هزارتوی بیبازگشت | اپیزود ۱۳، قسمت دوم
بخش دوم اپیزود سیزدهم از فصل دوم: هزارتوی بیبازگشت
تو افسانه، تِزِئوس یه کلاف نخ داشت. میرفت تو، هیولا رو میکشت، نخ رو دنبال میکرد و برمیگشت بیرون. پایان خوش.
حالا همون هزارتو رو تصور کن، ولی بدون نخ. بدون راه برگشت. و هیولا اون وسط منتظرت نیست — تو سر خودته. وجدان فکری خودته. همون چیزی که اولش تو رو فرستاد داخل، حالا داره از درون تیکهتیکهات میکنه.
این قیمتیه که نیچه تو قصار ۲۹ برای مستقل فکر کردن میذاره. و تو قصار ۳۰ توضیح میده چرا برنگشتن اتفاقاً درسته: چون از یه ارتفاعی به بعد، حتی تراژدی هم دیگه تراژیک نیست.
تو این قسمت حرف میزنیم از:
- هزارتویی که جای غار افلاطون رو گرفته
- مینوتاوری که دندونهاش از وجدان ساخته شده
- چرا نیچه میگه ترحم رنج رو دو برابر میکنه، نه نصف
- از ارسطو و اسکندر تا فارابی: حرفی که فقط برای بعضی گوشهاست
- و جملهی آخر نیچه: «اگه هوای تمیز میخوای، نرو کلیسا.»
اپیزود سیزدهم قسمت دوم: قصارهای ۲۹ و ۳۰ : هزارتو، مینوتاور وجدان، و ارتفاعات روح
[موسیقی مقدمه پادکست]
مقدمه قسمت دوم: قلاب
(لحن داستانی)
توی زندگیت کجا بوده که حس کنی افتادی تو یه هزار تو، بدون کمک، بدون راهنما و حس کنی هر چی میگذره بیشتر گم میشی.
[موسیقی مقدمه پادکست]
سلام، من احسان هستم. به قسمت دوم اپیزود سیزدهم خوش اومدین. اگه قسمت اول رو گوش دادین، یادتونه که دو تا قصار خوندیم:
تو قصار ۲۷ دیدیم که نیچه گفت فهمیده شدن سخته. و اینکه سه جور خواننده هست، رودخونه، لاکپشت، قورباغه. و فقط لاکپشت، اون خواننده آهسته، شانس فهمیدن داره.
تو قصار ۲۸ نیچه دوستای واقعیش رو بهمون نشون داد: همه مرده بودن. ماکیاولی با ظاهر تند و باطن عمیق. پترونیوس با پاهای باد. و آریستوفانسِ زیر بالش تخت مرگ افلاطون.
ولی آخر قسمت اول یه سوال موند: قیمتش چقدره؟ وقتی مستقل فکر کنی و لاکپشت باشی وسط دنیای رودخونهها، چه بلایی سرت میاد؟
نیچه تو قصارهای ۲۹ و ۳۰ جواب میده. و جواب اولش یه هزارتوعه. و جواب دومش… ارتفاعاتی از روح که از اونجا حتی تراژدی هم دیگه غمانگیز نیست.
بریم.
[موزیک انتقال ـ ضربدار و پرانرژی]
بخش ۳: قصار ۲۹، «استقلال بهمثابه هزارتو» یا مینوتاوری که دندانهاش از وجدانه
پرده اول: افسانهای از کرت ولی بدون پایان خوش
(لحن داستانی)
یه جزیره هست تو دریای مدیترانه، به اسم کرت )keRet). و زیر قصر مینوس، پادشها جزیره، یه هزارتو ساخته شده. هزارتویی که دِدالوس (DE-da-lus) ، باهوشترین معمار یونان ، طراحیش کرده. پر از راهروهای تاریک و پیچدرپیچ و بنبست. و وسطش یه هیولا زندگی میکنه: مینوتاور (minotavor). نصفش انسانه، نصفش گاو. و هر سال قربانی میخواد.
قهرمان آتن، تِزِئوس (TE-ze-us)، داوطلب میشه بره داخل و هیولا رو بکشه. ولی قبل از ورود، دختر شاه ، یه کلاف نخ بهش میده. میگه: «سر نخ رو به ورودی ببند و همینطور که جلو میری بازش کن. وقتی کارت تموم شد، نخ رو دنبال کن و برگرد.»
قهرمان داستان میره داخل. هیولا رو میکشه. نخ رو دنبال میکنه. و بیرون میاد. یه پایان خوش.
ولی حالا یه نسخه دیگه از این افسانه رو تصور کنین که توش دختر پادشاهی نیست که ملاف نخ رو به قهرمان بده. راه برگشتی نیست. و بدتر از همه: هیولا اون بیرون نیست، توی سر خودته. هیولا یه غریبه نیست. هیولا وجدان خودته. و هرچی بیشتر جلو میری، بیشتر گیر میافتی. و هیچکس نمیبینه کجایی.
این دقیقاً چیزیه که نیچه تو قصار ۲۹ توصیف میکنه.
یادتونه تو قصار ۲۸ گفتیم نیچه دوستان واقعیش رو بهمون نشون داد؟ ماکیاولی، پترونیوس، آریستوفانس که همه مردن، همه از قرنهای دور. گفتیم دوستی فلسفی از مرز زمان رد میشه. ولی حالا نیچه قیمت این دوستی رو بهمون نشون میده. قیمت مستقل فکر کردن. قیمت لاکپشت بودن وسط دنیای رودخونهها.
و قیمتش یه هزارتوعه.
[موزیک انتقال]
پردهٔ دوم: امتیازِ اندکان، و فرقِ جسارت با ناگزیری
(لحن داستانی)
نیچه قصار ۲۹ رو با یه جمله شروع میکنه که ظاهرش سادهست ولی باطنش سنگینه:
(نقل قول مستقیم) «مستقل بودن کارِ کسان اندکیست: — امتیازِ نیرومندان است.»
و با یه دو نقطه و خط تیرهٔ وسط جمله بهمون میگه جملهٔ دوم حرفِ تازهای نیست؛ همون حرفِ اوله که یه بار دیگه، و این بار با چاقو، گفته میشه.
دو تا کلمه اینجا مهمن.
اولیش: «مستقل». ریشهشناسی آلمانیش جالبه، یعنی «نا-آویخته». آویزون نبودن. گیر نکردن. و این فقط بازی با کلمه نیست: نیچه چند قصار جلوتر، تو قصار ۴۱ همین کتاب، دقیقاً همین فعل رو شیش بار پشت سر هم تکرار میکنه. «گیر نکردن به یه آدم» حتی محبوبترین آدم، چون به قول خودش هر آدمی یه زندانه. «گیر نکردن به یه وطن» حتی وطنی که داره زجر میکشه و بهت احتیاج داره. «گیر نکردن به ترحم.» «گیر نکردن به علم» حتی وقتی داره با گرانبهاترین کشفها وسوسهات میکنه. «گیر نکردن به جدا بودنِ خودت» به اون بلندیِ لذتبخشی که پرنده هی بالاتر میره تا بیشتر زیرِ پاش رو ببینه. و آخرش، و سختترینش: «گیر نکردن به فضیلتهای خودت.»
پس استقلال یه جور آزادیِ حرکته، نه فقط تنها بودن.
و دوم: «امتیاز»، یا دقیقتر، «حقِ ویژه». آلمانیش همون کلمهایه که واسه امتیازهای سلطنتی و حقوقِ ویژهٔ طبقهٔ حاکم به کار میره. لحنش اشرافیه، حقوقیه. نیچه نمیگه استقلال «خوبه» یا «ارزشمنده». میگه استقلال یه امتیازه و امتیاز چیزیه که یا داریش یا نداری. محقق زومِر (ZOM-mer) تو شرحنامهٔ بزرگش این رو به قصار ۶۱ همین کتاب وصل میکنه، جایی که نیچه از فیلسوف به عنوان «انسانِ گستردهترین مسئولیت» حرف میزنه. امتیاز و مسئولیت، دو روی یه سکهان.
ولی حالا نیچه یه پیچ به داستان میده.
ادامه میده: «و هر کسی که دست به این کار بزنه، حتی با بهترین حق برای این کار، ولی بیآنکه ناگزیر باشه، ثابت میکنه که احتمالاً نه فقط نیرومنده، بلکه تا حدِ سرمستی بیپرواست.»
اینجا باید دقت کنیم، چون خیلی راحت میشه اشتباه شنیدش. چون اول یه ادمیو گفت که مجبوره مستقل باشه. این حق ویژه رو ذاتا داره. اینجا داره کسیو میگه که مجبور نیست ولی خودش انتخاب کرده. و هر دوتا وارد یه هزارتو میشن و یه امتیاز دارن. پس نیچه دو جور استقلال نمیبیند. یک امتیاز میبیند و دو جور آدم که سراغش میروند. اولی چون نمیتواند نرود. دومی چون میخواهد. نیچه دومی را ضعیف نمیداند — صریحاً میگوید نیرومند است و حق هم دارد. فقط میگوید دارد قمار میکند، و قمارِ کسی که مجبور نبوده سرِ میز بنشیند.
و نیچه نمیگه این آدمِ دوم درجش پایین تره. میگه «نه فقط نیرومند، بلکه…» پس نیرومندیشو تأیید میکنه و یه چیز اضافه بهش میچسبونه: بیپروایی. ولی میگه این آدم ثابت میکنه که احتمالاً بیپرواست. این «احتمالاً» تصادفی نیست. لحن، لحنِ پزشکیه نه قضایی. و دعوا سرِ بالاتر و پایین تر نیست. سرِ دو جور قدرته. خودم یاد دو نوع قهرمان داستانای مارول افتادم، که یه سری مث سوپرمن یا اسپایدرمن ذاتا قدرت داشتن و یه سری مث بت من یا آیرون من قدرتو انتخاب کردن.
و کلیدِ کل قصار، همون عبارتِ وسطه: «بیآنکه ناگزیر باشه.»
دقت کن که «ناگزیر» با «مجبور» فرق داره. اجبار از بیرون میاد؛ یکی مجبورت میکنه. ناگزیری از درون میاد. یه آدم هست که طبیعتش راه دیگهای براش باقی نذاشته. مغزش اونجوری کار میکنه. نمیتونه خودشو وادار کنه مثل بقیه فکر کنه، حتی اگه بخواد، حتی اگه براش گرون تموم بشه. این آدم مستقله چون چارهای نداره. فک کنم تو روانشناسی مدرن این حالت رو عمدتا زخمی میبینن که باید درمان بشه ولی نیچه امتیاز ویژه میبینه.
اونطرف یه آدم دیگه هست که میشینه، فکر میکنه، و تصمیم میگیره: «خب، بذار مستقل بشم.»
نیچه تو قصارهای بعدی به این آدم که مجبوره مستقل باشه میگه فیلسوف. ولی چیزی که همینجا میگه اینه: نفر دوم داره وارد خطری میشه که لازم نبوده واردش بشه و داره بهش هشدار میده.
و اینجا یه تناقضِ ظاهری هست که ارزش داره روش وایسیم.
اگه استقلال انتخابی نیست، پس قصار ۴۱ چی که نیچه صریحاً دستور میده: آدم باید خودش آزمونهای خودشو به خودش بده و بهموقع. میگه از این آزمونها فرار نکن، هرچند شاید خطرناکترین بازیای باشن که آدم میتونه بکنه؛ این که کاملاً عمدیه. این که انتخابه.
جواب تو خودِ کلمهٔ «آزمون» ـه. آزمون چیزی رو اثبات میکنه، نمیسازتش. نیچه میگه این آزمونها برای اینه که ثابت بشه آدم به استقلال و فرماندادن برگزیده شده. یعنی سرنوشت از قبل هست؛ آزمون فقط آشکارش میکنه.
لحظهٔ آها: استقلالِ فکری تصمیم نیست، تشخیصه. چیزیه که وقتی طبیعتت راه دیگهای برات نذاشته، ازش سر درمیاری و بعد باید ثابتش کنی. اون کسی که داوطلبانه، بدون این ناگزیری، میره تو این مسیر، لزوماً آدم پایین تری نیست؛ آدمیه که داره قمار میکنه. «تا حدِ سرمستی بیپروا.» و «سرمستی» اینجا دقیقاً یعنی همون حالتِ کرهاسبی که افسارش رو باز کردن و ول کردن تو دشت. این ستایش نیست. هشداره ولی هشداری که خودش فیلتر هم میکنه: کسی که ناگزیره، اصلاً به این هشدار احتیاجی نداره.
و ربطش به «عشق به سرنوشت» عمیقه، به شرطی که با تسلیم به سرتوشت اشتباهش نگیریم. نیچه تقدیرگراییِ منفعل رو مسخره میکرد. حرفش این نیست که بشین و قبول کن از سر اجبار مستقلی. حرفش اینه:
فیلسوف کسی نیست که استقلال رو انتخاب کرده. کسیه که چیز دیگهای براش ممکن نبوده و بعد جرأت کرده تا ته مسیر بره.
[موزیک انتقال]
پرده سوم: هزارتو جای غار، نیچه علیه افلاطون
(لحن داستانی)
حالا نیچه به استعارهای میرسه که کل قصار رو تعریف میکنه:
«این آدم وارد یک هزارتو میشود، و خطرهایی که زندگی به خودی خود به همراه داره، هزار برابر میکنه.»
و اینجا یه نکته مهم هست: «هزارتوی حقیقت، جایگزین غار افلاطونی میشه.»
بذارین بازش کنم. یادتونه افلاطون چی میگفت؟ تو «جمهوری» یه تمثیل معروف داره: آدمها تو یه غار زنجیر شدن و فقط سایههای روی دیوار رو میبینن. فیلسوف کسیه که از غار بیرون میاد، از تاریکی به نور، از سایه به حقیقت، از پایین به بالا. یه مسیر صعودیه. یه راه خروج که در انتهاش دوخورشید هست.
ولی نیچه چیکار میکنه؟ غار رو برمیداره و به جاش هزارتو میذاره. و فرقش بنیادیه: تو غار افلاطون، خروج وجود داره. تو هزارتوی نیچه، خروج وجود نداره. تو غار، مسیر از تاریکی به روشنایی مشخصه. تو هزارتو، فقط راهروهای تاریکتر و تاریکتر هست. تو غار، فیلسوف به حقیقت میرسه. تو هزارتو، فیلسوف گم میشه.
این یه حرکت فلسفی بزرگه. نیچه داره تمام ساختار معرفتشناسی افلاطونی رو وارونه میکنه. نمیگه حقیقت بالای سرمونه و باید بهش صعود کنیم. میگه حقیقت یه هزارتوعه و هرچی بیشتر بهش نزدیک بشی، بیشتر گم میشی.
و یه نکته ظریفتر: نخ دختر پادشاه کجاست؟ تو افسانه اصلی، تِزِئوس نخ آریادنه (ariyadne)، دختر پادشاه، رو داشت، راه برگشت. ولی تو هزارتوی نیچه، آریادنه نیست. نخی نیست. راه برگشتی نیست. و جالب اینجاست: آریادنه تو جاهای دیگهی آثار نیچه هست ولی اینجا، دقیقاً جایی که بیشتر از همه بهش نیاز هست، غایبه. و این غیبت عمدیه.
حالا نیچه ادامه میده: «خطرات زندگی رو هزار برابر میکنه.» «فِرت نه دو برابر، نه ده برابر، هزار برابر.
و زومِر تو شرحنامهاش این رو مستقیم به زندگی خود نیچه وصل میکنه: جدایی از واگنر بین سالهای ۱۸۷۶ تا ۱۸۷۸ ، از دست دادن نزدیکترین دوست و الهامبخشش. بحران رابطه با لو سالومه و پاول ره سال ۱۸۸۲ ، شکست عاطفیای که تقریباً نابودش کرد. فروپاشیهای جسمی، سردردهای مزمن، بینایی ضعیف، تنهایی مطلق. «فراسوی نیک و بد» تو تنهاترین دوره زندگی نیچه نوشته شده. و قصار ۲۹ هم اصل فلسفیه و هم اعتراف زندگینامهای.
و بعد نیچه میگه: «از جمله خطراتی که کوچکترینشون نیست اینه که هیچکس با چشم نمیبیند چگونه و کجا راه رو گم میکند.»
محقق وود نشون میده که این مستقیماً به موضوع «دوستان خوب» قصار ۲۷ وصله: اونجا نیچه گفت دوستان خوبت حق حرفت رو نمیفهمن. اینجا یه قدم جلوتر میره ، میگه حتی رنجت رو هم نمیبینن. نامرئی شدن رنج، خودش یکی از خطرهاست.
(موزیک کوتاه)
پرده چهارم: مینوتاور غار وجدان ، دندانهایی از وجدان
(لحن داستانی)
و حالا میرسیم به ترسناکترین تصویر قصار:
نیچه میگه فیلسوف مستقل «تنها میشه و تکهتکه توسط مینوتاور غار وجدان دریده میشه.»
«هولِن-مینوتاوروس دِس گِویسِنس» (Höhlen-Minotaurus des Gewissens). بذارین این ترکیب مینوتاور غار وجدان رو باز کنیم. سه تا کلمه: غار. «مینوتاوروس» همون هیولای افسانهای. و وجدان.
شلِنکِر میگه نیچه عمدا کلمه غار افلاطون رو آورده توی هزارتوش. هیولا تو غاره، ولی غار دیگه جای فرار نیست — جای اسارته. و «دندانهای مینوتاور از وجدان ساخته شدن.»
ولی کدوم وجدان؟ اینجا نکته حیاتیه.
وقتی میشنویم «مینوتاور وجدان»، اولین فکرمون اینه: آها، پس گناه. احساس بد. عذاب اخلاقی. مثل وقتی کار بدی کردی و شب خوابت نمیبره.
ولی نه. نیچه از این وجدان حرف نمیزنه. نیچه از وجدان فکری حرف میزنه. همون چیزی که تو «دانش شاد» قصار ۲ ازش حرف زده: اون صدای درونیای که میگه «تو حق نداری بدون دلیل چیزی رو باور کنی.» اون صدایی که هر فرض بیبنیادی رو زیر سوال میبره. اون درخواست بیرحم صداقت فکری.
و مینوتاور دقیقاً همینه.
فکر کنین: فیلسوف مستقل وارد هزارتو میشه چرا؟ چون وجدان فکریش بهش اجازه نمیده مثل بقیه فکر کنه. مجبوره عمیقتر بره. هر باوری رو زیر سوال ببره. هر ارزشی رو بسنجه. ولی هرچی عمیقتر میره، همون وجدان فکری سختگیرتر میشه. بیشتر میخواد. بیشتر طلب میکنه. و اگه یه لحظه ضعف پیدا کنه و بخواد برگرده به راحتی باورهای قدیمی، به آرامش اخلاق موروثی ، همون وجدان فکری مثل یه هیولا بهش حمله میکنه. تکهتکهاش میکنه. خودتحقیری، فلج فکری، جنون.
این ایده رو میشه مستقیماً به «تبارشناسی اخلاق» وصل کرد. همون کتابی که نیچه یه سال بعد مینویسه و توش مقاله دوم درباره «وجدان بد» ه و مقاله سوم درباره ایدهآل ریاضتکشی. فیلسوف تو هزارتو از همون نیرویی خورده میشه که اولش اونو وادار به ورود کرد. این مکانیسم خودخوارانس.
لحظه آها: هیولای هزارتو غریبه نیست. وجدان فکری خودته که علیه خودت برگشته. همون خصلتی که تو رو مستقل کرد، صداقت بیرحم، زیر سوال بردن همه چیز، همون میتونه از درون نابودت کنه. دقیقاً مثل سیستم ایمنی بدن که وقتی بیشازحد فعال بشه، به خود بدن حمله میکنه.
و اگه نیچه رو تو آثار دیگهاش دنبال کنیم، این تنهایی ویرانکننده رو جای دیگه هم توصیف کرده. تو «چنین گفت زرتشت» بخش دوم، «سرود شب» و «سرود گور» ، تنهاییای رو میبینیم که به مرز جنون میرسه. و تو بخش سوم «آواره» و «نقاهت» خود زرتشت تقریباً از هم میپاشه. نیچه این هزارتو رو فقط توصیف نکرده، زندگیش کرده.
[موزیک انتقال]
پرده پنجم: بازگشتناپذیری، پایان دلسوزی
(لحن داستانی)
و حالا نیچه به آخرین ضربه میرسه. و این ضربه بیرحمانهترین جمله قصاره:
«فرض کنیم چنین کسی به زمین بخورد» . آلمانیش لفظاً یعنی «به زمین رفتن»، «نابود شدن.» و این عبارت تو آثار آخر نیچه بارها تکرار میشه. تو پیشگفتار «چنین گفت زرتشت» نیچه مینویسه: «دوست دارم کسی را که میخواهد فرو رود، چرا که او همان کسیست که از خود فراتر میرود.» یعنی نابودی و فراروی دو روی یه سکهان. و همین عبارت تو قصار ۳۰، یعنی درست قصار بعدی که بهش میرسیم ، دوباره ظاهر میشه. وود میگه این یه زنجیره ساختاریه: استقلال فیلسوف تو قصار ۲۹ به نابودی ممکن منجر میشه، ولی همون نابودی تو قصار ۳۰ ممکنه چیزی شبیه «قداست وارونه» بسازه.
نیچه ادامه میده: «این چنان دور از فهم انسانها رخ میدهد که نه آن را حس میکنند و نه با آن همدردی میکنند.»
«نه حس میکنن، نه همدردی میکنن». خوانندهها نه فقط نمیفهمن ، احساسش هم نمیکنن. رنج فیلسوف مستقل برای مردم عادی اصلاً قابل درک نیست. و ادامه میده:
(نقل قول مستقیم) «و او دیگر نمیتواند بازگردد! حتی نمیتواند به دلسوزی انسانها بازگردد!»
بذارین این کلمه دلسوزی یا ترحم رو باز کنیم. این یه کلمه بسیار سنگین تو فلسفه نیچهست. تو این کتاب قبل از این فقط یه بار، اونم گذری، تو قصار ۲۱ اومده بود؛ اینجا تو قصار ۲۹ عه که واسه اولین بار جدی ظاهر میشه و بلافاصله تو قصار ۳۰ گسترشش میده.
و زومِر و وود هر دو یه نکته حیاتی رو نشون میدن: این بریدگی دوطرفس.
از یه طرف: بقیه آدمها نمیتونن دلشون برای فیلسوف مستقل بسوزه ، چون اصلاً رنجش رو نمیبینن. رنجش نامرئیه. خارج از دایره درکشونه.
و از طرف دیگه: خود فیلسوف مستقل هم دیگه نمیتونه به حالت دلسوزی نسبت به بقیه برگرده. نمیتونه دیگه اونجوری ببینه. نمیتونه دیگه «با» بقیه رنج ببره. بریدگی هم از سمت اونا و هم از سمت خودشه.
و نیچه تو «دانش شاد» ، تحت عنوان «اراده رنجبردن و دلسوزان» این رو بیشتر باز میکنه: میگه دلسوزی رنج رو از شخصیبودنش خالی میکنه. اونکه دلش میسوزه، هیچی از عمق و مسیر شخصی رنج تو نمیفهمه و فقط میخواد زودتر «نجاتت» بده. و بعدها تو کتاب «دجال» صریحتر مینویسه: ترحم «ضد اون احساسات نیروبخشیه که انرژی حس زندگی رو بالا میبرن.» یعنی ترحم نه فقط بیفایدهست، مضره. چون رنج رو دو برابر میکنه: رنج اونکه رنج میبره، بهاضافه رنج اونکه دلش میسوزه. و همین «دو برابر شدن رنج» تو قصار ۳۰ ، ینی قصار بعدی ، به شکل صریحتر برمیگرده.
وحالا بیاین به نحوه نوشتن آخر قصار دقت کنیم. نیچه قصار رو با دو تا خط تیره تموم میکنه: «— —». زومِر تو شرحنامهاش نشون میده که نیچه تقریباً هیچوقت یه قصار رو اینجوری تموم نمیکنه. این خط تیرههای دوتایی نادرن. و عمدیان: این یه سکوت تصویری عه. یه بریدگی. یه اجرای بصری «بازگشتناپذیری.» و جالبتر اینکه انتهای قصار ۳۰ هم دقیقاً با همین «— —» تموم میشه. دو قصار مثل آینه همدیگهان: هر دو با بریدگی تموم میشن ، یکی بریدگی از انسانها (۲۹) و دیگری بریدگی از کلیسا و عوام (۳۰).
(موزیک کوتاه)
چه درسی برای ما داره؟
(لحن صمیمی)
بیاین یه قدم عقب بریم و ببینیم از قصار ۲۷ تا اینجا چه مسیری طی کردیم.
قصار ۲۷: یاد گرفتیم که فهمیده شدن سخته. که سه جور خواننده هست و اکثراً تند میخونن و فکر میکنن فهمیدن. که «دوستان خوب» خطرناکترین سوءتفاهمکننان.
قصار ۲۸: دیدیم که نیچه دوستان واقعیش رو بین مردهها پیدا کرده. ماکیاولی، پترونیوس، آریستوفانس. دوستی فلسفی که از مرز زمان رد میشه.
و حالا قصار ۲۹: قیمتش.
قیمت مستقل فکر کردن اینه که وارد هزارتویی میشی که راه برگشت نداره. و خطرناکترین چیز تو اون هزارتو، دشمن بیرونی نیست. وجدان فکری خودته که ممکنه از درون نابودت کنه. و هیچکس نمیبینه. و حتی اگه ببینن، نمیفهمن. و حتی اگه بفهمن، تو دیگه نمیتونی دلسوزیشون رو قبول کنی ، چون از اون جایگاه رد شدی.
یه جورایی شبیه تجربهایه که خیلی از ماها تو مقیاس کوچیکتر داشتیم: یه چیزی رو میفهمی که دیگه نمیتونی نفهمیش. دانستن یه در یکطرفهست. از یه دری رد میشی و پشت سرت بسته میشه. حالا تصور کنین این اتفاق نه واسه یه موضوع، بلکه واسه کل باورهاتون افتاده باشه.
ولی نیچه با اینکه این تصویر وحشتناکو از استقلال میده، نمیگه «پس مستقل نشین.» قصار ۲۹ ادامه قصار ۲۷ و ۲۸ عه و قصار ۳۰ ادامهی ۲۹ عه. نیچه میگه: آره، قیمتش سنگینه. ولی بعضیها هیچ راه دیگهای ندارن. و شاید همون «به زمین رفتن» ، همون نابودی، خودش شروع یه چیز دیگه باشه.
و شاید سوالی که باید از خودمون بپرسیم اینه: آیا ما به خاطر انتخاب مستقل فکر میکنیم یا به خاطر ضرورت؟ اگه انتخابه، نیچه بهمون هشدار میده: بیپروایی. اگه ضرورته… خب، خوشاومدید به هزارتو.
(موزیک انتقال)
بخش ۴: قصار ۳۰ — «ارتفاعات روح» یا جایی که حتی تراژدی دیگه غمانگیز نیست
پرده اول: وقتی عمیقترین حرفات شبیه جنایت میشه
(لحن داستانی)
سال ۴۲۳ پیش از میلاد. آتن. جشنوارهٔ بزرگ نمایش، چند هزار نفر روی سکوها. آریستوفان (a-ris-to-FĀN) یه کمدی میبره روی صحنه به اسم «ابرها».
پردهٔ اول: یه سبد از بالای صحنه آویزونه، و توش یه آدم نشسته. بازیگری در نقش سقراط. ازش میپرسن اون بالا چی کار میکنی؟ میگه: «دارم روی هوا راه میرم و دربارهٔ خورشید میاندیشم.» و فعلی که به یونانی به کار میبره دو تا معنی داره: هم «اندیشیدن به»، هم «از بالا نگاه کردن، ناچیز شمردن». و جوکش همینه، این آدم اونقدر بالا رفته که به خورشید هم فخر میفروشه.
یادتونه که سقراط چیزی ننوشت، حزبی نساخت، سلاحی دستش نگرفت. فقط تو کوچههای آتن وایمیستاد و سؤال میپرسید. اول بهش خندیدند و گفتن احمقه.
ولی بیستوچند سال بعد، همون شهر سقراط رو کشوند دادگاه ، و اتهامش این بود: «فاسد کردنِ جوانان.» دقت کن به خودِ اتهام. کسی نگفت حرفات غلطه. گفتن حرفات به گوشِ اشتباهی رسیده. و امروز؟ امروز اسمش شده «روشِ سقراطی» و تو کلاسهای درس یادش میدن، بهعنوان یه تکنیکِ آموزشی. اول حماقت، بعد جنایت، حالا سرفصلِ درسی.
نیچه قصار ۳۰ رو دقیقاً با همین ضربه شروع میکنه:
«عمیقترین بینشهای ما باید، و همچنین سزاوارند که ، وقتی بیاجازه به گوش کسانی میرسند که برای شنیدنشان ساخته نشدهاند، مانند حماقت به گوش بیایند، و در شرایطی، مانند جنایت.»
دقت کنین: نمیگه «ممکنه» شبیه حماقت بشه. میگه «باید». و بعدش اضافه میکنه: «و سزاوارند!». با علامت تعجب! یعنی نیچه نمیخواد عذرخواهی کنه بابت این وضعیت. میگه: خوبه که اینجوریه. سزاواره. فیلسوف نباید تلاش کنه حرفش رو قابل فهم همه بکنه، چون بعضی حقایق ذاتاً برای بعضی گوشها سمّان.
حالا یادتونه تو قصار ۲۹ نیچه گفت فیلسوف مستقل «دیگه نمیتونه برگرده»؟ دیگه نمیتونه به دلسوزی آدمها برگرده؟ حالا تو قصار ۳۰ داره توضیح میده چرا برنگشتن درسته. چرا باید اینجوری باشه. وود میگه حرکت از قصار ۲۹ به ۳۰ حرکت از تجربه هزارتو به توجیه فلسفی اینه که چرا فیلسوف حتی اگه بتونه، نباید برگرده.
و جالبه: «فرمولبندی فلسفی» نیچه اینجا از همون «گوشها» شروع میشه و یه کلمه ریز ولی مهم هم تو همین جمله هست: نیچه میگه این بینشها «بهطور غیرمجاز» به این گوشها میرسن. انگار حقیقت عمیق وقتی به گوش نااهلش برسه، یه ورود بیاجازهست، یه جور قاچاق! و در کل یعنی مسئله فقط فهم نیست، شنیدن هم هست. بعضی حقایق نه فقط فهمیده نمیشن، بلکه شنیده نمیشن ، مث فرکانسی که گوش عادی توانایی دریافتش رو نداره.
و وود اشاره میکنه که «حماقتها» و «جنایتها» ، عمداً کنار هم قرار گرفتن. چرا؟ چون از نظر اجتماعی، حماقت خندهداره ولی جنایت خطرناکه. نیچه میگه بینش فلسفی هر دو واکنش رو تولید میکنه ، بسته به شنونده. بعضیا میخندن. بعضیا میخوان آتیشت بزنن. یاد یان هوس (YAHN HOOS) میافتین؟ همون متفکری که تو اپیزود دوازده دیدیم داشت میسوخت و پیرزن با شوق هیزم میریخت رو آتشش؟ حالا نیچه داره میگه: این فقط مال قرون وسطی نیست. هر وقت فیلسوف حرف واقعی بزنه، یه «پیرزن» هست که هیزم بریزه.
[موزیک انتقال]
پرده دوم: باطنی و ظاهری، از فارابی تا نیچه
(لحن داستانی)
اسکندر مقدونی وسطِ آسیاست، درگیرِ فتحِ نصفِ جهانِ شناختهشده. یه خبر از یونان بهش میرسه: ارسطو، معلمِ قدیمیش، چند تا از رسالههاش رو منتشر کرده.
اسکندر نامه مینویسه. لحنش، به روایتی، لحنِ یه شاگردِ عصبانیه: «کارِ خوبی نکردی که آموزههات رو منتشر کردی. اگه چیزی که ما توش تربیت شدیم مالِ همه بشه، پس ما به چی از بقیه سریم؟» و بعد یه جمله که از دهنِ مردی که داره دنیا رو فتح میکنه شنیدنیه: «من ترجیح میدم تو دانستنِ بهترین چیزها سرتر باشم تا تو قدرت.»
ارسطو جواب میده. و جوابش کوتاهترین تعریفیه که تا حالا از این بحث داده شده. میگه اون آموزهها «هم منتشر شدن، هم منتشر نشدن.»
[مکث]
منتشر شده، و منتشر نشده. کتابش تو بازار هست. هر کی پول داشته باشه میخردش. و بازم بستهست. رمزی نوشته نشده، جوری نوشته شده که فقط برای کسی باز میشه که قبلاً آموزش دیده. یه محقق به نام پلوتارک خودش توضیح میده: اون رسالهها برای یاد دادن یا یاد گرفتن به درد نمیخورن؛ یادداشتان برای کسی که از قبل میدونه.
اسمی هم که یونانیها روش گذاشته بودن همینو میگفت: «آکروآماتیک» (a-kro-ā-MĀ-tik)، یعنی «شنیدنی». چیزی که ساخته شده تا شنیده بشه، نه خونده بشه.
حالا البته بعضی محققا میگن این داستان نامه ها ساختگیه ولی اصل حرفو تغییر نمیده و یه طنزِ تاریخی هم اینجا هست: از ارسطو، اون کتابهای منتشرشده برای همه، کامل گم شدن. چیزی که به دستِ ما رسیده دقیقاً همون بخشِ «منتشرنشده»ست. یعنی کلِ ارسطویی که امروز میخونیم، جزوهٔ کلاسیه خواصشه که قرار نبوده بخونیمش.
و گفتیم که حقایق عمیق واسه کسی که نباید بشنوه مثل حماقت به نظر میرسن. حالا نیچه ازین یه اصل فلسفی بنیادین بیرون میکشه: تفاوت ظاهری و باطنی.
«اِگزوتریک و اِزوتریک» (ek-so-TE-rik / e-zo-TE-rik) «ظاهری و باطنی» دو کلمه ای که فیلسوفای قدیم ازشون استفاده میکردن. ظاهری یعنی آموزهای که برای همهست. باطنی یعنی آموزهای که فقط برای خواصه.
و نیچه یه لیست تاریخی میده از فرهنگهایی که این تمایز رو شناختن: «هندیها، یونانیها، ایرانیها، و مسلمانان.»
حالا اینجا یه لحظه نگه دارین.
پیتِر گراف (PEE-ter GROF) ، تو مقالهای که سال ۲۰۲۰ منتشر شد با عنوان «نیچه و فلاسفه» ، نشون میده که نیچه تو این لیست داره به سنت فلسفیای اشاره میکنه که فارابی (al-Farabi) رو به عنوان معمارش داره. بذری که ارسطو کاشت، سیزده قرن بعد، تو بغداد، تبدیل شد به یه نظام. و اسمی که به معمارش دادن، خودش گویاست: فارابی رو میگفتن «معلمِ ثانی». دومی. بعد از ارسطو. فارابی ، فیلسوف بزرگ قرن دهم، که سر ایرانی یا تُرک بودن اصلیتش هم بین مورخا بحث هست، اولین کسی بود که به شکل نظاممند توضیح داد فیلسوف باید با مردم عادی یهجور حرف بزنه و با خواص جور دیگه. چرا؟ نه از سر فریب، بلکه چون همون حقیقت، بسته به شنونده، اثر متفاوتی داره.
و بعد ابنسینا و ابنرشد (Ibn Rushd / Averroës) همین سنت رو ادامه دادن. ابنرشد حتی یه کتاب نوشت درباره رابطه فلسفه و شریعت که دقیقاً درباره همینه: چهجوری حقیقت فلسفی رو میشه به زبان عامهفهم درآورد بدون اینکه تحریف بشه.
و لئو اشتراوس (LEH-oh SHTROWS)، فیلسوف سیاسی قرن بیستم، وقتی تئوری معروفش درباره «نوشتن بین خطوط» رو ساخت، مستقیماً از همین سنت الهام گرفت. کتاب معروفش «آزار و هنر نوشتن» با ارجاع به فارابی و ابنمیمون شروع میشه. یعنی خط فکریای که نیچه اینجا بهش اشاره میکنه، از فارابی شروع میشه، از ابنرشد رد میشه، و تا اشتراوس ادامه پیدا میکنه.
ولی نکته اصلی نیچه اینه: همه این فرهنگهای هندی، یونانی، ایرانی، اسلامی، به «نظام رتبهبندی» باور داشتن، نه به «برابری و حقوق مساوی». نیچه میگه تمایز باطنی/ظاهری فقط تو فرهنگی ممکنه که سلسلهمراتب رو بپذیره. دموکراسی مدرن با ادعای برابری، این تمایز رو نابود کرده.
ولی حالا نیچه یه چرخش غافلگیرکننده میکنه. میگه:
تمایز اصلی باطنی و ظاهری این نیست که ظاهری بیرون وایساده و از بیرون میبینه، میسنجه، اندازه میگیره و قضاوت میکنه، و باطنی از درون. نه! «تمایز اساسیتر اینه که ظاهری از پایین به بالا نگاه میکنه و باطنی از بالا به پایین!»
این یه حرکت مهمه. نیچه داره میگه فرق فیلسوف و غیرفیلسوف نه فرق «درون/بیرون» ه که بشه باهاش بازی کرد و گفت بذار بیام درون. بلکه فرق ارتفاعه. فرق عمودی. مثل دو نفر که به یه منظره نگاه میکنن، ولی یکی از دره نگاه میکنه و یکی از قله. درهنشین فقط دیوارهای سنگی رو میبینه. قلهنشین کل نقشه رو.
حالا محققا درباره اینکه نیچه خودش واقعاً باطنی یا واسه خواص مینویسه یا نه، یه بحث جدی دارن.
از یه طرف، لمپرت و کلارک و دادریک (CLARK / DUD-rik) میگن آره: نیچه واقعاً یه سطح ظاهری داره واسه بیشتر خوانندهها و یه سطح عمیقتر واسه «روحهای آزاد.» و کلارک و دادریک یه نکته کلیدی اضافه میکنن: «از بالا» یعنی «از ارتفاع روحی» که در ادامه نیچه بیشتر توضیح میده.
ولی از یه طرف دیگه، برایان لایتِر (BRAI-an LAI-ter) به شدت مخالفه. میگه این «باطنیخوانی» بهونهای میشه تا نیچه رو ضد اون چیزی بخونن که آشکارا نوشته. بگن نه منظورش از یه حرف واضح یه چیز دیگس و این خطرناکه.
و پیپین (PIP-in) ، تو مقاله «ماسکهای نیچه» ، یه تحلبل سوم پیشنهاد میده. میگه: نیچه نه رمزنویسی میکنه نه صریحنویسی. معماگونه مینویسه. و معمایی بودنش عمدیه ، چون خواننده رو مجبور میکنه آهسته بخونه. خودش میگه: «بیشتر اونچه نوشته شده، عمدا معماییه و این معما، اگه درست بهش توجه بشه، خواننده رو کند میکنه.»
میبینین؟ دوباره برمیگردیم به همون لاکپشت قصار ۲۷! معمای نیچهای یه ابزار سرعتگیر ه مثل اون کلمات سانسکریت تو قصار ۲۷ که خواننده رو مجبور میکنه وایسه.
(موزیک کوتاه)
پرده سوم: ارتفاعات روح — جایی که تراژدی دیگه غمانگیز نیست
(لحن داستانی)
و حالا میرسیم به یکی از مشهورترین جملات نیچه.
ارتفاعاتی از روح هست که وقتی از اونجا دیده بشه، حتی تراژدی دیگه تأثیر تراژیکش رو از دست میده
دقت کنین به کلمه «ارتفاعات روح.» نه «ارتفاعات فکر» و نه «ارتفاعات هوش.» روح. یعنی این بالا رفتن، فقط کار عقل نیست، کار تمام وجوده.
و این جمله رو نیچه قبلاً هم زده بوده. تو «چنین گفت زرتشت»، زرتشت میگه: «هر که بر بلندترین کوهها بالا رود، بر همه نمایشهای سوگواری و جدیّت سوگوارانه میخندد.»
یعنی هم نمایش تراژیک و هم جدیت تراژیک، هر دو، از اون ارتفاع خندهدار میشن. نه به این معنی که بیاهمیتن، بلکه به این معنی که دیگه اسیرکننده نیستن.
و یه نکته مهم اینجا اینه که این حس تراژیک نداشتن یه حالت موقت و دستیافتنی رو نشون میده، نه یه بیحسی دائمی. یعنی نیچه نمیگه فیلسوف همیشه ورای تراژدی ایستاده. میگه لحظاتی هست که از ارتفاع کافی، تراژدی دیگه تأثیر عادیش رو نداره. و این فرق بین رواقیگریه، که میگه هیچوقت احساس نکن، و نیچه که میگه بالاتر از احساس عادی برو.
و بعد نیچه یه سوال میپرسه:
«و اگه تمام رنج جهان رو با هم یکی کنیم، چه کسی جرأت میکنه تصمیم بگیره که آیا دیدن این رنج لزوماً ما رو به ترحم وادار میکنه و از این طریق رنج رو دو برابر میکنه؟»
نیچه تو قصار ۲۹ گفت فیلسوف مستقل «دیگه نمیتونه به ترحم آدمها برگرده.» حالا تو قصار ۳۰ داره توضیح میده چرا برنگشتن عاقلانهست: چون ترحم رنج رو دو برابر میکنه. رنجکسی کم داره رنجمیکشه و رنجکسی داره واسش ترحم میکنه.
وقتی کسی رنج میبره و تو دلت براش میسوزه، الان دو نفر رنج میبرن، اون و تو. کل رنج دنیا دو برابر شده. ترحم نه فقط درمان نیست بلکه بیماری رو تکثیر میکنه.
و اسپینوزا (es-pi-NO-za) قبل از نیچه همین حرف رو زده بود. نوشته: «ترحم، در انسانی که بر اساس عقل زندگی میکنه، فینفسه بد و بیفایدهست.» نیچه این قضیه رو میشناخت و یکی از سنگبناهای نقد خودش از ترحمه.
و همونطور که تو قصار ۲۹ گفتیم، نیچه تو «دانش شاد» از شخصیبودن رنج دفاع کرده بود، و بعدها تو کتاب «دجال» صریحتر نوشت: ترحم «ضد اون احساسات نیروبخشیه که انرژی حس زندگی رو بالا میبرن.» ترحم رو نمیخواد نه چون آدم سنگدلیه، بلکه چون ترحم ضد زندگی عمل میکنه.
و دقت کنین: نیچه اینجا داره صریحاً ضد فلسفه شوپنهاور و ضد اخلاق مسیحی حرف میزنه. تو هر دوی اینا، ترحم بالاترین فضیلته. نیچه میگه: نه. ترحم دو برابرکننده رنجه، نه کمکنندش.
و بعد نیچه جمله رو با یه علامت سوال و سهنقطه تموم میکنه: «؟ …» یه سکوت عمدی. جواب سوالش رو نمیده. خواننده رو مجبور میکنه خودش تکمیلش کنه. و این خودش یه اجرای خواص نویسی عه: فقط کسی که از اون ارتفاع نگاه میکنه، جوابش رو میدونه.
لحظه آها: «ارتفاع روح» یعنی جایی که هم تراژدی رو میبینی و ازش فاصله داری. نه بیحسی. بلکه نگاه دوم. مثل کوهنوردی که از قله، کل مسیر رو میبینه، هم پرتگاهها رو و هم درهها رو، ولی دیگه نمیلرزه. چون کل نقشه پیش چشمشه. و ترحم؟ ترحم مال کسیه که تو دره گیر کرده و فقط دیوار رو میبینه.
حالا یاد این افتادم که من یه مدت کوتاه کلاس رزمی میرفتم. اونجا بعضی تمرینا واقعا دمار ازت در میورد ولی مربی انگار اصن واسش مهم نبود، تمرینو سخت و سخت ترش میکرد. ولی خود اون هم دوره ایا معمولا یه حالت ترحمی داشتن وقتی یکی خیلی اذیت میشد. اینو حس میکنم تو خیلی چیزا میبینیم. مثلا تو دانشگاه، رابطه استادا با دانشجو و دانشجوها با هم. حالا اینجا که نمیشه گفت اونا در ارتفاعات روح مورد نظر نیچه بودن، ولی تو اون زمینه خاص بالاتر وایساده بودن و مسیرو میدیدن. اون حس اختلاف عمودی رو میشه فهمید.
[موزیک انتقال]
پرده چهارم: غذای فیلسوف، زهر عوام و وارونگی بزرگ
(لحن داستانی)
سال شصتوسه پیش از میلاد. یه پادشاه، توی یه قلعهٔ محاصرهشده کنارِ دریای سیاه. میتریداتِس (mit-ri-DĀ-tes)، شاهِ پونتوس. چهل سال با روم جنگیده، تو سه تا جنگ و حالا پومپیوس شکستش داده و کار تمومه.
اپدرش رو سرِ یه ضیافت با زهر کشته بودن. و او از همون جوونی تصمیم گرفت این اتفاق براش نیفته. پس سالهای سال، هر روز، مقدارِ خیلی کمی زهر میخورد. کم، ولی هر روز. بدنش کمکم عادت کرد.
حالا توی اون قلعه، آخرین کاری که میخواد بکنه اینه که زنده به دستِ روم نیفته. همون زهری رو که همیشه کنارِ شمشیرش نگه میداشت برمیداره ومیخوره.
(مکث)
هیچ اتفاقی نمیافته. همون مایعی که تو اون جام هر کسِ دیگهای رو میکشت، برای این مرد چهل سال بود که شده بود عادتِ هر روزِ صبح. زهرِ اونا، خوراکِ این.
و نیچه حالا یه سری حکم صادر میکنه که ظاهرشون وحشتناکه ولی باطنشون دقیقه.
«اون چیزی که برای انسانهای والاتر غذا یا تسکینه، برای نوع کاملاً متفاوت و پستتری تقریباً زهر ه.»
یه نکته دربارهٔ میتریداتس هست که باید اینجا بگیم، چون دقیقاً همونجاییه که داستان از نیچه جدا میشه.
میتریداتس مصون شده بود. بدنش یاد گرفته بود اون زهر رو حس نکنه. ولی کلمهای که نیچه به کار میبره مصونیت نیست، غذاست. یعنی چیزی که واردت میشه و ازش ساخته میشی، نه چیزی که از کنارت رد میشه و هیچیت نمیشه. یادتونه قصار ۲۸ و بحثِ سوختوسازو؟ همینه. انسانِ والای نیچه زره نداره. معده داره. نیچه داره همه چیز رو از دریچه بدن ، هضم و سرعت فرایندهای حیاتی میبینه.
و آخرِ داستانِ میتریداتس دقیقاً بهای همون زرهست: بدنی که دیگه هیچی حس نمیکرد، آخرش خودش شد قفسش.
زومِر نشون میده که تصویر غذا و زهر فقط استعاره نیست. نیچه اینجا تحت تأثیر ادبیات پزشکی و فیزیولوژیکی زمان خودشه و این تمثیل ریشه تو فیزیولوژی قرن نوزدهم داره. حتی ممکنه ریشه این تشبیه به غذا تو زندگی و مشکلات گوارشی زیادی باشه که خود نیچه سالها باهاشون دست و پنجه نرم می کرد. و حتی تو «اینک انسان» یه فصل دربارهٔ خوراک و اقلیم و استراحت نوشت و ادعا کرد این مباحث از همهٔ ظرافتهای الهیاتی مهمترن. به هر حال طبق گفته خود استاد، هر فلسفه یجور اعتراف شخصی نویسنده هم هست.
اینجا یه پرانتز دلم نیومد باز کنم در مورد این قضیه اعتراف شخصی نویسنده. یکی ازین اعترافات شخصی در مورد بزرگترین شاعر فارسی، حکیم فردوسی هم صادقه. در مورد فردوسی به گفته خودش میدونیم که رابطه پیچیده ای با پسرش داشته. و شاهنامه ای که اکثرا به عنوان کتاب پادشاهان ایران میشناسیم، میشه گفت علاوه براون ها کتاب روابط پدر و پسره. هر داستان مهم چ حدابش رو نگاه کنیم، شخصیت پردازی که انجام شده، بسیار تمرکز داره روی این رابطه
و کلمه «تقریباً» هم مهمه و نباید ازش رد بشیم. نیچه نمیگه قطعاً زهره، میگه تقریباً. یعنی نسبیت ارزشی رو هم میپذیره، مطلقگرا نیست. هر چیزی بسته به نوع مصرفکننده اثر متفاوتی داره.
بعدش نیچه میگه:
«فضیلتهای انسان معمولی شاید در فیلسوف به معنای رذیلت و ضعف باشند.»
یه وارونگی کامل! اون چیزی که جامعه بهش میگه «خوب» مث فروتنی، اطاعت، ترحم، سازگاری، اینا واسه انسان معمولی لازمان. ولی اگه فیلسوف اینا رو داشته باشه، ضعیف شده. نه خوب. و برعکس: اون چیزی که جامعه بهش میگه «بد» مث استقلال، سرسختی، بیرحمی فکری ، اینا واسه ی فیلسوف فضیلته.
پس بخاطر این وارونگی
ممکنه یه انسان والامرتبه، اگه تباه بشه و به زمین بره، تازه اونوقت صفتایی پیدا کنه که به خاطرشون، مردم اون جهان پایینتر، اون جهانی که توس فرو افتاده، اونو مثل یه قدیس بپرستن.
«به زمین بره» و «نابود بشه» همون عبارتیه که تو قصار ۲۹ هم دیدیم! یادتونه؟ «فرض کنین چنین کسی نابود بشه…» و همون عبارتیه که تو «چنین گفت زرتشت»، زرتشت میگه: «من اون رو دوست دارم که خواهان نابودی خویشه» چون همینا هستن که «فراتر میرن»
حالا نیچه داره یه روانشناسی قدیسسازی ارائه میده. میگه: قدیس کیه؟ قدیس یه انسان والا یه که تباه شده. وقتی تباه میشه ، وقتی سقوط میکنه ، صفت هایی پیدا میکنه که اتفاقاً با آرمانهای جهان پایینتر همخوانی داره: ضعف، فداکاری، انکار خود، ترحم. و مردم عادی این صفتا رو میبینن و میگن: «وای، چه آدم مقدسی!» ولی از نظر نیچه، اینا نشونه تباهی ان، نه تعالی.
زومِر این رو وصل میکنه به «تبارشناسی اخلاق» درباره «نوع کاهنانه» (priestly type) و قصار ۵۱ خود «فراسوی نیک و بد» درباره قدیس. خط فکری یکیه: قدیس نوع والای تباهشدهست که جهان پایینی ستایشش میکنه چون تباهیش با آرمانهاشون همخوانی داره.
و بعد نیچه به کتابها میرسه:
«کتابهایی هست که برای روح و سلامتی ارزش وارونه دارن، بسته به اینکه روح پایینتر و نیروی حیاتی پایینتر ازشون استفاده کنه، یا روح بالاتر و قدرتمندتر.»
و اینجا نیچه داره مستقیماً درباره خود کتابش هم حرف میزنه. «فراسوی نیک و بد» خودش یکی از همین کتاباست! وود و کلارک و دادریک هر سه این رو تأیید میکنن.
واسه خواننده ضعیف ، یا همون «روح پایین» ، این کتاب خطرناکه: «ویرانگره، تکهتکهکنندس، فرسایندس». یعنی اگه بدون آمادگی بخونیش، چارچوب اخلاقیت ویران میشه، بدون اینکه جایگزینی بسازی. و اونوقت شاید به نهیلیسم و پوچی برسی. مثل وزنه سنگین تو باشگاه: واسه ورزشکار آماده عضله میسازه، واسه مبتدی کمرشو داغون میکنه. وزنه همون وزنهست، فرقش تو بدنیه که زیرش میره.
ولی واسه خواننده قوی، یا «روح بالا»، همین کتاب یه «ندای جارچیای که شجاعترینها رو به شجاعتشون فرا میخونه.»
و این مستقیماً وصل میشه به قصار ۲۷: یادتونه سه نوع خواننده داشتیم؟ رودخونه، قورباغه، لاکپشت؟ الان نیچه داره همون سهلایهبودن رو از زاویه دیگه نشون میده: همون کتاب، بسته به نوع خواننده، یا زهره یا غذا. و فقط لاکپشت ، یا خواننده آهسته و دقیق ، میتونه ازش تغذیه بشه.
لحظه آها: قدیس، از نظر نیچه، نه بالاترین انسان بلکه ویرانه ی بالاترین انسانه. و کتاب بزرگ فلسفی هم همینطوره. واسه بعضیا نجاتدهندهست و برای بعضیا ویرانگر. و فرقش نه تو کتاب، که تو خوانندهست.
(موزیک کوتاه)
پرده پنجم: «هوای تمیز»، بوی آدمهای کوچک و نفس فلورانس
(لحن داستانی)
و حالا نیچه به ضربه آخر میرسه. و این ضربه بو داره. بوی واقعی.
(نقل قول مستقیم) «کتابهایی که مالِ همهاند همیشه کتابهایی بدبویند: بوی مردمِ کوچک به آنها چسبیده است.»
نیچه از استعاره بصری و فکری رفته به بویایی. و این تصادفی نیست. از قصار ۲۸ تا اینجا، یه خط فیزیولوژیکی وجود داره: «متابولیسم» (Stoffwechsel) و «پاهای باد» پترونیوس و«هوای خشک و زلال فلورانس» ماکیاولی و حالا «بوی آدمهای کوچک» و «هوای تمیز» تو قصار ۳۰. نیچه داره همه چیز رو از دریچه بدن و حواس میبینه. فلسفهاش بو داره، نفس داره، هوا داره.
و بعد بیرحمتر ادامه میده:
«هرجا مردم عادی میخورن و مینوشن، حتی هرجا عبادت میکنن، معمولاً بو میده.»
و ضربه نهایی:
«اگه میخوای هوای تمیز نفس بکشی، نرو کلیسا.»
وود یه ارتباط خیلی ظریف پیدا کرده: همین «هوای تمیز» آخر قصار ۳۰، آینه «هوای خشک و زلال فلورانس» تو قصار ۲۸ عه! و «باد رهاییبخش» پترونیوس هم تو همون قصار ۲۸ بود. یعنی قصار ۲۸ و ۳۰ یه قاب تنفسی دور قصار ۲۹ ساختن: قصار ۲۸ با هوای فلورانس و باد پترونیوس شروع میشه، قصار ۲۹ تو هزارتوی تاریک و بیهواست، و قصار ۳۰ با «هوای تمیز» تموم میشه. مسیر فیلسوف اینه: از هوای آزاد ، به خفقان هزارتو و دوباره به هوای آزاد، ولی اینبار بالاتر.
و دقت کنین: نیچه نمیگه «نرو معبد.» میگه «نرو کلیسا.». این یه ضربه ضدمسیحی صریحه. کلیسا، نهاد سازنده اخلاق ترحممحور، اون فضاییه که بوی «آدمهای کوچک» بیشتر از همهجا توش جمع شده. چون کلیسا دقیقاً همون جاییه که ترحم، به فضیلت اصلی تبدیل شده. و نیچه تو چند جمله قبل گفت: ترحم رنج رو دو برابر میکنه. پس کلیسا محل تکثیر رنج ه، نه محل شفا.
و نیچه قصار ۳۰ رو هم مثل قصار ۲۹ با دو خط تیره تموم میکنه: «— —»
زومِر تو قصار ۲۹ هم همین رو گفته بود: این خط تیرههای دوتایی تو نیچه نادرن و عمدیان. و حالا میبینیم که دو قصار پشت سر هم با همین نشانه تموم میشن. مثل دو تا آینه روبهروی هم: قصار ۲۹ با بریدگی از انسانها تموم شد. «دیگه نمیتونه به ترحم آدمها برگرده.» و قصار ۳۰ با بریدگی از نهاد تموم میشه . «نرو کلیسا.» اول از آدمها بریدی، حالا از سازمانشون.
و این «— —» یه سکوت تصویری ه. صدایی نیست. خط تیرهها مثل درِ بستهان. رفتی. دیگه صدایی نیست. دیگه برنمیگردی.
(موزیک انتقال)
چه درسی برای ما داره؟
(لحن صمیمی)
بیاین حالا یه قدم عقب بریم.
تو قسمت اول دیدیم که فهمیده شدن سخته و دوستان واقعی فیلسوف بین مردههان. ولی تو این قسمت دیدیم که قیمتش چقدر سنگینه.
قصار ۲۹ نشونمون داد: استقلال فکری یه هزارتوعه بدون نخ آریادنه. مینوتاور وجدان فکری از درون تکهتکهات میکنه. و بازگشتی نیست.
و قصار ۳۰ توجیهش رو داد: از ارتفاعات روح، حتی تراژدی تراژیک نیست. ترحم رنج رو دو برابر میکنه. غذای فیلسوف زهر عوامه. و فیلسوف به «هوای تمیز» نیاز داره ، نه هوای کلیسا.
و شاید سوالی که الان باید از خودمون بپرسیم اینه: آیا ما حاضریم از اون ارتفاع نگاه کنیم؟ از جایی که حتی تراژدیهامون ، غمهامون، شکستهامون، تنهاییمون ، دیگه اون وزن فلجکننده رو ندارن؟ نه به این معنی که بیاهمیتن . بلکه به این معنی که بخشی از یه نقشه بزرگترن که فقط از بالا دیده میشه؟
و اگه جوابتون آرهست… خب، خوشآمدید به ارتفاعات روح. ولی یادتون باشه: هوای اون بالا تمیزه، ولی تنهاست.
(صدای پس زمینه از کوهستان روی این پاراگراف)
(موزیک انتقال)
جمعبندی قسمت دوم — و کل اپیزود سیزدهم
(لحن صمیمی)
خب بیاین ببینیم تو کل اپیزود سیزدهم، هر دو قسمتش، چه مسیریو اومدیم.
تو قصار ۲۷: نیچه سه نوع خواننده رو معرفی کرد. رودخونه، لاکپشت، قورباغه. و نشون داد که خودش «معلم خوانش آهسته» ست. عمداً سختت میکنه تا مجبور شی کُند بخونی. و «دوستان خوب» ، ینی نزدیکترین آدمهات ، خطرناکترین بدفهمها هستن. راهحل؟ اتفاقا یه زمین بازی سوءتفاهم بهشون بده… یا کنسلشون کن.
تو قصار ۲۸: نیچه دوستان واقعیش رو نشون داد. همه مرده بودن. ماکیاولی که ظاهرش تند و باطنش سنگین بود. پترونیوس که همه چیز رو با دویدن سالم میکرد. و آریستوفانس که زیر بالش تخت مرگ افلاطون پیدا شد. دوستی فلسفی از مرز زمان رد میشه. و ترجمهناپذیری سبک، یعنی هر متفکر بزرگ یه تمپوی خاص خودش رو داره که فقط با خوانش آهسته کشف میشه.
بعد تو قصار ۲۹: قیمت استقلال رو گفت. هزارتویی بدون نخ آریادنه. مینوتاور وجدان فکری، همون صداقت فکریای که اول تو رو فرستاد تو هزارتو، حالا از درون تکهتکهات میکنه. خطرها هزاربرابر میشن. هیچکس نمیبینه کجایی. و بازگشت هم ممکن نیست، نه به آدمها و نه به ترحمشون.
و آخرم تو قصار ۳۰: توجیه این بیبازگشتی رو داد. از ارتفاعات روح، حتی تراژدی تراژیک نیست. ترحم رنج رو دو برابر میکنه، نه نصف. غذای فیلسوف زهر عوامه و برعکس. کتاب بزرگ فلسفی واسه خواننده ضعیف ویرانگره و برای خواننده قوی ندای جارچی. و آخرش گفت: «نرو کلیسا اگه هوای تمیز میخوای.»
وود کل این مسیر رو اینجوری خلاصه میکنه: این چهار قصار مراسم تشرف روح آزاد ه. یاد بگیر آهسته بخونی. دوستان واقعیت رو بین مردهها پیدا کن. بدون که وارد هزارتویی بدون بازگشت میشی. و بدون که از اون ارتفاع، کل منظره عوض میشه.
و زومِر هم تأیید میکنه که: این چهار قصار جاییان که نیچه «روحهای خیلی آزاد» خودش رو از «آزاداندیشان» عصر روشنگری ،از اونایی که فقط زنجیرهای عقاید بی چون چرا رو شل کردن بدون اینکه نظام رتبهبندی جدیدی پیشنهاد بدن ، جدا میکنه. اون آزاداندیشِ روشنگر زنجیر رو باز کرد و همونجا وایستاد. نیچه میگه زنجیرِ باز، هنوز آزادی نیست فقط یه جای خالیه. و جای خالی رو یه چیزی پُر میکنه، چه بخوای چه نخوای. پس بهتره خودمون دانسته، اون جای خالی رو پر کنیم.
به اینجا که رسیدم داشتم به یه سری تجربه هام فک میکردم. تا حالا شده بعد از سالها به یه غم بزرگ زندگیتون نگاه کنین و ببینین… دیگه اون وزن قبلی رو نداره؟ نه اینکه بیاهمیت شده باشه ، بلکه شما از یه جای بالاتری دارین نگاهش میکنین؟ اگه آره، شاید بدون اینکه بدونین، لحظهای از «ارتفاعات روح» نیچه رو تجربه کردین.
تو اپیزود بعدی، میریم سراغ قصارهای ۳۱ تا ۳۴. و اونجا نیچه از جوانی حرف میزنه . از شور و شوقی که ما رو مجبور میکنه حقیقت رو جعل کنیم و خودمون رو شکنجه بدیم. از سه دوره تاریخ اخلاق: پیشاخلاقی، اخلاقی، و فرا-اخلاقی ، و اینکه «نیت» فقط سطحه، نه عمق. و از چیزی به اسم «تماشای بیغرضانه» در هنر که نیچه میگه یه وسوسهست، نه یه فضیلت. و آخرش یه سوال بزرگ: اگه جهان خطاست ، اگه «حقیقت» وجود نداره و فقط نگاهها هستن ، آیا فلسفه هنوز ممکنه؟
خیلی ممنونم که تا اینجا با پادکست «شَک» همراه بودید. اگه نظری، سوالی یا انتقادی دارید، من تو اینستاگرام پادکست به آدرس shakpodcast منتظر شنیدن صداتون هستم.
[موسیقی پایانی]
Works Cited — قسمت دوم اپیزود سیزدهم
- Friedrich Nietzsche, Jenseits von Gut und Böse, KSA Band 5, De Gruyter, 1988 (متن آلمانی اصلی)
- Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Helen Zimmern, 1909
- Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Walter Kaufmann, Random House, 1966
- Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. R.J. Hollingdale, Penguin, 1973/2009
- Friedrich Nietzsche, Beyond Good and Evil, trans. Judith Norman, Cambridge University Press, 2002
- William Wood, “Nietzsche on Reading Philosophers and Posthumous Friendship in Beyond Good and Evil 27–28,” Nietzsche-Studien 54/1 (2025), 103–129
- Laurence Lampert, Nietzsche’s Task: An Interpretation of “Beyond Good and Evil”, Yale University Press, 2001
- Andreas Urs Sommer, Kommentar zu Nietzsches “Jenseits von Gut und Böse” (NK 5/1), De Gruyter / Heidelberger Akademie, 2016
- Christian Schlenker, “Nietzsches Hermeneutik der Einsamkeit. Transformationen im Labyrinth der Wahrheit,” Nietzsche-Studien 53/1 (2024), 135–154, De Gruyter
- Thomas H. Brobjer, Nietzsche’s Philosophical Context: An Intellectual Biography, University of Illinois Press, 2008
- Christa Davis Acampora & Keith Ansell-Pearson, Nietzsche’s Beyond Good and Evil: A Reader’s Guide, Continuum, 2011
- Maudemarie Clark & David Dudrick, The Soul of Nietzsche’s Beyond Good and Evil, Cambridge University Press, 2012
- Clark & Dudrick, “In Defense of an ‘Esoteric’ Nietzsche,” Journal of Nietzsche Studies, 2014
- Brian Leiter, “On the ‘Esoteric’ Reading of Nietzsche,” SSRN, 2014
- Robert B. Pippin, “Nietzsche’s Masks: Philosophy and Religion in Beyond Good and Evil,” in Loeb/Meyer (eds.), Nietzsche’s Metaphilosophy, Cambridge, 2019
- Peter S. Groff, “Nietzsche and the Falāsifa,” in Brusotti et al. (eds.), 2020
- Friedrich Nietzsche, Also sprach Zarathustra (چنین گفت زرتشت), KSA Band 4
- Friedrich Nietzsche, Die fröhliche Wissenschaft (دانش شاد), KSA Band 3, §338, §365
- Friedrich Nietzsche, Zur Genealogie der Moral (تبارشناسی اخلاق), KSA Band 5
- Friedrich Nietzsche, Ecce Homo, KSA Band 6
- Friedrich Nietzsche, Der Antichrist (دجال), KSA Band 6, §7
- Baruch Spinoza, Ethics, Part IV, Proposition 50
- Alexander Nehamas, Nietzsche: Life as Literature, Harvard University Press, 1985
- Leo Strauss, Persecution and the Art of Writing, Free Press, 1952
- Leo Strauss, Seminar on Beyond Good and Evil, 1971–72, Leo Strauss Center