس یا تجربه
کانت توی کتاب نقد عقل عملی میگه ذهن انسان یه “قوه” خاص برای اخلاق داره—یه توانایی درونی و پیشینی که از عقل عملی میآد، نه از تجربه یا حس. این قوه توی همه آدم ها مث یه “قاضی درونی” عمل میکنه: بهت بصورت مطلق میگه چی “درست” و “اخلاقی”ه
این کشف فیلسوفهای جوون آلمانی مثل شلینگ رو دیوونه کرد. انگار کانت بهشون گفت: “اخلاق رو هم با عقل حل کردم!”
و نیچه با یه چشمک میگه: “آلمانیها تو زمان کانت قرن ۱۸ هنوز ‘اخلاقی’ (moralisch) بودن—یعنی خیالپرداز و ایدئالگرا، و پر از ایدههای قشنگ مثل همین ‘قوه اخلاقی’ که جهان رو با عقل ‘پاک و منزه’ میکنه. مثل یه جوون ایده آل گرا. اما بعداً تو قرن ۱۹، و دوران بیسمارک ‘واقعبینانه سیاسی’ (realpolitisch) شدن—یعنی سیاست رو با قدرت و واقعگرایی (realpolitik) پیش بردن، بدون اخلاقگرایی نرم و خیالی.” و اشارش به اینه که تو زمانی که نیچه این کتاب رو داره مینویسه آلمانی ها از “رویاپردازی اخلاقی کانت” به “سیاست سخت بیسمارک” رسیدن—و قوه اخلاقی کانت بخشی از اون “رویا”ی قدیمی بود که حالا منسوخ شده! و نیچه داره کل فلسفه آلمانی رو مسخره میکنه: که “شما اول اخلاقی بودین، حالا واقعبین! قوههاتون کجا رفتن؟”
(موسیقی گذار)
افشاگری نیچه: پاسخ کانت یک جوک است!
حالا نیچه میگه بیاید یه لحظه فکر کنیم. سوال کانت چی بود؟ «چطور احکام ترکیبی پیشینی ممکن هستن؟» جوابش چی بود؟
(تغییر صدا-خشن و کلفت) $Vermöge eines Vermögens$).1
خیلی به آلمانی به نظر قلمبه سلمبه میاد ولی ینی «به واسطهی یک قوه!» خب این جواب مسخرهس. این فقط تکرار سواله با کلمات قلمبه سلمبه.
و اینجا نیچه اون جوک معروف رو تعریف میکنه که تو اپیزود پنجم بهش اشاره کردیم. میگه این جواب کانت من رو یاد یه نمایشنامه از مولییر میندازه. توی اون نمایشنامه، از یه دکتر قلابی میپرسن: «آقای دکتر، چطور تریاک آدم رو میخوابونه؟» دکتر با اعتماد به نفس کامل جواب میده:
(نقل قول مسخره) «چون در تریاک یک “قوه خوابآور وجود داره!».1
میبینید؟ این جواب نیست! این یه “توضیح واضح” و مبرهنه. «چرا تریاک خواب میاره؟ چون خواب میاره!» «چطور ما احکام پیشینی داریم؟ چون ما قوه داشتنِ احکام پیشینی رو داریم!»
نیچه میگه این یه «حماقت مضحک آلمانی» ($niaiserie allemande$) بود 1 — و اتفاقا اینجا نیچه عمداً از کلمه فرانسوی حماقت مضحک استفاده میکنه تا به این «عمقی» که آلمانیا با کلمه های قلمبه سلمبه میساختن طعنه بزنه و نه فقط به کانت. بگه فلسفه آلمانی بیشتر “لفاظیه” تا عمق— و میپرسه چرا مردم متوجه این جوک بودن نظریه کانت نشدن؟ چون کانت این جواب رو «نه متأسفانه در پنج کلمه، بلکه بسیار مفصل، محترمانه، و با چنان نمایشی از عمق و لفاظیهای پر زرق و برق آلمانی» ($deutschem Tief- und Schnörkelsinne$) پیچیده بود که کسی اون حماقت مسخرهی توی جواب رو نشنید.1 کانت و کل فلسفه آلمان، به جای جواب دادن به سوال، فقط براش یه اسم جدید اختراع کردن و خب جوابایی از این دست متعلق به حوزه کمدی ان و نه فلسفه
پرسش واقعی نیچه: بقا، نه حقیقت
نیچه بهمون یاد داد بجای سوالا و بحثای بی انتها، از طرف بپرسیم این باوری که داری بهت چه قدرتی میده، به چه کارت میاد و دیگه الان وقتش رسیده که بیایم اون سوال کانت رو که این احکام ترکیبی پیشینی چطوری امکان دارن، با یه سوال دیگه عوض کنیم: که چرا اصن لازمه به این اجکام باور داشته باشیم ؟
حالا خود کانت که نیست جواب بده ولی نیچه بجاش جواب رو میده:
(نقل قول مستقیم) «در واقع، اکنون زمان آن است—بلکه دیر هم شده!—که دریابیم چنین احکامی باید به عنوان حقیقت باور شوند، به خاطر حفظ موجوداتی چون خودمان؛
این همون حرفیه که قبلاً تو اپیزود پنج زده بود: «کاذبترین احکام… برای ما ضروریترینها هستن… و دست کشیدن از احکام کاذب یعنی دست کشیدن از زندگی.».1
کانت فکر میکرد داره ساختار ابدی “حقیقت” رو کشف میکنه. نیچه میگه نه، تو فقط داشتی ساختار روانشناختی “بقا”ی ما رو توصیف میکردی. اون چیزی که تو فکر میکردی عینکه حقیقته، در واقع فقط “یه عینک پرسپکتیو واسه زندگی” ($perspectival optics of life$) ما بود.1 و در نهایت، نیچه برمیگرده به همون جوک دکتر تریاکی. میگه اگه میخواید بدونید چرا «فلسفه آلمانی»، که نیچه از عمد میذاره توی گیومه، انقدر تو اروپا تأثیر گذاشت، شک نکنید که یه $virtus dormitiva$ قوه خوابآور حسابی توش نقش داشته.1 این فلسفه برای یه عدهای مث یه «پادزهر» بود در مقابل اون «حسگرایی» (sensualism) و تجربه محوریه قرن قبلی توی اروپا. و یه داروی عالی بود واسه «به خواب بردن حواس» .
ینی همونطور که گفتیم آلمانیا تو قرن ۱۸ تحت تأثیر حسگرایی اروپایی بودن (مثل فلسفه هیوم که روی کانت تأثیر گذاشت)، اما واکنششون گرایش به ایدئالگرایی بود—پس فلسفهشون “پادزهر” علیه همون حسگرایی شد.
و گروه های زیادی از این دارو لذت میبردن چون مثل یه “پادزهر” (antidote) علیه “حسگرایی” (sensualism) قرن ۱۸ عمل میکرد—یعنی حسها و تجربههای مادی رو “به خواب میبرد” (sensus assoupire) و بهشون اجازه میداد به خیالهای متافیزیکی و اخلاقی پناه ببرن. پس لذتشون از این نظریه نه به خاطر عمق، بلکه واسه این بود که برای این “جمعیتِ خسته از مدرنیته” راحت و آرامشبخش بود!
و داشتم فکر میکردم که انگار توی هر دوره ای که یه رشد سریعی اتفاق افتاده، انگار مردم بطور عمومی یه خستگی ذهنی پیدا میکنن که میرن به سمت ایده هایی که بعدا به نظر مسخره میاد ولی تو اون زمان برای مردم نگاه به زندگیو ساده میکنه. و انگار الان هم مردم از این تحولات دنیا و رشد سریع تکنولوژِی خسته شدن که میبینیم ایده هایی محبوب میشه مثل تیوری های دایی جان ناپلیون علیه واکسن کرونا که اینا توش چیپ کار گذاشتن. این ایده ها ساده میکنه واسمون زندگیو و اجازه میده یه دلیل عقلی بتراشیم واسه چند وقت تعطیلات گرفتن از زندگی واقعی. ولی خب به چه قیمتی؟
و نیچه گروه های مخاطب فلسفه آلمانی که تو اون دوره ازین داروی خواب آور لذت میبردن رو هم معرفی میکنه و میگه که این نظریه کانت خیلی مورد استقبال این گروه ها قرار گرفت، کیا؟ اشراف زاده های بیکار، همون بچه پولدارای علاف، اخلاق گراهای خشک یا همون سنتی های متعصب خودمون، عارف ها، هنرمندا، سیاست مدارای محافظه کار و ضداصلاحات و مسیحی های نیم بند که نیچه میگه مسیحیای سه چارم. (sensus assoupire).1
حالا بیاین بعنوان یه تحقیق گروهی دقیق تر بررسی کنیم که واسه چی این فلسفه میتونیست واسه هر کدوم ازین گروه ها لذت بخش باشه، نه اینکه چرا این نظریه درست یا غلط بود، با عینک خود نیچه نگاه کنیم که این تفکر چه آورده ای واسه هر کدوم ازین گروه ها داشت؟
مثلا من فکر میکنم واسه این گروه اشراف زاده های بیکار جذابه چون اینا پول و وقت اضافه زیاد دارن ولی چون به بطالت میگذره حس خوبی ندارن، میان پناه میبرن به این فلسفه های به ظاهر عمیق ولی سطحی و آرامش بخش که هم حس عمیق نگری و نجابتشون رو بیارن بالا و هم بتونن با پوشش کلمه های قلمبه سلمبه ژست اینتلکت بگیرن.
(آهنگ کاکوبند)
پرده سوم: کالبدشکافی «روح» (تحلیل گزینgویه ۱۲)
حالا که دیدیم نیچه چطور «حقیقت» و «عقل کانتی» رو برد زیر سوال ، نوبت سومین ستون بزرگه: روح ابدی افلاطون. و جالبه که نیچه از علم فیزیک شروع میکنه
پیروزی بر حواس (بخش اول: اتمیسم ماده)
نیچه این بخش رو با یه اعلامیه شروع میکنه:
(نقل قول مستقیم )«اتمیسم ماتریالیستی… یکی از بهترین تئوریهای رد شدهس.»1
این اتمیست ماتریالیستی، ینی ما تو دنیا یه ذره مادی کوچیک به اسم اتم داریم که غیر قابل تقسیمه. ینی میتونیم هر چیز مادیو هی بشکنیم و کوچیک کنیم ولی یه چیز مادیه سفت و سخت به نام اتم داریم که نمیتونیم بشکنیم و کوچیک ترش کنیم و این سالها باور فیزیکدانا بود ولی تو زمان نیچه بطور جدی زیر سوال برده شده بود. و دیگه امروز هر کی نظریه مکانیک کوانتومی رو به گوششم خورده باشه میدونه دیگه اون اتم سخت و غیرقابل تقسیم از اعتبار ساقط شده.
و میگه شاید امروز تو اروپا دیگه هیچ دانشمندی اونقد بیسواد نباشه که هنوز بهش اهمیت جدی بده، مگه واسه مصارف روزمره و بهعنوان یه خلاصهسازی واسه حرف زدن.1 بعد میاد از دو نفر به عنوان قهرمان های “پیروزی بر حواس” ($Triumph über die Sinne$) اسم میبره.
قهرمان اول: کوپرنیک لهستانیه. کوپرنیک به ما یاد داد که بر خلاف چیزی که چشمهامون به ما میگه (یعنی شواهد عینی)، زمین ثابت نیست و دور خورشید میگرده، ده ها سال قبل از اینکه گالیله با تلسکوپ تاییدش کنه.1 این اولین پیروزی بزرگ بر حواس بود.
ولی نیچه میگه یه قهرمان بزرگتر هم هست به نام بوسکوویچ، که ما رو واداشت تا باور به آخرین چیزی که “ثابت” مونده بود رو رها کنیم: باور به “ماده”، “جوهر”، “اتم به عنوان یه ذره سفت و سخت”.۱
این بوسکوویچ کی بود؟ اینجا یه نکته جالب هست که باید بدونیم. نیچه توی متنش بهش میگه «لهستانی» ($Pole$) ،۱ تا احتمالاً اونو کنار قهرمان اولش، «کوپرنیک لهستانی» بذاره.۱ اما اگه بخوایم دقیق باشیم، بوسکوویچ (Rudjer Josip Bošković، ۱۷۱۱-۱۷۸۷) در واقع یه دانشمند و کشیش اهل دالماسی (یا کرواسی امروزی) تو قرن هجدهم بود.۱ نظریه اصلیش توی کتاب نظریه فلسفه طبیعی اومده—یه کاری که خیلی جلوتر از زمان خودش بود. اون گفت چیزی به اسم “ماده” جامد و سفت و سخت وجود نداره. دنیا از اتمهای سفت و سخت ساخته نشده، بلکه از “نقاط نیروی” ($force points$ یا puncta) نامرئی و غیرمادی ساخته شده—نقاطی که فقط از طریق نیروهای متقابل مثل جاذبه و دافعه با هم تعامل میکنن، بدون هیچ جوهر مادی واقعی.۳ به عبارت ساده، بوسکوویچ ماده رو به عنوان “خیال” رد کرد و گفت جهان یه شبکه پویای نیروها است، نه تودههای جامد.
نیچه میگه این “بزرگترین پیروزی بر حواس بود که تا حالا روی زمین به دست اومده”.۱ کوپرنیک ما رو از خطای چشممون در مورد “مکان” نجات داد؛ بوسکوویچ ما رو از خطای لامسهمون در مورد “ماده” نجات داد—چون ما با دستهامون “سختی” رو حس میکنیم، اما اون میگه این فقط توهمی از نیروهاست.
و جالبتر اینکه، این نظریه بوسکوویچ امروزه هم تا حد زیادی تأیید شده—هرچند نه کامل و بدون نقص. مثلاً، آلبرت اینشتین و ارنست ماخ ازش الهام گرفتن و گفتن بوسکوویچ پیشبینیکننده نسبیت و فیزیک میدان (field theory) بود. در فیزیک مدرن، مدل استاندارد ذرات، مثل الکترودینامیک کوانتومی، ماده رو به عنوان “انرژی و نیرو” میبینه، نه ذرات سفت—دقیقاً شبیه نقاط نیروی بوسکوویچ. اما ردهایی هم داره: فیزیک کوانتومی ذرات بنیادی واقعی (مثل کوارکها و الکترونها) رو نشون میده. خلاصه، بوسکوویچ “ردشده” نیست، بلکه “بازسازیشده” تو علم مدرن—یه قهرمان پیشرو که نیچه درست بهش اشاره کرده!۱ و فقط از اشاره هایی که نیچه به نکات ریز متفکرای دیگه تا همینجای کتاب کرده، میتونیم عمق درکش از مفاهیم مختلف رو بفهمیم.
حمله نهایی (بخش دوم: اتمیسم روح)
اما نیچه میگه کار ما تموم نشده. ما باید «هنوز هم فراتر بریم». ما باید علیه خودِ «نیاز اتمیستی» ($atomistisches Bedürfnis$) هم «یه جنگ بیرحمانه تا پای مرگ» اعلام کنیم. 1
(لحظهی آها!) به نظر اون مشکل اصلی اون تئوری فیزیکی نیست که دیگه رد شده؛ مشکل اون «نیاز» روانشناختی ما به «اتم»ـه. اون نیاز به اینکه یه «چیز» ثابت و نهایی وجود داشته باشه. این نیاز، مثل «نیاز متافیزیکی» معروف، هنوز یه «زندگی پس از مرگ خطرناک» ($gefährliches Nachleben$) داره، اونم جاهایی که هیچکس بهش شک نمیکنه. 1 حالا که اینو گفت، نیچه میره سراغ اصل مطلب: ما باید کار اون اتمیسمِ «دیگه که مصیبتبارترم هست» رو تموم کنیم: «…اون اتمیسم مصیبتبارتر که مسیحیتِ افلاطونی به بهترین و طولانیترین شکل آموزش داده، یعنی اتمگرایی روح ($Seelen\text{-}Atomistik$).».
ین اتمگرایی روح چیه؟ نیچه خودش ساده و صریح تعریفش میکنه: باور به اینکه روح یه ‘چیز’ واحد و سادهست—فناناپذیر و ابدی، مثل یه جوهر یا اتم یه واحد بنیادی و غیرقابل تقسیمه، که نمیتونی تکهتکهش کنی و همیشه دستنخورده میمونه».1
به زبان ساده یعنی چه؟ یعنی این باور که “من” (Ego) یک “چیز” واحد، یکپارچه و فناناپذیرم. اون جوهر ثابتی که وقتی میگیم “من”، بهش اشاره میکنیم. این سنگ بنای افلاطون و بخش بزرگی از فلسفه مدرن (مثل دکارت) بوده.
(موسیقی کوتاه بین بخشی)
انقلاب روانشناختی نیچه (پیشبینی فروید)
نیچه اینجا یه چرخش شگفتانگیز میکنه. میگه: «بین خودمون باشه، اصلاً لازم نیست خود “روح” رو دور بندازیم.» اتفاقا این کارِ “طبیعتگراهای دست و پا چلفتی”ه ($Ungeschick der Naturalisten$) که تا به روح دست میزنن، گمش میکنن.1
نه! ما فقط باید این “خرافه” اتمی بودنش، یعنی یکپارچه و ابدی بودنش رو دور بریزیم. «راه واسه برداشتهای جدید و ظریفتر از فرضیه روح بازه.».1
و بعد نیچه سه تا فرضیه انقلابی رو برای “روانشناس جدید” روی میز میگذاره. میگه اینا باید از این به بعد اینا هم “حق شهروندی در علم” ($Bürgerrecht haben$) رو داشته باشن:
۱. «روح میرا» ($sterbliche Seele$): تصور کن روح ابدی و جاودان نیست—یه چیز موقتی و فانی که با مرگ بدن تموم میشه. چی میشه اگه روح هم مثل بدن، فقط یه پدیده زندگیمحور باشه، نه یه جوهر که تا ابد بمونه؟
۲. دومی «روح همچون کثرت سوژه» ($Seele als Subjekts-Vielheit$).3 خب، این یکی یه کم پیچیدهس ولی اصل حرف نیچه اینجاس. «سوژه» ($Subject$) یعنی چی؟ یعنی همون «من»! اون مرکز فرماندهی که فکر میکنه، تصمیم میگیره، احساس میکنه. همونی که دکارت گفت «من فکر میکنم». فلاسفه همیشه فکر میکردن این «من» یه چیز واحد و یکپارچهس، مثل همون «اتم روح» که گفتیم.11
(لحظهی آها!)
نیچه میگه: چی میشه اگه این “من” اصلاً یه نفر نباشه؟ چی میشه اگه یه «چندین نفر» باشه؟ یه «کثرت» ($Multiplicity$)؟ 4 این همون ایده «روح همچون کثرت سوژه» است. یعنی به جای یه پادشاه واحد، ما یه شورا از «فاعل»های کوچیکتر داریم که دارن با هم رقابت میکنن. اتفاقا تو مقاله های معتبر ذکر شده که روانشناسی مدرن هم با نیچه موافقه مثلا “تو نظریه ریچارد شوارتز: خود، رو دیگه ‘واحد’ نمیبینه، بلکه یه ‘سیستم پویا’ از بخشهای مختلف یا شخصیتهای فرعی میدونه که با هم تعامل میکنن—مثل یه ‘خانواده درونی’: بعضی محافظ (protector)، بعضی آسیبدیده (exiled)، و بعضی مدیر (manager). در حالت سالم، self مرکزی اونا رو متعادل نگه میداره. اما در اختلالاتی مثل DID (چندشخصیتی، که اغلب از ترومای کودکی میآد)، تعادل به هم میخوره، بخشها جدا میشن، و جابهجایی کنترل اتفاق میافته—انگار هر بخش یهو کل ‘من’ رو میگیره. این دقیقاً همون ‘چندانگی سوژه’ نیچهست، اما در لباس علم مدرن!” [29،30،31]
(ایده مصاحبه روانشناسی: چندگانگی شخصیتی و اختلال چند شخصیتی-ساختار نهاد، خود و فراخود)
و بعد نیچه بلافاصله این ایده رو پختهتر میکنه:
۳. «روح همچون ساختار اجتماعی غرایز و عواطف» ($Seele als Gesellschaftsbau der Triebe und Affekte$).1
این سومی دیگه خود انقلابه. “روح مثل ساختار اجتماعی غرایز و عواطف”. این یعنی چی؟
“من” شما یه نفر نیست. “من” شما یه پارلمانه، مجلسه. یه “ساختار اجتماعیه”. توی این پارلمان، یه عالمه “غریزه” ($Triebe$) و “عاطفه” ($Affekte$) نشستن. غریزه قدرت، غریزه گرسنگی، غریزه امنیت، غریزه جنسی، میل به پرخاشگری، میل به آرامش… اینا هر کدوم یه حزبن و دارن با هم مذاکره، ائتلاف، و جنگ میکنن.28
به نظرم این قسمت رو دوبار گوش بدین!
چیزی که شما بهش میگید “اراده من” یا “تصمیم من”، در واقع فقط صدای اون حزبیه که تو اون لحظه تونسته بقیه رو ساکت کنه یا با خودش همراه کنه. یا رای اکثریت رو آورده یا بقیه رو سرکوب کرده. این دقیقاً همون مدلیه که فروید دهها سال بعد بهش میگه ساختار “نهاد” (Id)، “خود” (Ego) و “فراخود” (Superego). 2 نیچه با این فرضیه، “روح” رو از یه “چیز” متافیزیکی و ثابت، تبدیل میکنه به یه “فرآیند” روانشناختیِ پویا و پر از تضاد.
حالا، وظیفه روانشناس جدید اینه که بیاد و به اون «خرافهها» ($Aberglauben$) پایان بده—خرافههایی که تا حالا دور ایده روح مثل علفهای وحشی، با «سرسبزی تقریباً استوایی» ($tropischen Üppigkeit$) و پرطراوت رشد کردن و همه جا رو گرفتن.۱ (لحظه آها): انگار نیچه داره میگه ‘بالاخره وقتشه این باغچه رو هرس کنیم!’ اما این کار آسون نیست. نیچه هشدار میده: روانشناس جدید، با این پاکسازی، خودش رو انگار به یه «بیابان جدید و یه سوءظن تازه» ($neue Öde und ein neues Misstrauen$) تبعید کرده—یه جای خالی و پر از شک، بدون اون راحتیهای قدیمی.۱ مثل وقتیکه میای و یه باغ رو بعد از سالها هرس میکنی که هم کار خیلی سختیه و هم بعدش دیگه اون سرسبزی قبل رو تا مدتی نمیبینی تا وقتی گیاه های خوب که بخاطر علف ها از بین رفتن رشد کنن.
و راستش، نیچه اعتراف میکنه که «شاید روانشناسهای قدیمیتر روزگار راحتتر و شادتری داشتن»…۱
ولی چاره ای نیست.
(نقل قول مستقیم) در نهایت، او خودش رو محکوم به ‘اختراع کردن’ (erfinden) میداند—و، چه کی میداند؟ شاید به ‘پیدا کردن’ (finden).
و جالب اینجاست: نیچه این جمله رو با همون کلماتی تموم میکنه که برای مسخره کردن کانت (تو فرق ‘پیدا کردن’ و ‘اختراع کردن’) به کار برد، اما حالا با یه معنایی کاملاً تازه و امیدوارانه
(موسیقی کوتاه بین بخشی)
نتیجهگیری: از ستارهشناسی تا روانشناسی
(با لحنی جمعبندیکننده)
چه سفری بود! دیدیم که نیچه مثل یه جراح، لایه به لایه پیشداوریهای فلسفه رو شکافت.
اول به ما نشون داد که انگیزه جستجوی “دنیای واقعی” چقدر روانشناختی و مبتنی بر خستگی، ترس و فرار از آشوب مدرنیتهس.
بعد، خطای منطقی بزرگترین تلاش فلسفه (یعنی کانت) رو افشا کرد. نشون داد که کانت فقط داشت یه توضیح واضح و مبرهن میداد و سوال اصلی رو گم کرده بود. سوال واقعی این بود که ما چرا «باور به چنین احکامی برامون ضروریه؟».1
و آخر هم، از ستارهشناسی کوپرنیک و فیزیک بوسکوویچ استفاده کرد تا ما رو برای ضربه نهایی آماده کنه: مرگ “روح به مثابه اتم”. و به جاش، راه رو برای یه روانشناسی کاملاً جدید و انقلابی باز کرد که “خود” (Self) رو نه به عنوان یه “چیز” ثابت، بلکه به عنوان یه “جامعه” متکثر و پر از تضاد میبینه.
بر اساس نقد نیچه در این سه بخش، بزرگترین پیشداوری فلاسفه، باور به “حقیقت ثابت”، “عقل ثابت” (همون چیزی که در نهایت فقط یه «عینک پرسپکتیو زندگی» ($perspectival optics of life$) بود 1) و “روح ثابت” (همون «اتمگرایی روح» ($Seelen-Atomistik$)) بوده.1 نیچه به ما نشون میده که فلسفه واقعی از جایی شروع میشه که روانشناسی شروع میشه.
شک کردن به باورهای دیگران آسونه. هنر واقعی، که نیچه از ما میخواد، شک کردن به بنیادیترین ابزار شناخت ما، یعنی خودِ “من” هست.
(لحظهی آها! - موسیقی گذار)
عجب گرد و خاکی به پا کردیم، نه؟
1 نیچه بهمون گفت که «من» یه چیز واحد و ثابت نیست، بلکه یه «ساختار اجتماعی از غرایز و عواطف»ـه ($Seele als Gesellschaftsbau der Triebe und Affekte$).1 یه پارلمان پر هرج و مرج از صداهای مختلف.
اگه اینطوره، اگه ما یه پارلمانیم، سوالی که پیش میاد اینه: «رئیس این پارلمان کیه؟» غریزهی اصلی چیه؟ بزرگترین غریزهای که بقیه رو اداره میکنه چیه؟
قرنها، فلاسفهای مثل اسپینوزا بهمون گفتن که این غریزهی اصلی «حفظ خود» ($instinct of self-preservation$)ـه.1 اینکه ما فقط میخوایم زنده بمونیم. اما نیچه اینجا یه بمب دیگه میندازه.
تو اپیزود بعدی، میریم سراغ معروفترین، و شاید بدنامترین، مفهوم نیچه. اراده معطوف به قدرت.
و بعد میبینیم که چطور «فیزیک» و «علم» هم فقط یک «تفسیر» از جهان هستن، نه «توضیح» جهان
آمادهاین که ببینین چطور تمام علم ما، فقط یه نقاب دیگه از «اراده معطوف به قدرت»ـه؟
(موسیقی پایانی و محو شدن)
ممنونم که تا اینجا با پادکست «شَک» همراه بودید. اگه نظری، سوالی یا انتقادی دارید، من در اینستاگرام پادکست به آدرس shakpodcast منتظر شنیدنِ صداتون هستم.
Works cited
- Beyond Good and Evil & On the Genealogy of - Friedrich Wilhelm Nietzsche.pdf
- Discussion #01: Introduction to Nietzsche and BGE/ Prefaces of Kaufman and Nietzsche - Reddit, accessed November 11, 2025, https://www.reddit.com/r/Nietzsche/comments/5l9xgz/discussion_01_introduction_to_nietzsche_and_bge/
-
Aphorism 10, Nietzsche’s “Beyond Good and Evil”: Understanding Nietzsche by Wilk Mayhem Medium, accessed November 11, 2025, https://medium.com/@wilkmayhem/aphorism-10-nietzsches-beyond-good-and-evil-understanding-nietzsche-21e2e9473864 - Nietzsche’s Beyond Good and Evil: The Hard Way (010) - Reading Supply, accessed November 11, 2025, https://reading.supply/@hotchocolate/nietzsches-beyond-good-and-evil-the-hard-way-010-qmxQsx
- The Project Gutenberg eBook of Jenseits von Gut und Böse, by Friedrich Wilhelm Nietzsche, accessed November 11, 2025, https://www.gutenberg.org/cache/epub/7204/pg7204-images.html
- Historischer und kritischer Kommentar zu Friedrich Nietzsches Werken: Band 5.1 Kommentar zu Nietzsches “Jenseits von Gut und Böse” 9783110293357, 9783110293074 - EBIN.PUB, accessed November 11, 2025, https://ebin.pub/historischer-und-kritischer-kommentar-zu-friedrich-nietzsches-werken-band-51-kommentar-zu-nietzsches-quotjenseits-von-gut-und-bsequot-9783110293357-9783110293074-e-3959237.html
- Beyond Good and Evil — English and German, Translation of Friedrich Nietzsche’s Jenseits von Gut und Böse. (Leipzig 1900) - Foreword. - Freemasonry Research Forum, accessed November 11, 2025, https://www.freemasonryresearchforumqsa.com/beyond-good-and-evil.php
- Nietzsche’s Philosophy of Conflict and the Logic of Organisational Struggle - Scholarly Publications Leiden University, accessed November 11, 2025, https://scholarlypublications.universiteitleiden.nl/access/item%3A2948460/view
- Beyond Good and Evil — Ch 1, accessed November 11, 2025, https://www.marxists.org/reference/archive/nietzsche/1886/beyond-good-evil/ch01.htm
- (011) Nietzsche’s “Beyond Good and Evil”, One Paragraph at a Time - Kirby Yardley, accessed November 11, 2025, https://kirbyyardley.medium.com/011-nietzsches-beyond-good-and-evil-one-paragraph-at-a-time-6e8ef8d02802
- Nietzsche’s Naturalist Deconstruction of Truth, accessed November 11, 2025, https://www.asau.ru/files/pdf/2335026.pdf
- Nietzsche’s Naturalist Deconstruction of Truth - ResearchGate, accessed November 11, 2025, https://www.researchgate.net/profile/Peter-Bornedal/publication/335240723_Nietzsche’s_Naturalist_Deconstruction_of_Truth_A_World_Fragmented_in_Late_19th_Century_Epistemology_Book_cover_2019/links/5f846cea458515b7cf7a2f59/Nietzsches-Naturalist-Deconstruction-of-Truth-A-World-Fragmented-in-Late-19th-Century-Epistemology-Book-cover-2019.pdf
- THE UNIVERSITY OF CHICAGO NIETZSCHE’S ARGUMENT FOR THE PHILOSOPHICAL LIFE: AN INTERPRETATION OF BEYOND GOOD AND EVIL A DISSERT - Knowledge UChicago, accessed November 11, 2025, https://knowledge.uchicago.edu/record/2822/files/Wood_uchicago_0330D_15631.pdf
-
We Nietzscheans. John Verdi by Joshua Berlow - Medium, accessed November 11, 2025, https://berlow.medium.com/we-nietzscheans-3087ad514104 - Beyond Good and Evil, by Friedrich Nietzsche - Project Gutenberg, accessed November 11, 2025, https://www.gutenberg.org/files/4363/4363-h/4363-h.htm
- (012) Nietzsche’s “Beyond Good and Evil”, One Paragraph at a Time - Kirby Yardley, accessed November 11, 2025, https://kirbyyardley.medium.com/012-nietzsches-beyond-good-and-evil-one-paragraph-at-a-time-aa20bbb26e19
- Nietzsche’s Beyond Good and Evil - The Leo Strauss Center, accessed November 11, 2025, https://leostrausscenter.uchicago.edu/files/2025/05/Nietzsche-Beyond-Good-and-Evil-1971.1.pdf
- Will to Power, Nietzsche’s Last Idol, accessed November 11, 2025, http://ndl.ethernet.edu.et/bitstream/123456789/69392/1/148.pdf.pdf
- Nietzsche and Spinoza - UiT Munin, accessed November 11, 2025, https://munin.uit.no/bitstream/handle/10037/7005/thesis.pdf?sequence=2
- Nietzsche, the Self, and the Disunity of Philosophical Reason - ResearchGate, accessed November 11, 2025, https://www.researchgate.net/publication/290710445_Nietzsche_the_Self_and_the_Disunity_of_Philosophical_Reason
- Nietzsche, the Self, and the Disunity of Philosophical Reason - UCL Discovery, accessed November 11, 2025, https://discovery.ucl.ac.uk/93399/1/Gardner_NIETZSCHE%2C%20THE%20SELF%2C%20%26%20THE%20DISUNITY%20OF%20PHIL%20REASON.pdf
- Friedrich Nietzsche - Stanford Encyclopedia of Philosophy, accessed November 11, 2025, https://plato.stanford.edu/entries/nietzsche/
- Nietzsche “d0e7331” - UC Press E-Books Collection, accessed November 11, 2025, https://publishing.cdlib.org/ucpressebooks/view?docId=ft5x0nb3sz;chunk.id=d0e7331;doc.view=print
- N ietzsche Parîs ‘te - Turuz, accessed November 11, 2025, https://media.turuz.com/h-edebiyat-2020-1/0027-Nietzsche_Parisde-_Sadiq_Erol_Er-2013-353s.pdf
-
Nietzsche’s Post Moral Ism PDF - Scribd, accessed November 11, 2025, https://www.scribd.com/doc/77342679/Nietzsche-s-Post-Moral-Ism - NIETZSCHE’S DOCTRINE OF THE ETERNAL RECURRENCE: BECOMING DESTINY by Jordan Daniel Shonberg A dissertation submitted to the fa - ProQuest, accessed November 11, 2025, https://search.proquest.com/openview/3d63b16029795a1dfe12a2ac6f507f65/1.pdf?pq-origsite=gscholar\&cbl=18750\&diss=y
- Contesting Nietzsche 9780226923918 - DOKUMEN.PUB, accessed November 11, 2025, https://dokumen.pub/contesting-nietzsche-9780226923918.html
-
Nietzsche and Freud on The Subject as Territory Epoché Magazine, accessed November 11, 2025, https://epochemagazine.org/10/nietzsche-and-freud-on-the-subject-as-territory/ - Nietzsche’s Multiplicity of the Subject” (Academia.edu، ۲۰۱۷، توسط Paul S. Loeb):
- “Nietzsche’s Psychology of the Self: the Art of Overcoming the Divided Self” (ResearchGate، ۲۰۱۹، توسط Daniel R. Ahern)
- The Ontological Multiplicity and Functional Unity of the Person in the Later Nietzsche” (Project MUSE، ۲۰۱۹، توسط Graham Parkes)
- The God Tube: Uncovering the Hidden Spiritual Message in Pop Culture https://www.acsu.buffalo.edu/~jlawler/courses/phi280/assets/documents/1%20Really%20Good%20Noodles.pdf
مصاحبه:
چند شخصیتی
ووکیسم و مردم خسته